چند تا نقل قول

- مارگارت هاسی:

یکی از دلایلی که تاریخ خود را تکرار میکند این است که بسیاری از مردم بار اول گوش نمی دهند.

- دانیل دفو:

بدترین بلایی که تا کنون دامنگیر بشر شده استبداد کلیسایی است.

-جی فاینجر:

زنها در زندگی عاشق چیزهای ساده می شوند و چه چیزی ساده تر از مردها!

- ساموئل جانسون:

در خیال دست شستن از جهان مباش مگر آنگاه که جهان بر کناره جویی تو افسوس بخورد.

-سیدنی جی هاریس:

وقتی می شنوم کسی با افسوس می گوید "زندگی سخت است"، دلم می خواهد از او بپرسم "در مقایسه با چه چیزی؟"

- ماری ابنرفن اشنباخ:

رماتیسم و عشق حقیقی را باور نمی کنیم مگر بعد از اولین حمله ی آنها.

- جرج برنارد شاو:

محک تربیت هر مرد و زنی نحوه رفتار او در دعوا و مرافعه است.

(برگرفته از کتاب "فرهنگ گفته های طنزآمیز"- رضی خدادادی- انتشارات فرهنگ معاصر)

مأموریت

به نظر من ضروری ترین و مهم ترین کار هر کس این است که قبل از هر چیز برای خودش روشن کند برای چه کاری به این جهان آمده و مأموریتش در این دنیای خاکی چیست. آنگاه خود را وقف آن مأموریت کند. بدینگونه یک زندگی هدفمند خواهد داشت. خواهد دانست که باید چه کند. روزهایش به بطالت نخواهند گذشت و در آخر کار هم وقتی به پشت سرش می نگرد خود را مغبون نخواهد یافت و احساس نخواهد کرد که زندگی ارزش سختی هایش را نداشته است. هر کس در این دنیا مأموریت خاص خودش را دارد و حساسیت ها، استعدادها، علائق و توانایی هایش جملگی برای تحقق آن مأموریت ساخته و پرداخته شده اند. هر کس با نگرش عمیق به درون خود می تواند مأموریتش را دریابد. 

شادی و اندوه

 شادي شما، همان اندوه بي نقاب شماست.
چاهي كه خنده‌هاي شما از آن بر مي‌آيد،
چه بسيار كه با اشكهاي شما پر مي‌شود.
و آيا جز اين چه مي‌تواند بود؟
هرچه اندوه، درون شما را بيشتر بكاود، جاي شادي در وجود شما بيشتر مي‌شود.
مگر كاسه‌اي كه شراب شما را دربردارد، همان نيست كه در كورهء كوزه گر سوخته است؟
مگر آن ني كه روح شما را تسكين مي‌دهد، همان چوبي نيست كه درونش را با كارد خراشيده اند؟
هرگاه شادي مي كنيد، به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد كه سرچشمهء شادي به جز سرچشمه اندوه نيست.
و نيز هرگاه اندوهناكيد، باز دل خود را بنگريد تا ببينيد كه به راستي گريهء شما از براي آن چيزيست كه مايه شادي بوده است.
پاره‌اي از شما مي‌گوييد "شادي برتر از اندوه است" و پاره‌اي مي‌گوييد "نه، اندوه برتر است."
اما من به شما مي‌ گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند.
اين‌دو با هم مي‌آيند، و هر گاه كه شما با يكي از آن‌ها بر سر سفره مي‌نشينيد، به ياد داشته باشيد كه آن ديگري در بستر شما خفته است.
به راستي شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويخته‌ايد.
فقط آنگاه كه خالي هستيد در يك تراز آرام مي‌مانيد.
هرگاه كه خزانه دار شما را برمي‌دارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيرد، شادي و اندوه شما ناگزير زير و زبر مي‌شود.

از: پيامبر و ديوانه، جبران خليل جبران، ترجمه نجف دريابندري

اندر احوالات روزگار...

اول اینکه- 23 دی اولین سالگرد درگذشت مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی است که خدایش بیامرزاد!

دوم اینکه- کشور ما در خصوص میزان تورم، بین 180 کشور رتبه 176 را کسب کرده. خوشحال شدین؟ خوب خیلی خوشحال نشین! برای اینکه این رتبه بندی از کمترین میزان تورم شروع شده و هر چه میزان تورم کشورها بیشتر بوده در رتبه های بالاتری قرار گرفتن! ناراحت شدین؟ خوب خیلی ناراحت هم نشین! برای اینکه شما باید نیمه پر لیوان رو ببینین. باید خودتون رو بذارین جای اون 4 تا کشوری که بعد از ما قرار گرفتن و به رتبه خودتون راضی بشین! فکر کنین اگه خدای نکرده جای اون چهار تا کشور یعنی اریتره، گینه، میانمار و زیمبابوه بودیم چقدر ضایع بود. نه؟؟؟

سوم اینکه- آقای سخنگوی دولت از طرح کلیات یک لایحه در دولت برای محدود کردن فعالیت شرکتهای وابسته به صهیونیسم در ایران خبر دادن. خوب ما تا حالا فکر می کردیم این شرکتها تو ایران فعالیت ندارن که!

چهارم اینکه- (به نقل از خبرگزاری فارس) مردم قهرمان قرچک برای دفاع از 60 سال مقاومت مردم فلسطین و برای مبارزه جهانی با صهیونیسم یک قرارگاه مقاومت در قرچک تاسیس کردن.

پنجم اینکه- راستگراها فعلا بدجوری افتادن دنبال میرحسین موسوی (نخست وزیر 20 سال پیش) برای کاندیدا شدن. قبلا شینده بودیم که مسیح مهاجری (مدیر مسوول روزنامه جمهوری اسلامی) از طرف مقامات بلندپایه مامور شده که به میرحسین توصیه کنه که کاندیدا شه. امروز هم تو روزنامه اعتماد ملی خوندم که لاریجانی، محسن رضایی و حداد عادل با میرحسین دیدار کردن و دعوتش کردن که کاندیدای ریاست جمهوری بشه. البته بعید می دونم که بخوان از اون حمایت کنن. حتما می خوان فعلا از شر خاتمی خلاص شن. 

منفعت طلبی(3)

می دونین و حتما بسیار شنیدین که فلان مقام اروپایی یا امریکایی به خاطر سوء استفاده از کارمند خانم زیردستش یا به خاطر اینکه بیش از حد مجاز کمک مالی از هواداران حزبش دریافت کرده یا اینکه کمک مالی اعلام نشده گرفته یا پیشنهاد پست دولتی در قبال دریافت رشوه کرده و از این قبیل، تحت تعقیب قرار گرفته و موقعیت و مقامش رو از دست داده. خوب این سخت گیریها هم به خاطر مهار کردن همون اصل منفعت طلبیه. اما در کشورهای دیگه ای مثل.... مثل بورکینافاسو و مانند آن اینجوری نیست و تا دلتون بخواد از این سوء استفاده ها و حسابهای بانکی اعلام نشده یا سهام شرکتهای آنچنانی و به طور کلی سوء استفاده از اموال عمومی و بیت المال یا سوء استفاده از موقعیت و مقام نسبت به زیردستان و ارباب رجوع و ... وجود داره. 

در باره ی زناشویی

... آنگاه المیترا باز به سخن در آمد و گفت در باره زناشویی چه می گویی ای استاد؟
و او در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود
هنگامیکه بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان میکنند همراه خواهید بود
آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود
اما در همراهی خود حد فاصل را نگهدارید
و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید:
بگذارید مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح شما
جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید
از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید
همانگونه که تارهای ساز تنها هستند... با آنکه از یک نغمه به ارتعاش در میایند
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگاهداری
زیرا که تنها دست زندگی میتواند دلهایتان را نگهدارد
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ 
زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند
 و درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمی بالند

(جبران خلیل جبران- پیامبر- ترجمه نجف دریابندری)
                

حساب و کتاب روزگار

اگه به جای واحد زمانی سال از واحد زمانی روز استفاده کنیم اونوقت درک درست تری از زمان خواهیم داشت. از مدتی که تا حالا از عمرمون گذشته، از مدتی که از ازدواجمون گذشته، از زمانی که از روزهای خاطره انگیز زندگیمون سپری شده و بالاخره از فرصتی تقریبی که تو این دنیا داریم. مثلا اگه شما 30 سال داشته باشین یعنی فقط 10950 روز زندگی کردین. اگه یه انسان به طور متوسط 80 سال هم عمر کنه یعنی کل عمرش بیشتر از 29200 روز نیست. یعنی "80 سال" برخلاف ابهت ظاهریش مدت زیادی نیست و هر روز که می گذره یک شماره از این عدد کم میشه و یعنی اینکه اگه عمر 80 ساله هم داشته باشی و الان 40 سالت باشه، فقط 14600 روز دیگه ازش باقی مونده که البته احتمالا به خوشی اون 14600 روز اول نیست.  

نسبیت!

نینوچکا: چرا باید چمدانهای دیگران را حمل کنی؟

باربر: خب این شغلم است خانم.

نینوچکا: این شغل نیست، بی عدالتی اجتماعی است.

باربر: بستگی به انعامش دارد.

(چارلز براکت و بیلی وایلدر)

منفعت طلبی(2)

در پستی که قبلا در باره منفعت طلبی داشتم، وعده کردم که بعضی از مصادیق این منفعت طلبی بی حساب و کتاب و بی قاعده ی وطنی رو براتون بگم. یکی از آخرینهاش تو بیمارستانی که مادرم بستری بود پیش اومد. مادر من از طرف یکی از موسسات پولدار دولتی بیمه است. (به خاطر اینکه مرحوم پدرم کارمند اون موسسه بوده و مادرم الان مستمری بگیر اون موسسه است.) بیمه بسیار کاملی که حتی هزینه همراه و اتاق خصوصی رو هم تقبل می کنه و فکر می کنم چنین بیمه ای واقعا کم نظیر باشه. به هر حال وقتی مادرم رو عمل کردن، از پشت بلندگو همراهاش رو صدا کردن و من و برادرم هم با عجله و نگرانی رفتیم پشت در اتاق عمل. بعد یه آقایی با لباس اتاق عمل اومد و گفت عمل خیلی خوب بود و بلافاصله هم دست خودش رو از این که لطف کردن و همراهان بیمار رو صدا کردن رو کرد که بله... ما از دو وسیله در اتاق عمل برای بخیه استفاده کردیم که شما لطف کنین یا تشریف ببرین به فلان شرکت و عین اونها رو برامون بخرین بیارین و یا اینکه هزینه اش رو به مبلغ ششصدوچهل هزار تومان به این حساب بریزین و پول آژانس رو هم بپردازین که ما خودمون زحمتشو بکشیم! ما که اصلا تو این موقع انتظار چنین حرفی رو نداشتیم گفتیم خوب باشه! اما شاید امروز نتونیم و فردا... راستی آقای محترم مادر ما بیمه فلان جاست و اونها گفتن شما حتی یک ریال به بیمارستان پول ندین! آقاهه با کمی عصبانیت فرمودن نه شما فاکتور رو ببرین براشون پولشو کامل میدن. بعد دیدیم که یه دفتری رو باز کرد و کلی حساب و کتاب و فاکتورهای کسایی که اون وسیله رو خریدن یا قبض پرداخت ششصدو چهل هزار تومان رو در آورد و حالا همه اینها در جوار اتاق عمل و با لباس و حتی شاید دستهایی که هنوز نشسته بود... در همین حین آقای دکتر جراح اومدن و قبل از اینکه چیزی بگن آقاهه گفت من بهشون گفتم و خیال دکتر رو راحت کرد و بنابراین دکتر هم مختصری از نتیجه عمل رو گفت و رفت. به هر حال ما رفتیم از مسوول حسابداری بیمارستان پرسیدیم که در جواب گفت شما هیچ مبلغی ندید و بگید صورتحساب رو بفرستن به حسابداری. از موسسه مربوط هم پرسیدیم گفتن نباید پولی بدین. خوب ما هم پول رو ندادیم. اما مگه این آقاهه که دستیار جراح بود دست از سر ما برداشت؟! حاشا و کلا! هر چی می گفتیم که آقا حسابداری بیمارستان گفته ندین می گفت من از جیب خودم خریدم و به اونها مربوط نیست. حتی یک بار رفت بالاسر مادرم و به مادرم که بعد از یک عمل سنگین حال خوبی نداشت گفت پول من رو بدین و شما تا چند روز دیگه مرخص میشی و دست من به جایی بند نیست و قس علیهذا. به هرحال کار به مدیریت بیمارستان کشید و اونها دخالت کردن و مشکل با این آقای دستیار تموم شد. اما بعد از این بود که آقای دکتر جراح شخصاً پیگیر ماجرا شد و بهانه های عجیب و غریب که حسابداری بیمارستان اول فاکتور میخواد و بعد پول رو میده ( که خوب نمی دونم این چه مشکلی داشت؟) و اینکه اگه شما ندین من باید بدم و از این حرفا. به هرحال ما زیر بار نرفتیم و روی آقای دکتر (یا تاجر؟) رو هم کم کردیم. اما خوب می دونم که خیلی ها راحت قبول می کنن و مستقیما با دستیار اتاق عمل وارد حساب و کتاب میشن. من فکر می کنم که این آقاهه حتما پورسانت خوبی از اون شرکت می گیره یا اینکه شاید اصلا همه اش حرفه و اصلا دستگاهی که میگن استفاده نمی کنن و بخیه معمولی میزنن و نمی دونم دیگه چه احتمالاتی وجود داره که اینا فقط و فقط پول رو از ما میخواستن و حاضر نبودن با حسابداری بیمارستان طرف بشن؟!

به هرحال این یک نمونه از منفعت طلبی های بی قاعده ایه که شاید تو کمتر کشوری بتونین سراغشو بگیرین و البته تو کشور ما تا دلتون بخواد نمونه هاش وجود داره.

اندر احوالات ماده و معنا!

امشب طرفهای تجریش بودیم. گفتیم یه سر هم بریم امامزاده صالح. معمولا جای پارک اون طرفا پیدا نمی شه. اما امشب به خاطر خلوتی نسبی تهران تونستیم ماشینو ببریم داخل ترمینال اتوبوسها در جنب امامزاده. ساختمان امامزاده همچنان در حال بازسازی است. از چند سال پیش که ترکیب قدیمی امامزاده رو به هم زدن، دیگه اون حس و حال سابق رو نداره. نمی دونم این چه دیدگاهیه که همه چیز حتی امور کاملا معنوی رو هم توی مادیات و خرج کردن و تجملات می بینه. مشهد هم همینطور شده. با این همه خرجی که کردن و حتی تعویض ضریح و... دیگه اون حال و هوای سابق رو نداره. اصلا این همه تجمل نمی ذاره خیلی تو خودت بری. خوب این هم نشون دهنده نگاه کاملا مادی کسانیه که این تصمیم ها رو می گیرن. یه ساختمون ساده و خشت و گلی تو یه روستا خیلی بهتر می تونه حال و هوای خاص یه مسجد یا امام زاده رو حفظ کنه تا گنبد و گلدسته های عظیمی که اصلا به ترکیب روستا نمی خورن و مثل یه وصله ناجور به نظر میان. بگذریم... قطع اون چنار کهنسال امامزاده صالح که در خاطره پدر بزرگها و مادربزرگهای ما هم نقش بسته بود داغی رو روی دلم گذاشته که هر وقت به اون امامزاده پا میذارم و جای خالی اون رو می بینم تازه میشه!

چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شدو شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت...

 ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه نوشته

آغاز مردن

شعری از پابلو نرودا
     ترجمه از احمد شاملو 

به آرامی آغاز به مردن می كنی 
اگر سفر نكنی، 
اگر كتابی نخوانی، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، 
اگر از خودت قدردانی نكنی. 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی 
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، 
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی 
اگر برده‏ی عادات خود شوی، 
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ... 
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی 
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی، 
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی 
اگر از شور و حرارت، 
از احساسات سركش، 
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، 
دوری كنی . . . 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی 
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، 
اگر ورای روياها نروی، 
اگر به خودت اجازه ندهی 
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات 
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . . 


امروز زندگی را آغاز كن! 
امروز مخاطره كن! 
امروز كاری كن! 
نگذار كه به آرامی بميری


عاشورا به روایت تاریخ

صفحاتی از عاشورا (به نقل از تاریخ طبری- ترجمه ابوالقاسم پاینده-جلد هفتم- نشر اساطیر- چاپ پنجم-1375):

*گويد: وقتى از قصر بنى مقاتل حركت كرديم و لختى برفتيم، حسين چرتى زد و آنگاه به خود آمد و مى‏گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين» و اين را دو بار يا سه بار گفت.

گويد: پسرش على بر اسب خويش بيامد و گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين، پدر جان! فدايت شوم، حمد و انا للَّه براى چه مى‏گويى؟» گفت: «پسركم چرتم گرفت و سوارى بر اسبى ديدم كه گفت: قوم روانند و مرگها نيز روانست، و بدانستم كه از مرگ ما خبرمان مى‏دهند.» گفت: «پدر جان، خدا بد برايت نياورد، مگر ما بر حق نيستيم؟» گفت: «قسم به مرجع بندگان، چرا.» گفت: «پدر جان! چه اهميت دارد، بر حق جان مى‏دهيم.» گفت: «خداى نكوترين پاداشى كه به خاطر پدرى به فرزندى داده ترا دهد.»

بقیه را در «ادامه مطلب» بخوانید...

ادامه نوشته

بر دل و دین خرابت نوحه کن!

امام حسین و یاران وفادارش در راه عقیده خود جان باختند. حسین می توانست بیعت با یزید را بپذیرد و از مهلکه جان سالم به در برد. اما چنین نکرد و شرافت و آزادگی اش را به بهای جانش پاس داشت. مرگ او همواره الهام بخش آزادگان و پاکبازان بوده است. چنانکه مهاتما گاندی در باره حسین چنین می گوید: «من زندگي امام حسين، آن شهيد بزرگ اسلام را به دقّت خواندم و توجّه كافي به صفحات كربلا نمودم و بر من روشن است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد، بايستي از سرمشق امـــام حسين پيروي كند.» 

به گفته مولانا او زندان تن را رها کرد، کنده و زنجیر را فرو نهاد  و به خدایش پیوست. اگر بر این امر باور داریم باید شادمان باشیم و نه عزادار:

روح سلطاني ز زنداني بجست                   

جامه چه درانيم و چون خاييم دست؟

چون كه ايشان خسرو دين بوده اند          

وقت شادي شد چو بشكستند بند

سوي شادُروانِ دولت تاختند                 

كُنده و زنجير را انداختند

و اگر بدین امر باورمند نیستیم باید بر خود بگرییم و عزادار خود باشیم:

بر دل و دين خرا بت نوحه كن                

كه نمي بيند جز اين خاكِ كهن

                                         در محضر مولانا(2)

 روز عاشورا همه اهل حلب                     
باب انطاكيه اندر تا به شب
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم                   
ماتم آن خاندان دارد مقيم
ناله و نوحه كنند اندر بكاء                         
شيعه عاشورا، براي كربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان                        
كز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعره هاشان مي رود در ويل و وشت           
پر همي گردد همه صحرا و دشت
***
يك غريبي شاعري از ره رسيد                  
روز عاشورا و آن افغان شنيد
شهر را بگذاشت و آن سو راي كرد             
قصد جست و جوي آن هيهای كرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد     
چیست این غم؟ بر که این ماتم فتاد؟
اين رئيس زفت باشد كه بمرد؟                
اين چنين مجمع نباشد كار خُرد!
نام او القاب او شرحم دهيد                       
كه غريبم من شما اهل دِه ايد
چيست نام و پيشه و اوصاف او؟                
تا بگويم مرثيه زالطاف او
مرثيه سازم، كه مرد شاعرم                      
تا از اينجا برگ و لا لنگي برم
آن يكي گفتش كه: هي ديوانه اي؟                
تو نه اي شيعه، عدّو خانه اي
روز عاشورا، نمي داني كه هست                
ماتم جاني كه از قرني به است؟
پيش مومن كي بود اين غصه خوار؟              
قدر عشق گوش عشق گوشوار؟
پيش مومن ماتم آن پاك روح                        
شهره تر باشد زصد طوفان نوح
 گفت: آري ليك كو دور يزيد؟                 
كي بُده ست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد؟
چشم كوران آن خسارت را بديد                 
گوش كرّ ان آن حكايت را شنيد
خفته بودستيد تااكنون شما؟                      
كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان!      
 زآن كه بد مرگي است اين خواب گران
روح سلطاني ز زنداني بجست                   
جامه چه درانيم و چون خاييم دست؟
چون كه ايشان خسرو دين بوده اند          
وقت شادي شد چو بشكستند بند
سوي شادُروانِ دولت تاختند                 
كُنده و زنجير را انداختند
روز ملك است و گش و شاهنشهي           
گر تو يك ذره از ايشان آگهي
ور نِه اي آگه، برو بر خود گري            
زآن كه در انكار نقل و محشري
بر دل و دين خرا بت نوحه كن                
كه نمي بيند جز اين خاكِ كهن
ورهمي بيند چرا نبود دلير                     
پشت دار و جان سپار و چشم سير؟
در رخت كو از مي دين فرّخي؟              
گر بديدي بحر، كوكفّ سخي؟
آنك جو ديد آب را نكند دريغ                  
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ 
(مثنوی معنوی- دفتر ششم)
 

زمان مناسب یک اندیشه(2)

چندی پیش در مطلبی تحت عنوان «زمان مناسب یک اندیشه» ضمن نقل قولی از یک ناشناس (که شاید صاحب آن قول ویکتور هوگو باشد) مبنی بر اینکه قدرتمندترین ارتش های دنیا هم نمی تواند در مقابل اندیشه ای که زمان مناسبش فرا رسیده کاری از پیش ببرد، به ذکر مثالهایی در این باره پرداختم. مقاله ای جالب دیدم در همین خصوص که بد نیست شما هم آن را بخوانید.

منفعت طلبی(1)

منفعت طلبی به عنوان یک اصل در جامعه غربی پذیرفته شده و هیچ هم امر مذمومی شمرده نمیشه. برای همین هم هیچکس از بیان اینکه به دنبال منافع خودش هست ابائی نداره. اما متقابلا مقررات سفت و سختی هم برای اینکه این خصیصه ی به رسمیت شناخته شده به حقوق دیگران لطمه ای نزنه پیش بینی شده. مثل قوانین ضد تراست، قوانین مربوط به حقوق مصرف کننده، مقررات مربوط به جلوگیری از رقابت مکارانه و غیر عادلانه و قوانین مسوولیت مدنی. اما در کشور ما منفعت طلبی امری مذموم دانسته می شه. برای همین هم اصلا به رسمیت شناخته نمی شه و به همین جهت مقررات محکمی هم برای جلوگیری از مضرات اون پیش بینی نمی شه. اما و هزار اما که متاسفانه در عمل تا دلت بخواد منفعت طلبی آن هم به صورت بی بند و بار و بی حساب وکتاب وجود داره و به دلیلی هم که گفتم کسی جلودارش نیست. حتما نمونه های عبرت آموزی رو از منفعت طلبی بی ضابطه ی هموطنان عزیزمون در هر قشر و طبقه سراغ دارین. بی سواد و باسواد و پولدار و غیر پولدار هم نداره. بعدا نمونه های جالبی رو از این جور منفعت طلبی ها براتون می گم. شما هم اگه دوست داشتین بگین.

در محضر مولانا - 1

بند بگسل باش آزاد ای پسر 
چند باشی بند سیم و بند زر 
گر بریزی بحر را در کوزه ای 
چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای 
کوزه چشم حریصان پر نشد 
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد 
هر که را جامه ز عشقی چاک شد 
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد 
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما 
ای دوای نخوت و ناموس ما 
ای تو افلاطون و جالینوس ما 
جسم خاک از عشق بر افلاک شد 
کوه در رقص آمد و چالاک شد 
عشق جان طور آمد عاشقا 
طور مست و خرّ موسی صاعقا 
با لب دمساز خود گر جفتمی 
همچو نی من گفتنیها گفتمی 
هر که او از هم زبانی شد جدا 
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا 
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت 
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت 
جمله معشوقست و عاشق پرده ای 
زنده معشوقست و عاشق مرده ای 
چون نباشد عشق را پروای او 
او چو مرغی ماند بی پر، وای او 
من چگونه هوش دارم پیش و پس 
چون نباشد نور یارم پیش و پس 
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود 
آینت دانی چرا غماز نیست 
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

مثنوی معنوی - دفتر اول


سال نو مبارک

آغاز سال نوی میلادی را شادباش می گویم. امیدوارم سال جدید سالی همراه با شادکامی، کامیابی و درک درست معنای زندگی برای همگان باشد.


یک اتفاق ساده!

صدای چرخش کلید و باز شدن در، چرت پیرمرد را پاره کرد. به زحمت بلند شد ایستاد. صدای پا که نزدیکتر شد گفت: شمایی قاسم آقا؟ 

- نه، منم آقابزرگ، فاطمه. با مامان اومدیم.

- تویی فاطمه جان؟ من رو نمی بینی خوشحالی؟

- این چه حرفیه آقا جون. خوبی شما؟

پیرمرد در حالی که هنوز ایستاده بود: ای. خدا رو شکر. خوب که نه! این بی اختیاری ادرار خیلی اذیتم می کنه. نمی دونم خدا چرا مرگ من رو نمی رسونه! خدا هم با من لج کرده.

- آقا جون شما فقط 87 سالتونه. پدر آقا یعقوب الان صد سالشه!

- صد سال؟! فکر نکنم صد سالش باشه.

- چرا دیگه! میگن زمان رضا شاه سرباز بوده.

پیر مرد به فکر فرو رفت. داشت با خودش حساب می کرد که اگه اون موقع سرباز بوده باشه، الان چند سال باید داشته باشه. گفت: نه. صد سال نمی تونه داشته باشه. کمتر داره.

- اون فرقش با شما اینه که سالمه.

مادر فاطمه از توی آشپزخانه گفت: نه بابا. اون هم چشمش مشکل داره. نمی بینه.

پیرمرد: خوب اینکه وضعش از من هم بدتره که! 

پیرمرد دوباره به فکر فرو رفت. بعد آهسته گفت: نکنه من هم تا صدسالگی زنده بمونم! بعد قدمی برداشت و رفت به طرف طاقچه اتاق. دستش رو گذاشت روی طاقچه تا بتونه تعادلش رو برای نشستن حفظ کنه. خیلی براش مشکل بود. در همین حال دستش از طاقچه رها شد و افتاد روی زمین. فاطمه دستپاچه شد. مادرش رو صدا کرد. مادر اومد. پیرمرد رو برگردوند. صدای خرخر ضعیفی ازش به گوش می رسید. شروع کرد به گریه و شیون. 

- زنگ بزن به اورژانس. زنگ بزن به بابات. 

فاطمه با اضطراب و وحشت: اینکه طوریش نیست. بلندش کن. خواست بشینه نتونست، افتاد.

- چی میگی تو. داره جون میده! برو زنگ بزن دیگه...

نگاه بی حرکت پیرمرد به گوشه اتاق خیره مانده بود.


گفتمان!

میرا راد در وبلاگش یه مطلبی رو گذاشت که من هم نظرم رو در باره اون مطلب تو قسمت کامنتش دادم. بعد اون هم در جواب به نکاتی چند اشاره کرد و من هم باز توضیحی در باره نظرم دادم و بعد اون توضیحی داد وخلاصه یه گفتمان درست و حسابی شکل گرفت که دیدم بد نیست با اندکی ویرایش اینجا بیارمش. البته باید توجه داشته باشید که این گفتمان در حد یک گفتمان فی‌البداهه است و نه بیشتر:
میرا: همی الان یه ایمیل برام اومد که آتیشم زد. این خارجی های بیشعورِ چپ و چولهِ مرده شور برده، هر وقت میان از ایران عکس بندازن، عکس یه مشت آدم بدبخت بیچاره رو میندازن که کنار رودخونه دارن پشت بچه هاشون رو میشورن! آشغالها! مثلاً حالا تو همون فرانسه، دهات نیست؟ تو انگلیس، آدم بدبخت نیست؟ تو استرالیا، گوسفند نداره کسی؟ بعد اصلاً تا حالا عکس ناجور از این کشورها دیدین؟!!! بابا این خبرنگارای نکبتشون چرا از تهرون عکس نمیگیرن؟ چرا وقتی میرن توی یه روستا نمیرن از ماشین زانتیای کدخدا عکس بگیرن؟!!! هــــــــــــــــا؟!! همینه که همه ی دنیا فکر میکنن ما یه مشت بربر بی فرهنگیم. بعد اون گوگوش [...] میره آواز میخونه که آی آی من مردم. همه فک میکنن همه مردای ایرونی آشغال و کثافتن. یا اون هنگامه ی خیرندیده [...] میره شو درست میکنه با اون صدای نکره ش ایران ایران میکنه، ورداشته چهل تا عکس از بچه گیاش رو که تو دوغوزآباد زندگی میکرده، انداخته تو شو! ببخشید! خیلی عصبانیـــــــــــــــــــــــــــم!

من: کار ما از جای دیگه عیب داره، نه از چند تا عکس. فرض کن حالا اومدن فقط از ویلاها و برجهای آنچنانی شمرون عکس گرفتن و در تمام دنیا منتشر کردن. اونوقت مشکل ما حل میشه و محبوبیت جهانی پیدا می کنیم؟ اونوقت با این آدمای خوش تیپ و با تربیتمون چه کنیم خانم؟ بعدش هم فرض کن همه مردم جهان ما را خیلی پیشرفته و بافرهنگ و ... بدونن. این چه تاثیری بر واقعیتهای غیرقابل انکار ما خواهد داشت؟! زمانی مشکل ما حل میشه که از درون، خودمون رو درست کنیم. اخلاقمون رو پالایش کنیم، دروغ نگیم، به نظر دیگران احترام بذاریم، به جای حرف عمل کنیم، به جای شعار کار مفید انجام بدیم، به علم احترام بذاریم، و.... در اون صورت مطمئنا نظر دنیا هم در باره ما عوض میشه و هیچ عکس وفیلمی هم نمیتونه تاثیر منفی بذاره. در اون صورت اصلا نباید نگران نظر دیگران در باره خودمون باشیم. اینکه الان نگران این موضوع هستیم به خاطر اینه که  اعتماد  به نفس نداریم و میدونیم یه جای کارمون عیب داره و  حسابی هم عیب داره.

میرا: بعله درسته که کار ما از جای دیگه عیب داره... اما این مسائل، ما رو از اون چیزی که هستیم بدتر میکنه. تا جایی که وقتی میری ترکیه و میگی من ایرانیم، شاخ در میارن!!! میگن شماها چرا انقد مدرنید! ایران که خیلی بد! یا وقتی میری یه جای دیگه، بهت میگن تو ایتالیایی هستی؟!! و وقتی میگی نه ایرانیم. میگن پس باید درباری باشی!!!! اصلاً نمیتونن قبول کنن که آدم معمولی ایرانی بدونه لباس چی بپوشه !!!! یعنی ساده ترین کار واسه ما آدمهای معمولی! قبوله که فرهنگ ما مشکل داره اما اینها خرابتر میکنن همه چی رو! من میگم ما اونقدری که اونا فکر میکنن تعطیل نیستیم! پس چرا به خودشون اجازه میدن همچین غلطایی میکنن؟!!!!

من: درسته کاملاً. اونها واقعیات ما رو نمی دونند. تصورشان از ما خیلی متفاوت از واقعیت ماست. اما من میخوام بگم با توجه به چهارچوب ذهنی اونها از ما (که واقعیات جامعه و مردم  ما در شکل دادن به اون چهارچوب موثر بوده) اونها دوست دارن که ما رو اینجوری ببینن. یعنی فقط چنین عکسها و تصاویری است که با دیدگاه ذهنی اونها در مورد ما مطابقت داره و بنا بر این چنین تصاویری از ما طرفدار پیدا می کنه. علت این که این تصاویر زیاده هم همینه. چون مشتری اش زیاده. یکی از علتهای موفقیت فیلمهایی که بدبختیهای جامعه ما رو نشون میده در جشنواره های خارجی همینه. اما اگه اون چهارچوب ذهنی اصلاح شد اونوقت خواهی دید که این تصاویر جای خودش رو به تصاویر متفاوتی خواهد داد. در واقع رواج این عکسها و فیلمها و پرطرفدار بودنشون معلول اون تصوریه که اونها از ما دارن، نه علت و البته خود این امر به دامن زدن به اون تصور و تقویت اون چارچوب فکری کمک میکنه. ولی تا مشکل اصلی ما حل نشه مطمئن باش که هیچ کاریش نمی تونیم بکنیم. فیلم بدون دخترم هرگز رو حتما دیدی. اون بر اساس داستانی ساخته شده از یک خانم امریکایی که شوهر ایرانی داشته و در ایران زندگی هم کرده. اما تصویری که از ایران ارائه شده  بسیار اغراق آمیزه و از واقعیتهای ایران و مردمش فاصله بسیار داره. اما خوب سینما روهای غرب این چهره از ایران رو می شناسن دیگه. خلاصه اینکه در نتیجه رفتار و کنش های ما، یک پیشداوری در ذهن مردم جهان و به خصوص غرب شکل گرفته و اونها ما رو بر اون اساس میشناسن و مورد قضاوت قرار میدن. تا وقتی که تغییری اساسی در ما ایجاد نشه این پیشداوری تغییر نمی کنه و تا وقتی این پیشداوری تغییر نکنه هم با عکس و فیلم و اینها نمیشه تغییری در نگرش اونها ایجاد کرد.

میرا: بله متاسفانه اون فیلم چرت و احمقانه رو دیدم + فیلم های آقای مجید مجیدی که دلم میخواد [...]! بهترین وسیله ی نقلیه ای که تو فیلماش استفاده میکنه گاری و موتور گازیه....


پیامک عشقی-فلسفی یک حسن!

در پست قبلی به یک پیامک اشتباهی اشاره کردم و اینکه قسمت نشد ماجرا را اینجا بیاورم. حالا یه بار دیگه تلاشم رو می کنم تا ببینیم خدا چه می خواد!

یه رفیقی داشتم که در کل پسر خوبی بود و خوب هم شعر می گفت. شعرهای اسطقس دار و درست و حسابی. یه زمانی با هم در یک موسسه ای همکار بودیم. به دلیل ویژگیهای خاصی که داشت بقیه همکاران اون قسمت دوست داشتن دستش بندازن. البته اون هم کم نمی آورد. اصلاً و ابداً. اون برای هرکدوم از ماها یه شعر طنز بلند بالا و البته اسطقس دار ساخته بود. طوری که اگر آدمای معروفی بودیم مجله های طنز اون شعرها رو روی دست می بردن! این دوستمون در عین سادگی سعی وافری می کرد که خودش رو زرنگ نشون بده. خوب این هم از سادگی اش بود دیگه. آدمای رند و زرنگ کاملاً برعکسن. تلاش می کنن خودشون رو به قول معروف سک و ساده نشون بدن. این آقا پسر گل که اسمش حسن بود (و البته هنوز هم هست!) آدم خیلی شلخته ای بود و اصلا روی کارهاش تمرکز نداشت و همیشه روی میزش پر بود از پرونده های مختلف که بعضا از ماهها و بلکه سالها پیش بلااقدام مونده بودن. در ارتباط با خانما هم خیلی خام و ناشیانه عمل می کرد و خیلی زود بعد از برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل می شد. به هر حال این نتیجه ی تصور غلطیه که یه آدم از خودش داره و خودش رو خیلی زرنگ یا دارای قابلیتهایی که نداره می دونه. بگذریم. حسن آقا بالاخره ازدواج کرد. اما بعد از مدتی تصمیم به طلاق گرفت و زنش رو طلاق داد. یه همکاری داشتیم به نام حمید که اون هم آدم منحصر به فردی بود (و البته هنوز هم هست!) .البته همه ی آدما منحصر به فردن. اما بعضیها منحصر به فردترن! به هرحال این حمید آقاهه از طلاق حسن یه پیرهن عثمونی ساخته بود که بیا و ببین! هر جا می نشست می گفت حسن اصلاً آدم قابل اعتمادی نیست چون زنش رو طلاق داده! حالا این هم خودش شده بود یه سوژه ی دیگه! به هرحال حسن آقا بعد از مدتی الافی در وادی حیرت، دوباره زن گرفت و این زوج خوشبخت زندگی شیرینی رو آغاز کردن...! 

بگذریم! چندی پیش دیدم یه پیامک از حسن برام رسیده. بازش که کردم متوجه شدم اشتباهی فرستاده! می خواسته برای یه شخص دیگه ای بفرسته ولی برای من فرستاده. البته اگه مفاد این اس ام اس به اطلاع سایر دوستان می رسید سوژه یک ساله ی اونا می شد. اما خوب من همچین آدمی نیستم دیگه. ولی اینجا اشکالی نداره. چون شما که نمی شناسینش. این پیامک رو با حذف نام خانوادگی حسن میارم:

«خدیجه خانوم سلام

ظاهراً شما تمایلی به با من بودن ندارید، لطفاً دعوت من به دیزین را حمل به جسارت نکنید. من فقط خواستم با کسی که برای اولین بار توانسته تمرکز ذهنی من را (در مورد تمرکزش قبلا توضیح دادم!) به هم بزند بیشتر باشم. روز خوش و همیشه شاد باشید.

ارادتمند- دکتر....(البته دکتر هم نیستها! ولی زرنگه!!!)»


قسمت!

یه مطلب جالبی رو می خواستم اینجا بذارم. در مورد یک اس ام اس اشتباهی که از طرف یک دوست شاعرپیشه برام رسید! دو بار بعد از اینکه نوشتم ناگهان دیلیت شد. یه خورده طولانیه و مثل اینکه قسمت نیست بذارمش! شاید هم طرف نشسته هکش کرده یا شاید این بلاگفا یه کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. فعلاً که دیگه حوصله از اول نوشتنش رو ندارم. شاید وقتی دیگر  

ویژگیهای یک سیاستمدار پدرسوخته!

از وینستون چرچیل پرسیدند ویژگیهای مطلوب کسی که می خواهد سیاستمدار شود کدامند؟

چرچیل: توانایی پیش بینی آنچه که فردا، هفته دیگر، ماه آینده و سال بعد اتفاق خواهد افتاد؛ و پس از آن، توانایی توجیه اینکه چرا این اتفاقات روی نداده است!

مادر مهربانم

امروز تمام روز پیش مادرم بودم. حال عمومی اش شکر خدا خیلی بهتر شده و رنگ و رویش هم خوب است. 

ای خدای بزرگ و مهربان! نعمت سلامتی کامل مادر عزیز و مهربانمان را به ما عطا فرما!

بدون شرح!

فرانکلین روزولت رییس جمهور وقت امریکا در باره سوموزا دیکتاتور وقت نیکاراگوئه:

He may be a son of a bitch, but he's our son of a bitch

این آدم، حرامزاده هم که باشد حرامزاده ی خودمان است.

کریسمس مبارک

میلاد مسیح، پیام آور مهربانی، عشق و نوعدوستی مبارک باد

مادر عزیزم

امروز مادر عزیزم مورد عمل جراحی قرار گرفت. خدای بزرگ و مهربان وجود نازنینش را در پناه امن خود به سلامت دارد. آمین!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

درین چمن چو درآید خزان یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت تست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

هرآنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز چشم او سپند مباد

زمان مناسب یک اندیشه

در جایی گفته ای نغز و پرمغز خواندم از شخصی ناشناس: «چیزی هست که از تمام ارتشهای دنیا قوی تر است و آن نظر و اندیشه ای است که زمانش فرا رسیده است.» 

این واقعا سخن درستی است. یک اندیشه هرچند که بسیار عمیق و صحیح باشد تا هنگامی که زمانش نرسیده نمی تواند جریانی را به وجود آورد. حتی ممکن است صاحب آن فکر متهم به جنون شود. اما وای به روزی که زمان یک اندیشه فرا رسد. در آن صورت دیگر هیچ چیز جلودارش نخواهد بود. در این هنگام است که قوی ترین ارتشهای دنیا هم یارای مقابله با آن را ندارند. ادیانی که توانستند علی رغم تمامی مشکلات و موانعی که صاحبان قدرت و ثروت در برابرشان به وجود آوردند، پا بگیرند و تأثیری انکارناشدنی بر روح و جان انسانها و بر تاریخ بشریت بگذارند، همگی در زمان مناسب خود عرضه شدند. از آخرین نمونه ها و مصادیق گفته بالا می توان به حضور و پیروزی شگفت انگیز اوباما در انتخابات امریکا اشاره کرد. او ایده و نظریه تغییر را هنگامی مطرح کرد که زمانش فرا رسیده بود.

شوفر

دیروز سوار تاکسی شدم. پیکانی بود قراضه و قدیمی. طبق معمول سر صحبت با راننده تاکسی باز شد. صحبت از مسائل اجتماعی باز هم طبق معمول کشید به مسائل سیاسی. دیدم این آقای شوفر اطلاعات سیاسی اش(نه فقط مسائل روزمره سیاسی) خیلی زیاد است و مثل یک آدم تحصیلکرده و کاملاً آگاه تحلیل می کند. خلاصه کلی صحبت ها شد. خیلی قشنگ تحلیل می کرد. موقعی که پیاده می شدم عرض کردم از حضورتان استفاده کردیم.