دیگه حالم از این آب و هوای مسخره و مهمل داره به هم می خوره. خدا رحمت کنه مرحوم مغفور مظفرالدین شاه قاجار رو که افاضه فرمودند ما همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد. حالا حکایت این آب و هوای بلاتکلیف در وسط زمستونه که درست مثل بقیه بلاتکلیفیهامونه. گاه گداری هوا نصفه نیمه، ابری میشه و چند دونه ای برف میاد و تا میایم دلمون رو خوش کنیم که حال و هوای زمستون از راه رسید می بینیم که آفتاب عالم تاب داره از وسط ابرا خودش رو به رخ خلایق می کشونه که نگران نباشین ما اینجاییم!! من از بچگی از هوای بلاتکلیف بدم میومد. از اینکه در هوای آفتابی بارون بباره اصلا لذت نمی برم. از اینکه ببینم داره برف میاد و در عین حال ستاره ها هم از لابلای ابرا چشمک می زنن احساس ناخوشایندی بهم دست میده. از این بلاتکلیفی که مثل بقیه بلاتکلیفی هامون تو این مملکته نفرت دارم. اصلا خدا رحمت نکنه مظفرالدین شاه رو که بر بلاتکلیفی هامون افزود و این مشروطه پا در هوا و بلاتکلیف رو برامون به جا گذاشت! لااقل قبلش می دونستیم چه کاره ایم!