امروز میومدم که بیام شرکت، دیدم وضع آلودگی هوا خیلی وخیم و ناهنجاره و ما داریم واقعا سم تنفس می کنیم و آقایون هم به هیچ جاشون نیست که ما داریم چی تنفس می کنیم و دائم تشریف میبرن سفرهای استانی حالشو میبرن و خلاصه دلی از عزا در میارن! دو سه روز پیش رفتم بنزین زدم و ظاهرا چند قطره ای ترشح شده بهم و تا امروز هنوز بوی بنزین میدم. پریسا خانم میگه به خاطر اینه که بنزینهای تولیدی داخل سرشار از بنزن هستن و بنزن هم چربه و به راحتی اثرش نمیره. راست میگه واقعا. هر کاری میکنم این بوی بنزین خلاصم نمیکنه و میترسم حالا یه موقع نزدیک آتیشی چیزی باشم آتیش بگیرم. حتی میترسم زیاد تو هوای گرم داخل اتاق باشم که یه موقع این بنزنها آتیش نگیرن و من رو هم با خودشون بسوزونن و شهید راه اثبات تواناییهای خارق العاده محمود خان بشم. به هر حال به شرکت که رسیدم اتاق سرد بود. پریسا خانم هم نشسته بود و داشت از سرمای مطبوع اتاق لذت میبرد و من هم که ظرفیت این همه لطافت هوا رو نداشتم از سرما میلرزیدم. بعد دیگه دل به دریا زدم و شجاعانه ازش خواهش کردم که اگه میشه فن رو برای دقایقی روشن کنیم که البته ایشون هم در کمال ناباوری و با نهایت مهربانی و لطف و از این حرفها خواهشم رو قبول کرد و من با خوشحالی رفتم فن رو روشن کردم و بعد از مدتی با اشاره ایشون فهمیدم که دیگه باید خاموش کنم.

بنا به مسموعات دیروز، دکتر با کلی لباس گرم و کاپشن و پالتو و پتو نشسته بوده تو اتاق و جسارت من رو نداشته که تقاضا کنه که فن روشن بشه و البته مراحم پریسا خانم شامل حالش شده و خودشون اجازه دادن که دکتر اندکی فن رو روشن کنه و ایشون هم که از این موضوع کلی ذوق زده شده بوده امروز رو مرخصی گرفته که بتونه این اتفاق فرخنده رو جشن بگیره که واقعا هم جا داره. 

مؤخره: این قسمتهای مربوط به پریسا خانم فقط شوخی بود و ایشون رو اصلا این جوری نبینین.