برف
امشب برف شروع به باریدن کرد. تند هم شد و زمین رو سفیدپوش کرد. من پشت لپ تاپم مشغول پایان نامه ام بودم. اما دلم نیومد این برف رو که امسال دیگه درّ گرانبهاست رها کنم. به خانم و پسرانم گفتم لباسهاتون رو بپوشین بریم بیرون. خوب اونها هم از خدا خواسته. هرچه به طرف بالاتر می رفتیم شدت برف بیشتر می شد. می خواستم جلوی پارک ملت بایستم. اما حواسم نبود و درب اصلی پارک رو رد کردم. رفتیم بالاتر و از خیابان مقدس اردبیلی وارد ولنجک شدیم. قصد نداشتم بالاتر برم، اما با اصرار بچه ها و تایید بانو دل به دریا زدم و رفتیم به سمت بالای ولنجک. قبلا یکی دو بار تجربه بدی داشتم و حسابی اونجا گیر کرده بودم. یک بارش زمانی بود که تازه ماشین رو عوض کرده بودم و هنوز یک هفته از خرید ماشین جدید نگذشته بود که اون بالا گیر افتادم و اصلا امکان حرکت نبود و کوچکترین حرکتی باعث سر خوردن ماشین تو برفا و عدم امکان کنترل اون می شد. من هم ایستادم تا یه مقدار برفها آب شن و بشه برم پایین. اما چشمتون روز بد نبینه. از هر طرف ماشینها سر می خوردن و از جلو و عقب و پهلو می خوردن به ماشین صفرکیلومتر من. به هرحال ایندفعه برف آبکی بود و مشکلی تو حرکت نداشتیم. شهرداری هم که از چندماه قبل شن ها رو اینطرف و اونطرف گذاشته که مردم بدونن چقدر با برنامه کار می کنن، هر چی شن و ماسه بود رو ریخته بود تو خیابونا که به نظر من اصلا نیاز به اینکار نبود. بگذریم. دو جا ایستادیم و بچه ها حسابی برف بازی کردن و البته من و خانم هم همدیگر رو از این نعمت الهی بی نصیب نگذاشتیم. خوب بالاخره آرزو به دل نموندیم. هر چند موقع برگشتن دیگه برف تقریباً بند اومده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 1:41 توسط پارسا
|
درخانه اگر کس است