اندر باب سیاست و فرهنگ و میراث فرهنگی

1- دوران انتخاباتی شروع شده. قدر این دوران رو بدونید. همۀ دولتمردا و شهردارا و نماینده های مجلس مهربون و مردم دار می شن. رییس جمهور در طرح امنیت اجتماعی تردید می کنه. مجلس هم همینطور. اون آقاهه اسمش چی بود؟ خیلی اپن مایند بود... آها ... آقای کلهر دوباره میشه سخنگوی فرهنگی رییس جمهور و کلّی هم طرفدار آزادیهای فرهنگی میشه و از وزیر ارشادِ همین رییس جمهور هم حسابی انتقاد می کنه! شهردار همه جوره پایه می شه. آسفالت می کنه، کلی کیسه شن مجانی تحویل مردم میده. همه خیلی خوب حرف می زنن. دیدگاهها بازتر میشه. قدر این دوران رو بدونین که چند ماه بیشتر دوام نداره.

2- این میدون مشق قدیم (که از سردر باغ ملّی واردش میشن) رو رفتین؟ نرفتین؟ حتماً برین ببینین. حتماً برین ها: خیابان سپه- بعد از اداره پست!

خاتمی،... و سلامتی شما!

1- خاتمی رسماً کاندیدای ریاست جمهوری شد. از این خبر خوشحال شدم. دیگه بالاتر از سیاهی مگه رنگی هست؟! قابل توجه اونهایی که با تحلیلهای عجیب و غریب دوره قبل نرفتن رای بدن یا رفتن و... نتیجه اش وضعیت امروزی ما شد. امیدوارم که این بار مردم ما دست از این به قول مسعود بهنود شلختگی سیاسی بر دارن و نذارن این وضع ادامه پیدا کنه.

2- شورای نگهبان مخالفت خودش رو با شمارش کامپیوتری آرای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد و گفت که به کامپیوتر اعتماد نداره! خوب حق داره. این کامپیوتر هیچی نوَفَهمَه!

3- دیگه سلامتی شما!

برف

امشب برف شروع به باریدن کرد. تند هم شد و زمین رو سفیدپوش کرد. من پشت لپ تاپم مشغول پایان نامه ام بودم. اما دلم نیومد این برف رو که امسال دیگه درّ گرانبهاست رها کنم. به خانم و پسرانم گفتم لباسهاتون رو بپوشین بریم بیرون. خوب اونها هم از خدا خواسته. هرچه به طرف بالاتر می رفتیم شدت برف بیشتر می شد. می خواستم جلوی پارک ملت بایستم. اما حواسم نبود و درب اصلی پارک رو رد کردم. رفتیم بالاتر و از خیابان مقدس اردبیلی وارد ولنجک شدیم. قصد نداشتم بالاتر برم، اما با اصرار بچه ها و تایید بانو دل به دریا زدم و رفتیم به سمت بالای ولنجک. قبلا یکی دو بار تجربه بدی داشتم و حسابی اونجا گیر کرده بودم. یک بارش زمانی بود که تازه ماشین رو عوض کرده بودم و هنوز یک هفته از خرید ماشین جدید نگذشته بود که اون بالا گیر افتادم و اصلا امکان حرکت نبود و کوچکترین حرکتی باعث سر خوردن ماشین تو برفا و عدم امکان کنترل اون می شد. من هم ایستادم تا یه مقدار برفها آب شن و بشه برم پایین. اما چشمتون روز بد نبینه. از هر طرف ماشینها سر می خوردن و از جلو و عقب و پهلو می خوردن به ماشین صفرکیلومتر من. به هرحال ایندفعه برف آبکی بود و مشکلی تو حرکت نداشتیم. شهرداری هم که از چندماه قبل شن ها رو اینطرف و اونطرف گذاشته که مردم بدونن چقدر با برنامه کار می کنن، هر چی شن و ماسه بود رو ریخته بود تو خیابونا که به نظر من اصلا نیاز به اینکار نبود. بگذریم. دو جا ایستادیم و بچه ها حسابی برف بازی کردن و البته من و خانم هم همدیگر رو از این نعمت الهی بی نصیب نگذاشتیم. خوب بالاخره آرزو به دل نموندیم. هر چند موقع برگشتن دیگه برف تقریباً بند اومده بود.

داستان معصومه، داستان انسانی از این سوی جهان!

در سایت «روز آنلاین» که البته جزو سایتهای فیلتر شده است، ماجرایی را خواندم در بارۀ اعدام زنی 32 ساله که از 12 سال پیش در زندان رفسنجان به سر برده. جرم او قتل شوهرش بوده است. آنگونه که وکیل او می گوید قصد کشتن شوهر را نداشته و در پی یک درگیری و برای رهایی از چنگ او، ناخواسته مرتکب قتل شده است. داستان غم انگیز این زن را در «ادامه مطلب» بخوانید.

ادامه نوشته

باش تا با تو بهار آید و صبح آید و باران


كه خَرَد باز خِرَد را كه گرفتار جنون شد
كه زند راه سلامت كه دل از پرده برون شد
رخ فرّخ بنمودي و دل از خلق ربودي
مزن آن خنده فرخنده چه غم ها كه فزودي
نه عجب پرده خلقي كه بدرّي و بسوزي
چه سزد شب چو نسوزد كه فروزد چو تو روزي
من از آن شب كه سحر خنده جادوي تو ديدم
همه تن صبح صفت، خنده زدم، خرقه دريدم
به كجا مي روي اي تازه تر از صبح بهاران
باش تا با تو بهار آيد و صبح آيد و باران
باش تا با تو شراب آيد و شهد آيد و شادي
شهد الله كه در شهد به گيتي تو گشادي
اهرمن مانَد و «من» مانَد و دشمن، چو نمانی
به كه ماني؟ كه بماند زتو سرپنجه ماني
مهربانا! تو نگشتي، من سودازده گشتم
مهروش ماندي و من از تو زمين وار گذشتم
مَه من، مِهتري از ماه و به از مهر مَهيني
شفقت را شفقي بخش به رخسار زميني
خارِ خوارم كه تو خورشيدي و من سايه نشينم
بكِش اين خار و گرنه بكُشد خوار و مُهينم
تو برآ، كي دگري با تو چو خورشيد برآيد؟
به برآ، ورنه دل از سينه اميد برآيد
به درآ، يا به درت تا به دماوند برآيم
گل نه اي تا به گلابي زتو خورسند برآيم
به سرِ چشمه نشستي كه گل چهره بشويي؟
چشمه در چشم تو خود شست و سمر شد به نكويي
تو به گِل نيم نگه كردي و گِل صاحب جان شد
به دلم پرده زن اي دوست كه در پرده نهان شد
شب مهجوري جان بنگر و زندانِ زمانه
فرحي بخش و فروغي كه فسردم زفسانه
چو سرابم، به خيالين جسدي ساخته ام من
چه خرابم! كه زبيگانه خودي ساخته ام من
محرمانِ مَه و محروم زمهريم خدايا!
يوسفان در چَه و گرگانِ سپهريم خدايا!
بدَم اي برق! كه بر غيرت ناهيد بخندم
بدَر اي زرق! كه بر غير، درِ ديده ببندم
اي به چالاكي و پاكي، غم باران بهاري
غم ياران خور و باران كن و مپسند غباري
سخن آب زبهر دل من گوي كه جويم
بنشين بر لبِ اين جو كه دگر بحر نجويم
رو تُرُش كردم و قند تو به صد زهر چشيدم
ناز خوش كردم و مهر تو به صد قهر خريدم
قهرمانم كن و قهرم كن و بين تا چه شكورم!
من نه آنم كه شكر نوشم و از شرك بشورم
ديدمت دوش كه مي آمدي اي كوكب دُرّي
شب تهي شد كه درآيي تو بدين پاكي و پُرّي
به دو صد ناز فرودآ كه به صد جاه رسيدي
چه نكويي، چه سپيدي، مگر از ماه رسيدي؟
به دو صد ناز درآيي كه دو صد راز بگويي
خبر از بحر دهي، قصه پرواز بگويي
به فداي تو كه دل داري و دل بُرده خويشي
به سراي مني اما به سراپرده خويشي
هله، اندوه سرآمد، بزن آن ساز طرب را!
هله، مطلوب درآمد، بشكن پاي طلب را!
دگر آن باده چه نوشم؟ نه ملولم، نه خُمارم
دگر آن ژنده چه پوشم؟ نه خزانم كه بهارم
تو مرا يار گرفتي، زچه از بخت بنالم؟
تو مرا بال گشودي، زچه بر عرش نبالم؟
همه عطرم، همه نورم، همه موجم، همه شورم
هم نشين مَه و هم سايه درياي طهورم
سخن رنج نگويم كه بدان گنج رسيدم
زطلب در طرب افتادم و از شب برهيدم
اي شب از رؤيت روحاني رؤياي تو روشن!
به سيه روزي ما بنگر و روز آر به روزن!
روزها در غم ما ياوه و بي گاه و تبه شد
مه فرو مُرد و گرفت اختر و خورشيد سيه شد
تو درخشيدي و خورشيد درخشيد دوباره
تو بمان تا مَه و خورشيد بمانند هماره
 
از: دکتر عبدالکریم سروش

عشق

در زندگی چیزی که دوست داریم مهم نیست، خودِ دوست داشتن مهم است... 

وقتی به زنی دل می بندیم، فقط حال روحی خودمان را در او بازمی تابانیم؛ در نتیجه، آنچه اهمیت دارد نه ارزش آن زن، که ژرفای این حال است؛ و هیجانهای عشق یک دخترِ پیش پا افتاده می تواند بیش از لذتی که از گفت و گو با یک مردِ برجسته یا حتی از تماشای  آثار ستایش آمیزش می بریم این امکان را به ما بدهد که بخش های اندرونی تر، شخصی تر، دورتر و بنیادی تر وجود خود را به حدّ شعور خویش برسانیم.

مارسل پروست- در جستجوی زمان از دست رفته

کولی واره

سوار خواهد آمد، سرای رُفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن

ز شست و شوی باران ، صفای گل فزون‌تر 
کنار چشمه بنشین، نشاط شست‌و‌شو کن

جلیقه‌ی زری را ز جامه‌دان برآور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن، ببند طوقی، اما
به سیم تو نیرزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای 
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه تار کهنه برکش
سرودی از جوانی، به پرده جست‌وجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی به یادم آمد
ترانه «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های‌وهو کن

سوار چون درآید در آستان خانه 
گلی بچین و با دلْ نثار پای او کن

سوار در سرایت  شبی به روز آرد
دهد به هر چه فرمانْ سر از ادب فرو کن

***

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن...

(سیمین بهبهانی)


یاد

سی ام دیماه چهاردهمین سالروز درگذشت مهندس مهدی بازرگان بود. بازرگان از معدود سیاستمداران پاک سرشت و پاکدامن این مرز و بوم بود و دوست و دشمن بر این ویژگی انکارناپذیر او اقرار دارند. امسال اما نگذاشتند که مراسم سالگرد درگذشتش در حسینيۀ ارشاد برگزار شود. بی تردید چنین حرکاتی هرگز نمی تواند نام و یاد کسی همچون او را از خاطرۀ تاریخ بزداید. تاریخ داور بی رحمی است که مو را از ماست می کشد و خوشبختانه همواره هر کس را در جای واقعی خود می نشاند. هیچ کس و هیچ گروهی نمی تواند با استفاده از زر و زور قضاوت تاریخ را به بیراهه ببرد. 

بلاتکلیفی مزمن ما!

دیگه حالم از این آب و هوای مسخره و مهمل داره به هم می خوره. خدا رحمت کنه مرحوم مغفور مظفرالدین شاه قاجار رو که افاضه فرمودند ما همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد. حالا حکایت این آب و هوای بلاتکلیف در وسط زمستونه که درست مثل بقیه بلاتکلیفیهامونه. گاه گداری هوا نصفه نیمه، ابری میشه و چند دونه ای برف میاد و تا میایم دلمون رو خوش کنیم که حال و هوای زمستون از راه رسید می بینیم که آفتاب عالم تاب داره از وسط ابرا خودش رو به رخ خلایق می کشونه که نگران نباشین ما اینجاییم!! من از بچگی از هوای بلاتکلیف بدم میومد. از اینکه در هوای آفتابی بارون بباره اصلا لذت نمی برم. از اینکه ببینم داره برف میاد و در عین حال ستاره ها هم از لابلای ابرا چشمک می زنن احساس ناخوشایندی بهم دست میده. از این بلاتکلیفی که مثل بقیه بلاتکلیفی هامون تو این مملکته نفرت دارم. اصلا خدا رحمت نکنه مظفرالدین شاه رو که بر بلاتکلیفی هامون افزود و این مشروطه پا در هوا و بلاتکلیف رو برامون به جا گذاشت! لااقل قبلش می دونستیم چه کاره ایم!

بی بی سی فارسی

مقاله ای از آقای حسن بهشتی پور دیدم در باره راه اندازی تلویزیون بی بی سی فارسی که مقاله ای است تحلیلی و مفید. بد نیست شما هم آن را بخوانید. لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

باراک اومد...

بالاخره باراک حسین اوباما شد رییس جمهور امریکا. اما من با دیدن مراسم آغازین ریاست جمهوری او واقعا از این مردم امریکا ناامید شدم! 

اولین و مهمترینش اینکه وقتی داشت با ماشین به سمت ساختمان کاپیتول (ساختمان کنگره) می رفت، این مردم بی احساس کنار خیابون وایساده بودن و فقط دست تکون میدادن و هلهله می کردن. نه هیجانی، نه شور و احساساتی، نه هیچی. بابا جون این آقا مثلا رییس جمهورتونه! خوب نباید محبت خودتون رو بهش اثبات کنین؟؟؟! کسر شأنتون بود اگه می دویدین دنبال اتومبیلش، خودتون رو می انداختین رو ماشینش؟ یا کله اتونو از شیشه اتومبیل می کردین تو و چند تا ماچ آبدار از لپاش یا فرق سرش می کردین؟؟ یا خودتون رو پرتاب می کردین جلوی ماشینش که قربونیش بشین؟ لااقل یه چهار تا گاوی، گوسفندی، شتری، حداقل خوکی، گرازی، بوفالویی، چیزی جلوی ماشین این بدبخت قربونی می کردین! چقدر شما مردم مادی و خسیس هستین آخه!! بعدش شما هیچ درخواستی از این بابا ندارین؟! نمی تونستین یه چند تا نامه بنویسین و بهش بدین که دلش خوش باشه؟! حتماً باید سفرهای ایالتی اش (همون استانی خودمون) شروع بشه تا این کارا رو بکنین؟! من مطمئنم از شما مردم تو همون سفرها هم بخاری بلند نمی شه! حالا این خط و این نشون! 

دوم اینکه این مردم نمک نشناس موقعی که جرج بوش به طرف جایگاه می اومد شروع کردن به هو کردنش. در حالی که اون بابا هنوز رییس جمهور و بالاترین مقام کشورشون بود! حالا صرفنظر از نمک نشناسی این مردم من نمی دونم اینا فکر آینده خودشون و بچه هاشون نیستن که همچین کارای سخیفی رو می کنن؟! فکر نمی کنن که این همه دوربین داره اونها رو می پاد و پس فردا پدر صاحابشون رو در میارن؟؟! آدم باید اینقدر جوگیر بشه و جلوی روی طرف اونو ضایع کنه؟! خوب باباجون صبر می کردین بره بعدا پشت سرش هرچی می خواستین اس ام اس می فرستادین. آخه این چه رسمشه دیگه؟!

سوم اینکه ما هرچی نگاه کردیم نه پلاکاردی نه عکسی نه چیزی ندیدیم. همه یکی یه پرچم امریکا رو گرفته بودن دستشون و تکون میدادن! که چی آخه؟! از این پرچم چی معلوم می شه؟ تو پلاکارد می تونین بنویسین که کی باید بمیره و کی باید زنده بمونه. تکلیف رو درست و حسابی روشن می کنه. قاطع. برنده. کوبنده! اما من نمی فهمم که چهار تا ستاره و چند تا میله یعنی چی؟؟!!!

در آخر اینکه خدا یه عقل درست و حسابی به این مردم امریکا بده که البته فکر نمی کنم خدا این کار رو بکنه... نه نمی کنه!


امروز

امروز باراک اوباما رییس جمهور منتخب امریکا رسماً کار خود را به عنوان رییس جمهور جدید ایالات متحده آغاز می کند. قبلا هم در باره اوباما مطالبی نوشته بودم. به نظر من صرفنظر از اینکه اوباما چه خواهد کرد و چه تغییراتی در امریکا و جهان ایجاد خواهد کرد انتخاب او نشانگر یک تحول اصیل در واقعیتهای امریکا است. نشان دهنده اینکه مردم این کشور تا حد زیادی مرزهای نژادی و طبقاتی را پشت سر گذاشته اند. این نشانگر یک تحول جدی و مثبت است که قطعا به آسانی و در طی یک دوره کوتاه حاصل نشده و نتیجه ی مبارزات و تلاشهای فکری و عملی چندصد ساله در ایالات متحده است. تلاشها و مبارزاتی که اولین نتیجه درخشان خود را در زمان ابراهام لینکلن با الغای برده داری نشان داد و پس از الغای رسمی تبعیض نژادی که با تلاشهای تحسین برانگیز مارتین لوترکینگ به فرجام رسید اینک به ثمره ای بسیار دلنشین و در عین حال حیرت انگیز دست یافته است. ثمره ای که برای بسیاری دور از انتظار بود و اگر یادتان باشد بسیاری کسان ورود اوباما به صحنه انتخابات را حرکتی نمایشی می دانستند و باور نداشتند که او بتواند به جایگاه ریاست قدرتمندترین کشور جهان دست یابد. امری که امروزه محقق شده و این را می توان پیروزی دموکراسی دانست، صرفنظر از اینکه اوباما در ادامه راه چه رفتاری در پیش گیرد و صرفنظر از اینکه در تحقق وعده تغییر پیروز شود یا شکست بخورد.