قبله عالم!

دیروز کتاب «قبله عالم» نوشته عباس امانت را به پایان بردم. در این کتاب با دوران سلطنت ناصرالدین‌شاه، با تأکید بر نیمه نخست آن، آشنا می‌شویم. نویسنده ضمن بیان شمایی کلی از دوره قاجار، به ولایتعهدی ناصرالدین میرزا، که پدرش محمدشاه چندان از آن خرسند نبوده می پردازد و رنج و محنتی را که در این ایام بر او وارد آمد، بازگو می نماید. آنگاه به سلطنت رسیدن او را از نظر می گذراند و تأثیر عمده ای را که میرزا تقی خان فراهانی، امیر کبیر، در چهار سال اولیه سلطنت او بر وی و بر دستگاه حکومت قاجار داشته بیان می دارد. به دنبال برکناری امیرکبیر صدارت میرزا آقاخان نوری آغاز می‌شود و تا هفت سال ادامه می‌یابد تا اینکه او هم به سرنوشتی مشابه امیرکبیر، البته بدون کشته شدن او، دچار می‌شود. پس از برکناری دومین صدراعظم، ناصرالدین شاه مقام صدارت عظما را ملغی می‌کند و خود مستقمیا مصدر امور حکومتی می‌شود.

     از نکات جالب توجه، مطالبی است که در خصوص وقایع منجر به برکناری امیر کبیر از صدارت عظما و سپس امارت نظام و آنگاه خلع او از تمام مناصب و عناوینش بیان می دارد. اختلافی که در خصوص برادر شاه، عباس میرزای سوم میان امیر و شاه ایجاد می شود از جمله این موارد است. همچنین درخواست پناهندگی امیر کبیر از سفارت انگلیس و سپس پذیرش تحت الحمایگی روسیه از سوی او که به شکل حضور ماموران سفارت روس در خانه او رخ می نماید و خشم شاه را بر می انگیزد از مواردی است که در کمتر منبع فارسی می توان سراغی از آنها گرفت. همچنین شخصیت میرزا آقاخان نوری با نگاهی معتدل و منصفانه بررسی شده است. بر خلاف نوشته‌های دیگری که معمولا وی را شخصی تماما دغلباز و حیله‌گر و توطئه چین و یکپارچه وابسته به انگلیس معرفی می‌کنند، با میرزا آقاخانی روبرو می‌شویم که با وجود همه ضعف‌هایش، شخصی مدبر و دوراندیش است. از وقایع مهم زمان صدارت میرزا آقاخان نوری فتح هرات و به دنبال آن جنگ ایران و انگلیس است.

از نکات عبرت آموز دوران ناصری آن است که او خود را نایب امام زمان و سلطان و ولی شیعیان می‌دانسته است. در مجموع این کتاب دیدی واقع بینانه از دوران طولانی سلطنت ناصرالدین شاه به خواننده ارائه می کند. او را شاهی می یابیم که در عین نقطه ضعفهای بسیارش نقاط قوت قابل توجهی هم داشته است. پادشاهی خاکستری؛ نه سیاه و نه سفید.

برف و ملائکه!

هوا برفی است و منظره بارش دانه‌های برف که گاهی تند و ریزتر و گاهی آرام‌تر و درشت‌تر می‌بارند از پشت پنجره اتاق کارم  حس خوبی را به من منتقل می‌کند. به یاد دوران کودکی‌ام می‌افتم. یک بار از بابا پرسیدم: - این برفها از کجا میان؟ گفت: - اینها رو ملائکه می‌فرستند. پرسیدم: -چطور می‌تونن این همه برف رو بفرستن؟ گفت: - اونها خیلی زیاد هستن و همشون با هم دارن این کار رو می‌کنن!

     تصور اینکه ملائکه بر روی ابرها ایستاده و در حال فروریختن دانه‌های برف بر روی زمین باشند، تصوری شیرین و رؤیایی بود. خیلی رؤیایی‌تر از اینکه اینها با فعل و انفعالات شیمیایی خاص در ابرها به وجود می‌آیند و به دلیل دمای زیر صفر به دانه‌های بلورین تبدیل می‌شوند و در نتیجه نیروی جاذبه به سمت زمین می‌ریزند! یک بار در برفهایی که در کوچه جمع شده بود خودکاری پیدا کردم. با خوشحالی به سمت خانه دویدم تا این خبر جالب را به بابا و مامان بدهم که ملائکه این خودکار را هم برای من فرستاده‌اند!

داستان مبارزه و امید

«پیرمرد و دریا» از کارهای زمان پختگی ارنست همینگوی است. او خود بیش از همه رمان‌هایش از این کارش خرسند بود. «پیرمرد و دریا» قصه پیرمرد ماهیگیر فقیر و نحیفی است که پس از مدتی طولانی که نتوانسته ماهی صید کند، به امید صید بزرگترین ماهی عمرش، راهی دریاهای دوردست می‌شود و با پشتکار فراوان و مایه گذاشتن از همه چیزش به این هدف خود دست می‌یابد. بزرگترین ماهی‌ای را که تا کنون دیده به دام می‌اندازد. ماهی به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شود و قایق پیرمرد را دو روز تمام در پی خود می‌کشاند و دست آخر با خدعه ماهیگیر کهنه‌کار، هنگامی که بر روی آب به قایق نزدیک می‌گردد، کارش یکسره می‌شود. اما این تازه اول کار است. پیرمرد ماهیگیر باید با کوسه‌های ریز و درشتی هم که به قصد بهره بردن از این «خوان گسترده در کنار قایق پیرمرد»، میهمان ناخوانده او می‌شوند دست و پنجه نرم کند. پیرمرد سرانجام اسکلت ماهی را به ساحل می‌رساند. طولش را که اندازه می‌گیرند بیش از پنج متر است. سر آن را که هنوز گوشت بر خود دارد به یکی از ماهیگیران می‌بخشد که برای طعمه استفاده کند و نیزه‌ی ماهی را هم به «پسرک» می‌دهد تا از آن نیزه‌ای خوب و محکم بسازد. پیرمرد می‌خوابد و رؤیای شیرین دوران جوانی‌اش را می‌بیند: شیرهایی که در ساحل‌های افریقایی پرسه می‌زدند.