سوار خواهد آمد، سرای رُفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن

ز شست و شوی باران ، صفای گل فزون‌تر 
کنار چشمه بنشین، نشاط شست‌و‌شو کن

جلیقه‌ی زری را ز جامه‌دان برآور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن، ببند طوقی، اما
به سیم تو نیرزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای 
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه تار کهنه برکش
سرودی از جوانی، به پرده جست‌وجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی به یادم آمد
ترانه «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های‌وهو کن

سوار چون درآید در آستان خانه 
گلی بچین و با دلْ نثار پای او کن

سوار در سرایت  شبی به روز آرد
دهد به هر چه فرمانْ سر از ادب فرو کن

***

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن...

(سیمین بهبهانی)