به یاد او گل خورشید را تماشا کن...
پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی
کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت
شبیه لاله به انبوه داغ عادت داشت
کسی که همنفس موجهای دریا بود
صداقت نفسش در نسیم پیدا بود
بهار سبز در آشوب خشکسالی بود
شکوفه دار ترین باغ این حوالی بود
کسی که خرقه ای از جنس آب در بر داشت
کسی که شعر مرا از ترانه می انباشت
کنون دریچه ی دل را به روشنی وا کن
به یاد او گل خورشید را تماشا کن
*
میان آینه ها ردّ داغ را می جست
درخت بود و هوادار باغ را می جست
تمام زاویه ها را به یک بهار سپرد
کویر تشنه ی ما را به جویبار سپرد
در انتهای عطش آفتاب می نوشید
کسی که از دل او شعر آب می جوشید
کسی که از ورق سرخ گل کتابی داشت
برای پرسش و تردید ما جوابی داشت
کسی که آب شدن را التهاب آموخت
شکوه سبز شدن را در آفتاب آموخت
کسی که شایبه ی آن نقاب را فهمید
کسی که حیله ی سنگ و سراب را فهمید
کسی که با تپش مرگ زندگانی کرد
کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد
کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت
هزار پنجره مضمون آفتابی داشت
به کشف مشرق خورشیدهای دیگر رفت
هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت
(شعر از: سلمان هراتی)
*
درخانه اگر کس است