حاجی ارزون فروش و شارلاتانیسم وطنی!

دیشب دنبال یه وان کوچولو برای حموم خونه می گشتیم. یه جا دیدیم و قیمت کردیم. فروشنده از روی لیست قیمت اون مدل رو نگاه کرد و گفت 197هزار تومن. کارتش رو گرفتیم. بعد ادامه دادیم به گشتن مغازه های دیگه. کمتر مغازه ای اون سایز مورد نظر ما رو داشت. یه جا مدل دیگه ای با سایز تقریبا مناسب رو داشت. کارت اون رو هم گرفتیم. مغازه بعدیش هم گفت داره. ما رو برد طبقه بالا چند تا وان رو نشون داد که اندازه مورد نظر ما نبودند. گفت باید سفارش بدیم. قیمتش هم از اینا بیست تومن ارزونتره. قیمتی که روی اون وانها بود سیصدو چهل -پنجاه تومن بود. گفتیم حالا حداقل از رو کاتالوگ نشون بده تا اگه پسندیدم سفارش بدیم. کاتالوگ رو که اورد دیدیم همونیه که تو مغازه اولی دیده بودیم! اولش به روی خودمون نیاوردیم. فقط گفتیم قیمتش خیلی گرون نیست؟! در این موقع پیرمرد صاحب مغازه که یه پیرهن مشکی تنش کرده بود و دو تا از این انگشترای گنده ی عقیق و فیروزه هم دستش بود اومد جلو و شروع کرد به تعریف از خودش و ارزون فروش بودنش. گفت من تو این مغازه های خیابون شیراز از همه ارزونتر میدم. برا اینکه من مغازه مال خودمه و مثل بقیه مجبور نیستم ماهی چند میلیون اجاره بدم. من قهرمان ارزون فروشیم. توی همه کشور منو به عنوان ارزون فروشی میشناسن. اصلا من درآمدم از جای دیگه است و از این مغازه سود نمی برم... همینجور یه ریز می گفت و می گفت و البته با چاشنی قسم های مکرر به خدا و پیغمبر و ... بعد من گفتم آخه قیمت گرونه. گفت شما 250 ببرین. در این موقع خانمم گفت که ما همین رو جای دیگه قیمت کردیم میدادن 197 هزار تومن. اونم بدون درنگ گفت خوب براشون فاکتور کنین 190 تومن! پسرش که پشت صندوق بود از این تابلو بازی باباش برآشفته شد و گفت بابا اونها حتما قیمت پانلش رو حساب نکردن. گفتم اون قیمت با پانل و شاسی بود. گفت خوب فلان چیزش رو حساب نکردن... به هرحال ما می خواستیم از مغازه بیایم بیرون پیرمرده یه ریز حرف می زد و اصرار داشت که همون موقع فاکتور کنیم. گفت من فقط واسه این بهتون تخفیف میدم که الان به پول نیاز دارم. اصلا شما 180 هزار تومن بردارین. گفتم باید با تاسیسات چی مون صحبت کنیم بعد میایم. گفت نمی خواد ما خودمون نصب می کنیم واستون. راستش مونده بودم که چی داره تو کله این پیرمرده میگذره و چه کاسه ای زیر نیم کاسه اشه! گفتم حالا ما باید صحبت کنیم و از در مغازه اومدیم بیرون. همین طور که از مغازه دور می شدیم گفت اگه صدو پنجاه تومن بدم هم نمی برین؟! با خودم گفتم این شارلاتانیسم هم بدجوری مسریه و داره تمام مملکت رو می گیره!

یه شب ماه میاد

یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ کوچه به کوچه 
باغ انگوری ~ باغ آلوچه 
دره به دره ~ صحرا به صحرا 
اون جا که شبا ~ پشت بیشه‌ها 
یه پری میاد ~ ترسون و لرزون 
پاشو میذاره ~ تو آب چشمه 
شونه‌می‌کنه ~ موی پریشون… 
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ ته اون دره 
اون‌جا که شبا ~ یکه و تنها 
تک‌درخت بید ~ شاد و پرامید 
می‌کنه به‌ناز ~ دسشو دراز 
که یه ستاره ~ بچکه مث 
یه چیکه بارون ~ به جای میوه‌ش 
نوک یه شاخه‌ش ~ بشه آویزون… 
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ از توی زندون 
مث شب‌پره ~ با خودش بیرون، 
می‌بره اون‌جا ~ که شب سیا 
تا دم سحر ~ شهیدای شهر 
با فانوس خون ~ جار می‌کشن 
تو خیابونا ~ سر میدونا: 
«ــ عمو یادگار! ~ مرد کینه‌دار! 
مستی یا هشیار ~ خوابی یا بیدار؟» 
مستیم و هشیار ~ شهیدای شهر! 
خوابیم و بیدار ~ شهیدای شهر! 
آخرش یه شب ~ ماه میاد بیرون، 
از سر اون کوه ~ بالای دره 
روی این میدون ~ رد می‌شه خندون 
یه شب ماه میاد 

تبر!

کتاب باید همانند تبر یخ شکن باشد تا بتواند دریای یخ بسته ی روح ما را بشکند. «فرانس کافکا»

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند...

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ انا الحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی

ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و هم سکوت 
ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روئید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیمه شب
به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست 

محمد رضا شفیعی کدکنی