کولی واره
سوار خواهد آمد، سرای رُفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن
ز شست و شوی باران ، صفای گل فزونتر
کنار چشمه بنشین، نشاط شستوشو کن
جلیقهی زری را ز جامهدان برآور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن
ز پول زر به گردن، ببند طوقی، اما
به سیم تو نیرزد، قیاس با گلو کن
به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن
ز گوشه خموشی، سه تار کهنه برکش
سرودی از جوانی، به پرده جستوجو کن
چه بود آن ترانه؟ بلی به یادم آمد
ترانه «ز دستم گلی بگیر و بو کن»
سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و هایوهو کن
سوار چون درآید در آستان خانه
گلی بچین و با دلْ نثار پای او کن
سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهد به هر چه فرمانْ سر از ادب فرو کن
***
سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن...
(سیمین بهبهانی)
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 0:1 توسط پارسا
|
درخانه اگر کس است