<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک حرف</title>
<link>https://parweb.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 Nov 2013 15:01:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>وبلاگ</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/173</link>
<description>بیشتر از یک ساله که در وبلاگم نمی نویسم. راستش دیگه از وقتی بیشتر تو فیس بوک میرم وبلاگ نویسی رو فراموش کردم. نه اینکه حالا قبلش هم خیلی می نوشتم! باری، امروز پریسا من رو یاد وبلاگم انداخت. اما آدرسش هم یادم رفته بود. یعنی اگه این وبلاگ یه روحی داشت و می فهمید چیزا رو (مثل وبلاگ پریسا و لپ تاپ پریسا و میز و تلفن پریسا که همه روح دارن) حتما دیگه با من کاری نداشت. به هرحال مجبور شدم آدرس وبلاگم رو هم از پریسا بگیرم.</description>
<pubDate>Tue, 26 Nov 2013 15:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>تلفنی از خارجه!</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/172</link>
<description>امروز شرکت بودم که زنگ گوشی فکسنی کنار میزم به صدا در اومد. گوشی آلبالویی رنگی که قبلن وقتی پریسا هنوز نرفته بود، کنار میز اون بود. (کلا تو شرکت رسمه که گوشیها کنار میزها قرار دارن، نه روی اونها! البته به استثنای رئیسا!) به هرحال گوشی رو که برداشتم صدای خانمی از اون ور خط اومد که سلام و حال و احوال میکرد. صدا اونقدر واضح و نزدیک بود که فکر کردم هرکی هست از داخل شرکته! متوجه شد که هنوز نشناختمش. گفت منو نمیشناسین؟ شناختمش! خود پریسا بود که نه از داخل شرکت و</description>
<pubDate>Tue, 04 Sep 2012 21:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/172</guid>
</item>
<item>
<title>قبله عالم!</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/171</link>
<description>دیروز کتاب «قبله عالم» نوشته عباس امانت را به پایان بردم. در این کتاب با دوران سلطنت ناصرالدین‌شاه، با تأکید بر نیمه نخست آن، آشنا می‌شویم. نویسنده ضمن بیان شمایی کلی از دوره قاجار، به ولایتعهدی ناصرالدین میرزا، که پدرش محمدشاه چندان از آن خرسند نبوده می پردازد و رنج و محنتی را که در این ایام بر او وارد آمد، بازگو می نماید. آنگاه به سلطنت رسیدن او را از نظر می گذراند و تأثیر عمده ای را که میرزا ت قی خان فراهانی، امیر کبیر، در چهار سال اولیه سلطنت او بر وی</description>
<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 13:27:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
<item>
<title>برف و ملائکه!</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/170</link>
<description>هوا برفی است و منظره بارش دانه‌های برف که گاهی تند و ریزتر و گاهی آرام‌تر و درشت‌تر می‌بارند از پشت پنجره اتاق کارم حس خوبی را به من منتقل می‌کند. به یاد دوران کودکی‌ام می‌افتم. یک بار از بابا پرسیدم: - این برفها از کجا میان؟ گفت: - اینها رو ملائکه می‌فرستند. پرسیدم: -چطور می‌تونن این همه برف رو بفرستن؟ گفت: - اونها خیلی زیاد هستن و همشون با هم دارن این کار رو می‌کنن! تصور اینکه ملائکه بر روی ابرها ایستاده و در حال فروریختن دانه‌های برف بر روی زمین باشند،</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 12:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مبارزه و امید</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/169</link>
<description>«پیرمرد و دریا» از کارهای زمان پختگی ارنست همینگوی است. او خود بیش از همه رمان‌هایش از این کارش خرسند بود. «پیرمرد و دریا» قصه پیرمرد ماهیگیر فقیر و نحیفی است که پس از مدتی طولانی که نتوانسته ماهی صید کند، به امید صید بزرگترین ماهی عمرش، راهی دریاهای دوردست می‌شود و با پشتکار فراوان و مایه گذاشتن از همه چیزش به این هدف خود دست می‌یابد. بزرگترین ماهی‌ای را که تا کنون دیده به دام می‌اندازد. ماهی به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شود و قایق پیرمرد را دو روز تمام در</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 12:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/169</guid>
</item>
<item>
<title>ناطور دشت</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/168</link>
<description>خیلی زود بعد از تمام کردن رمان گور به گور، خواندن رمان «ناطور دشت» از جِی. دی. سالینجر رمان‌نویس دیگر امریکایی را شروع کردم. البته برای دور ماندن از تبعات ممیّزی که روی چنین کتابهایی آنها را به شیر بی یال و دم و اشکم تبدیل می‌کند، از نسخه الکترونیکی اسکن شده از روی چاپ سال 1345 نشر مینا با ترجمه احمد کریمی استفاده کردم. نام داستان آدم را به این خیال می‌کشاند که داستان در محیطی روستایی و خارج از شهر و حول محور شخصیتی می‌چرخد که کارش یا دغدغه‌اش نگاهبانی از</description>
<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 18:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/168</guid>
</item>
<item>
<title>یک کتاب</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/167</link>
<description>خواندن رمان گور به گور از ویلیام فاکنر و با ترجمه نجف دریابندری را به پایان رساندم. «گور به گور» عنوانی است که مترجم به این اثر داده است؛ نام اصلی آن «As I lay dying» است که می‌توان آن را به معادل تقریبی «در بستر مرگم» ترجمه کرد. حکایت خانواده‌ای روستایی در جنوب امریکاست؛ بیان نسبتاً ساده‌ای از چگونگی گذران زندگی این مردمان و تلقی آنان از زندگی و مرگ . مادر خانواده در بستر مرگ است. دختر هفده ساله‌اش، دیویی دل، بالای سر او مدام بادش می‌زند و پسر بزرگش که</description>
<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 15:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/167</guid>
</item>
<item>
<title>تهران خوب، تهران بد</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/166</link>
<description>ماهایی که تو تهران زندگی می کنیم و به هر حال داریم تمام بدیها و مضرات اون مثل ترافیک سنگین و طاقت فرسا، مسافتهای طولانی از خانه تا محل کار یا تا خانه دوست و آشنا، آلودگی هوا و آلودگیهای صوتی و بصری، اعصابهای داغون، نامردمیهای چند برابر جاهای دیگه و خیلی بدیهای دیگه اون رو تحمل می کنیم؛ باید لااقل از مزایایی که داره هم بهره مند شیم. تئاترها، کنسرتها، سینماها، موزه ها، پارکها، نمایشگاهها، رستورانها و خیلی چیزای دیگه هم تو این تهران هست که حتی تو شهرهای بزرگ</description>
<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 20:31:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/166</guid>
</item>
<item>
<title>همینطوری</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/165</link>
<description>واقعا این نوشتن هم کار سختیه ها به خدا! آدم نمیدونه از چی بنویسه و از چی بگه. هیچ حرفی واسه گفتن نیست که بشه گفت! همه چی خیلی خوبه. همه چی آرومه. زندگی واسه خودش جریان داره. روزها و شبها میان و میرن و غمی نیست. خوب بذار بیان، بذار برن! کاری به کار ما که ندارن. شب که میاد آدم می خواد بخوابه. آرامش پیدا می کنه. خیلی خوبه. خدا رو شکر که ما تو قطب زندگی نمی کنیم. اونجا روز و شبش معلوم نیست. خوب حتما پنگوئن ها و خرس های قطبی خیلی واسشون مهم نیست.</description>
<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 20:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/165</guid>
</item>
<item>
<title>پریسا پر!</title>
<link>https://parweb.blogfa.com/post/164</link>
<description>امروز پریسا خداحافظی کرد و برای همیشه از شرکت رفت! لحظات غمناکی بود. تصور اینکه شرکت بدون پریسا بشه، خیلی سخته. از روزی که به این شرکت اومدم، یعنی بیش از چهار سال پیش، همیشه شرکت رو با پریسا دیده ام. با ویژگیهای خاص خودش. با عقاید و دیدگاههایی که داشت. با جسارت و شجاعتی که در خیلی زمینه ها از خودش بروز می داد و گاه به مرز کله شقی می رسید و من باید کلی انرژی صرف می کردم تا فقط یه خورده کوتاه بیاد! با حس لطیفی که نسبت به اشیاء و حیوانات و انسانها و فصلها و</description>
<pubDate>Wed, 02 Nov 2011 19:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parweb</dc:creator>
<guid>parweb.blogfa.com/post/164</guid>
</item>
</channel>
</rss>
