به باغ خواب تو مردم بهار آوردند!

بهار سبز، در آشوب خشكسالی بود
شكوفه‌دارترين باغ اين حوالی بود
رسيد مثل نسيمی صميم و پر بركت
شبيه مزرعه‌هاي عظيم شالی بود
چنان شهاب شكفت و چنان سكوت شكست
به ذهن مرده‌ی شب برق ارتجالی بود
شبيه زمزمه‌ی غيب، واقعيت داشت
ولي پرنده‌ترين هدهد خيالی بود
به باغ خواب تو مردم بهار آوردند
در آن حضور پر از مهر، جات خالی بود
همان بهار كه اين باغ را دگرگون كرد
شروع ابر و سرانجام خشكسالی بود

«سلمان هراتی»

تلخ!

روز اول دی دو سال پیش این مطلب رو تو همین وبلاگ نوشتم:

«مادر گوهری است که تا وقتی داری اش نمی توانی  قدر و ارزشش را دریابی. همچون ماهی در اقیانوس بیکران وجودش، عشقش و محبتش غوطه وری. تصور نبودنش را نمی کنی. فکر می کنی همیشه و تا ابد همین گونه خواهد بود. اصلا فرض دیگری برایت متصور نیست... 

دیشب یلدا را با مادرم سپری کردیم. فردا در بیمارستان بستری میشود. اکنون دوست دارم لحظه لحظه های وجودش را همچون جرعه های شراب ناب با تمام وجودم بچشم و بنوشم. تنها آرزویم سلامتی اوست.»

چهارم دی همون سال هم این پست رو گذاشتم:

«امروز مادر عزیزم مورد عمل جراحی قرار گرفت. خدای بزرگ و مهربان وجود نازنینش را در پناه امن خود به سلامت دارد. آمین!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

درین چمن چو درآید خزان یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت تست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

هرآنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز چشم او سپند مباد»

...و امروز سه هفته است که برای همیشه رفته. مادر برای فرزندانش عزیزه. اما اون خیلی فراتر از یک مادر بود. در مرگش دور و نزدیک می گریستند. اون دریای عشق و محبت بود...

خدا کنه این تلخی که تمام وجودم رو گرفته و لحظه ای رهام نمیکنه دائمی نباشه... این احساس تهی شدن، این حس گنگ...

مادرم!

صبح روز سه شنبه وقتی زنگ زدم، صدایش سنگین بود. حالش را پرسیدم. بریده بریده اما بدون کمترین آه و ناله ای جوابم را داد: خوبم... دیشب... خوابم نبرد...  شب قبلش هم نتوانسته بود بخوابد. گفتم غذا نخوردی، ضعیف شدی... سعی کن غذا بخوری تا بهتر بشی. زهره برات سوپ درست می کنه شب میاریم.

صبر کردیم تا طرح ترافیک تمام شود و بتوانیم با ماشین خودمان به خانه اش برویم. می دانستم که روزهای آخرش را سپری می کند، اما فکر نمی کردم که دقایق و لحظات آخرش باشد. در راه به چند داروخانه هم سر زدیم تا داروهایش را تهیه کنیم. دقایقی را هم برای خرید چیزهای دیگر صرف کردیم.  وقتی به بالینش رسیدیم که دیگر خیلی دیر شده بود! بالای سرش رفتم. مجتبی گوشی را روی قلبش گذاشته بود تا شاید صدای ضربان قلبش را بشنود. مهدی آینه می خواست تا در برابر دهانش بگیرد. شاید که بخاری هرچند اندک امیدمان را زنده کند. صدایش کردم. چشمانش نیمه باز به یکسو خیره مانده بود. ماساژ قلبی و نفس مصنوعی دادیم. اثری نکرد. چشمانش را بستم. بعد از دو شب بی خوابی به خوابی آرام فرو رفت. پس از دو سال تحمل درد و رنج آسوده شد. وقتی حدود دو سال قبل نتیجه سونوگرافی، نشان دهنده وجود یک توده در بدنش بود، خدا خدا می کردم که چیز خاصی نباشد. تفألی به دیوان حافظ زدم. این غزل آمد:

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پـری بـود

سر تا قدمش چون پـری از عیب بـری بـود


دل گفت  فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود


تنها نه ز راز دل من پـرده برافتاد

تا بـود فلک شیوه‌ی او پـرده‌دری بـود


منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه‌ی صاحب‌نظری بـود


از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بـود


عذری بنه ای دل که تـو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود


اوقات خوش آن بـود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بـود


خوش بود لب آب و گل وسبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان ، رهگذری بـود


خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه‌گری بـود


هر گنج سعادت که خـدا داد به حـافـظ

از یُـمـن دعای شب و ورد سحری بـود