داستان مبارزه و امید
«پیرمرد و دریا» از کارهای زمان پختگی ارنست همینگوی است. او خود بیش از همه رمانهایش از این کارش خرسند بود. «پیرمرد و دریا» قصه پیرمرد ماهیگیر فقیر و نحیفی است که پس از مدتی طولانی که نتوانسته ماهی صید کند، به امید صید بزرگترین ماهی عمرش، راهی دریاهای دوردست میشود و با پشتکار فراوان و مایه گذاشتن از همه چیزش به این هدف خود دست مییابد. بزرگترین ماهیای را که تا کنون دیده به دام میاندازد. ماهی به این راحتیها تسلیم نمیشود و قایق پیرمرد را دو روز تمام در پی خود میکشاند و دست آخر با خدعه ماهیگیر کهنهکار، هنگامی که بر روی آب به قایق نزدیک میگردد، کارش یکسره میشود. اما این تازه اول کار است. پیرمرد ماهیگیر باید با کوسههای ریز و درشتی هم که به قصد بهره بردن از این «خوان گسترده در کنار قایق پیرمرد»، میهمان ناخوانده او میشوند دست و پنجه نرم کند. پیرمرد سرانجام اسکلت ماهی را به ساحل میرساند. طولش را که اندازه میگیرند بیش از پنج متر است. سر آن را که هنوز گوشت بر خود دارد به یکی از ماهیگیران میبخشد که برای طعمه استفاده کند و نیزهی ماهی را هم به «پسرک» میدهد تا از آن نیزهای خوب و محکم بسازد. پیرمرد میخوابد و رؤیای شیرین دوران جوانیاش را میبیند: شیرهایی که در ساحلهای افریقایی پرسه میزدند.
درخانه اگر کس است