برف و ملائکه!
هوا برفی است و منظره بارش دانههای برف که گاهی تند و ریزتر و گاهی آرامتر و درشتتر میبارند از پشت پنجره اتاق کارم حس خوبی را به من منتقل میکند. به یاد دوران کودکیام میافتم. یک بار از بابا پرسیدم: - این برفها از کجا میان؟ گفت: - اینها رو ملائکه میفرستند. پرسیدم: -چطور میتونن این همه برف رو بفرستن؟ گفت: - اونها خیلی زیاد هستن و همشون با هم دارن این کار رو میکنن!
تصور اینکه ملائکه بر روی ابرها ایستاده و در حال فروریختن دانههای برف بر روی زمین باشند، تصوری شیرین و رؤیایی بود. خیلی رؤیاییتر از اینکه اینها با فعل و انفعالات شیمیایی خاص در ابرها به وجود میآیند و به دلیل دمای زیر صفر به دانههای بلورین تبدیل میشوند و در نتیجه نیروی جاذبه به سمت زمین میریزند! یک بار در برفهایی که در کوچه جمع شده بود خودکاری پیدا کردم. با خوشحالی به سمت خانه دویدم تا این خبر جالب را به بابا و مامان بدهم که ملائکه این خودکار را هم برای من فرستادهاند!
درخانه اگر کس است