بدون شرح!

میگن وقتی می خوای کسی رو بشناسی از دوستان و اطرافیانش بشناس. این موضوع در مورد جریانهای سیاسی و اجتماعی هم صدق می کنه. در اینجا شاخص ترین اشخاص هر یک از دو جریان عمده کشور در هر صنف رو بدون هر گونه اظهار نظری نام می بریم:

1- سیاستمدار:

اون وریا: احمدی نژاد، کردان، مشائی، 

این وریا: خاتمی، میرحسین موسوی، کروبی، 

2- نظریه پرداز:

اون وریا: حسن عباسی، رحیم پور ازغدی، مصباح یزدی

این وریا: دکتر سروش، مجتهد شبستری، محسن کدیور

3- خواننده: 

اون وریا: منصور ارضی

این وریا: محمد رضا شجریان

4- مرجع تقلید:

اون وریا: ؟

این وریا: منتظری، صانعی

5- روحانی:

اون وریا: احمد جنتی، محمد یزدی، مصباح یزدی، ابوالقاسم خزعلی، احمد خاتمی

این وریا: موسوی خوئینی ها، محمد خاتمی، محقق داماد، فاضل میبدی، محسن کدیور

6-کارگردان:

اون وریا: جواد شمقدری، جمال شورجه، مسعود ده نمکی

این وریا: جعفر پناهی، محسن مخملباف، کیومرث پور احمد

7- روزنامه نگار:

اون وریا: حسین شریعتمداری، امیر محبیان

این وریا: شمس الواعظین، مسعود بهنود

8- چهره فرهنگی:

اون وریا: صفار هرندی، حداد عادل

این وریا: عطاءالله مهاجرانی، دکتر سروش

9- تپلی:

اون وریا: فیروز آبادی

این وریا: ابطحی (قبل از زندان)

10- لاغر مردنی:

اون وریا: حداد عادل

این وریا: ابطحی (بعد از زندان!)

تفنگت را زمین بگذار!

استاد شجریان در همراهی با مردم ایران تصنیفی را بر اساس سروده ای از فریدون مشیری اجرا کرده اند که اگر خواستید تصنیف را دانلود کنید به اینجا بروید. کسانی که اینترنت کم سرعت دارند بهتر است به اینجا بروند.

اما شعر پر مغز مرحوم فریدون مشیری که دستمایه اثر به یاد ماندنی استاد شجریان شده این است:

 تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل

دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

*********
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
*********

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
*********
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
*********

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست ...
*********

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار ...

اعتراف

"من، گالیله‌ئو گالیله‌ئی، فرزند وینچنزو، اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، در این دادگاه معدلت حاضر شده، در برابر شما قضات محکمۀ تفتیش زانو می‌زنم، بر کتاب مقدس که اینک در برابر من است، دست می‌گذارم و سوگند یاد می‌کنم که همواره به این کتاب، یکایک تعالیم و نصایح و مواعظ آن اعتقاد داشته و به لطف خداوند در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت. با هدایت عالیجنابان و طلب مغفرت از درگاه پروردگار آشکارا می‌گویم: این نظر که خورشید ثابت است و زمین به دور آن می‌چرخد، نظری سخیف و باطل است که هرگز نباید در جایی تدریس و اشاعه شود. من برائت ابدی خود را از این نظریه اعلام می‌کنم. حقیقت روشن این است که زمین مسطح و ثابت است، این خورشید و ستارگان هستند که پیوسته دور زمین می‌چرخند. در برابر سروران گرامی و همه مسیحیان مایل هستم کمترین شائبۀ بی‌ایمانی را از خود دور کنم. با قلبی پاک و ایمانی استوار از چنین افکار کفرآمیز برائت می‌جویم. سوگند می‌خورم که نه به صورت کتبی و نه به شکل شفاهی کلمه‌ای بر خلاف کلام مقدس خداوند ادا نخواهم کرد. در برابر شما اعلام می‌کنم که اینک به بطلان و نادرستی عقاید پیشین خود واقف شده‌ام و نور ایمان به قلبم تابیده است. اکنون هر حکم و جزایی که برایم تعیین شود با میل و رغبت خواهم پذیرفت. در پایان متذکر می‌شوم که برای کسب اطمینان از صحت و دقت اعترافات خود، هر آنچه در اینجا گفتم را پیش از این با شعور و هشیاری کامل با خط خود روی کاغذ آورده‌ام، تا هیچ خللی در آن راه نیابد."

سرانجام گالیله

گالیله به حبس ابد محکوم شد، اما به خاطر کهولت سن به او اجازه دادند که در خانه خود در حومۀ فلورانس محبوس بماند، تا در سال ۱۶۴۲ درگذشت. یعنی درست همان سالی که ایزاک نیوتن فیزیکدان انگلیسی به دنیا آمد، و بر پایه نظریات گالیله فیزیک مدرن را متحول کرد.

نزدیک چهار قرن بعد پاپ ژان پل دوم در سال ۱۹۹۲ رسوایی محاکمه گالیله را "سوءتفاهمی دردناک" در تاریخ مسیحیت دانست که از تقابل دانایی و ایمان زاده شده بود. در فوریه ۲۰۰۹ واتیکان مراسمی رسمی برای بزرگداشت گالیله برگزار کرد.

(نقل از سایت فارسی بی بی سی)

تلرانس!

هوگو بوهون گفت: «آدم مقبول از نظر من کسی است که با من موافق باشد.» (بنجامین دیزرایلی)

سفر به تنگه ساواشی- قسمت آخر (یا همون دوم خودمون!)

روی کتیبه قاجاری هم البته باز هموطنان عزیز و هنرمند ما با انواع وسایل کتابت مثل ماژیک و از این قبیل حسابی هنرمندی به خرج داده و از خودشون یادگاری به جا گذاشته و روح مرحوم فتحعلی شاه رو شاد کرده بودن. کلا تو کشور ما به اینجور آثار خیلی اهمیت داده میشه! یادمه یه بار که رفته بودیم شهر باستانی شوش، مجسمه ها و سر ستون های دوره هخامنشی مثل نخاله های به جا مونده از کارهای ساختمانی همینطور ریخته بودن رو زمین و به حال خودشون رها شده بودن. خیلی جاهای دیگه هم همین وضع رو دارن و نمی دونم که تعمدی در این کارها وجود داره یا فقط اهمال مسوولین رو نشون میده! این در حالیه که در موزه های غربی از مدلهای ساخته شده همین آثار مثل شهر باستانی شوش و کاخ زمستانی هخامنشی به شدت حفاظت میشه و در صورت تماس بازدید کننده ها با اونها آژیرهای موزه به صدا در میان (اگه اشتباه نکنم مدل شهر شوش با همین وصفی که گفتم تو موزه نیویورک نگهداری میشه)

به هر حال آخرای تنگه در حالیکه دست آریا (پسر 5 ساله ام) تو دستم بود پام لیز خورد و افتادیم تو آب. آریا بیشتر آب خورد و من زانوم خورد به یه سنگ و زخمی شد. خوشبختانه موبایلم که تو جیبم بود و به تازگی خریدمش آسیبی ندید. دوربین هم چون تو جلدش بود طوریش نشد و فقط جلد اون خیس شد. اما عینک آفتابی ام رو بعدا متوجه شدم که از جیبم افتاده و رفته! (این روزا مثل اینکه قسمت شده موبایل و عینک و ... رو عوض کنم!)

تنگه که تموم شد رسیدیم به یه دشت وسیع و بسیار چشم نواز. در قهوه خانه ای که اونجا بود یه ساعتی نشستیم و چای خوردیم و غلیون کشیدیم. (خوب دیگه بعضی وقتا از این کارا هم می کنیم!) زیبایی این دشت گفتنیه ها! دفعه بعد که بریم اونجا وسایل رو با خودمون می بریم و یه جایی تو همون دشت اطراق می کنیم. به هرحال بعد از حدود 45 دقیقه حرکت تو خشکی باز به آب رسیدیم. عمق آب تنگه دوم کمتره و حرکت توش راحت تر. غیر از قسمت آخرش که باید بریم بالا تا به آبشار برسیم. یعنی صعود از درون آب. آبشار آخرین قسمت از این سفر برای کسانیه که به قصد تنگه ساواشی میان. کسانی که حرفه ای ترن هنوز هم میتونن مسیر رو ادامه بدن. در حوضچه زیر آبشار خانم ها و آقایون آبتنی می کردن و بعضی هم زیر آبشار دوش آب سرد گرفته بودن. 

فکر

فکر مثل چتر نجات است. وقتی کار می کند که باز باشد. (جیمز دِوار)