باش تا با تو بهار آید و صبح آید و باران
رخ فرّخ بنمودي و دل از خلق ربودي
مزن آن خنده فرخنده چه غم ها كه فزودي
نه عجب پرده خلقي كه بدرّي و بسوزي
چه سزد شب چو نسوزد كه فروزد چو تو روزي
من از آن شب كه سحر خنده جادوي تو ديدم
همه تن صبح صفت، خنده زدم، خرقه دريدم
به كجا مي روي اي تازه تر از صبح بهاران
باش تا با تو بهار آيد و صبح آيد و باران
باش تا با تو شراب آيد و شهد آيد و شادي
شهد الله كه در شهد به گيتي تو گشادي
اهرمن مانَد و «من» مانَد و دشمن، چو نمانی
به كه ماني؟ كه بماند زتو سرپنجه ماني
مهربانا! تو نگشتي، من سودازده گشتم
مهروش ماندي و من از تو زمين وار گذشتم
مَه من، مِهتري از ماه و به از مهر مَهيني
شفقت را شفقي بخش به رخسار زميني
خارِ خوارم كه تو خورشيدي و من سايه نشينم
بكِش اين خار و گرنه بكُشد خوار و مُهينم
تو برآ، كي دگري با تو چو خورشيد برآيد؟
به برآ، ورنه دل از سينه اميد برآيد
به درآ، يا به درت تا به دماوند برآيم
گل نه اي تا به گلابي زتو خورسند برآيم
به سرِ چشمه نشستي كه گل چهره بشويي؟
چشمه در چشم تو خود شست و سمر شد به نكويي
تو به گِل نيم نگه كردي و گِل صاحب جان شد
به دلم پرده زن اي دوست كه در پرده نهان شد
شب مهجوري جان بنگر و زندانِ زمانه
فرحي بخش و فروغي كه فسردم زفسانه
چو سرابم، به خيالين جسدي ساخته ام من
چه خرابم! كه زبيگانه خودي ساخته ام من
محرمانِ مَه و محروم زمهريم خدايا!
يوسفان در چَه و گرگانِ سپهريم خدايا!
بدَم اي برق! كه بر غيرت ناهيد بخندم
بدَر اي زرق! كه بر غير، درِ ديده ببندم
اي به چالاكي و پاكي، غم باران بهاري
غم ياران خور و باران كن و مپسند غباري
سخن آب زبهر دل من گوي كه جويم
بنشين بر لبِ اين جو كه دگر بحر نجويم
رو تُرُش كردم و قند تو به صد زهر چشيدم
ناز خوش كردم و مهر تو به صد قهر خريدم
قهرمانم كن و قهرم كن و بين تا چه شكورم!
من نه آنم كه شكر نوشم و از شرك بشورم
ديدمت دوش كه مي آمدي اي كوكب دُرّي
شب تهي شد كه درآيي تو بدين پاكي و پُرّي
به دو صد ناز فرودآ كه به صد جاه رسيدي
چه نكويي، چه سپيدي، مگر از ماه رسيدي؟
به دو صد ناز درآيي كه دو صد راز بگويي
خبر از بحر دهي، قصه پرواز بگويي
به فداي تو كه دل داري و دل بُرده خويشي
به سراي مني اما به سراپرده خويشي
هله، اندوه سرآمد، بزن آن ساز طرب را!
هله، مطلوب درآمد، بشكن پاي طلب را!
دگر آن باده چه نوشم؟ نه ملولم، نه خُمارم
دگر آن ژنده چه پوشم؟ نه خزانم كه بهارم
تو مرا يار گرفتي، زچه از بخت بنالم؟
تو مرا بال گشودي، زچه بر عرش نبالم؟
همه عطرم، همه نورم، همه موجم، همه شورم
هم نشين مَه و هم سايه درياي طهورم
سخن رنج نگويم كه بدان گنج رسيدم
زطلب در طرب افتادم و از شب برهيدم
اي شب از رؤيت روحاني رؤياي تو روشن!
به سيه روزي ما بنگر و روز آر به روزن!روزها در غم ما ياوه و بي گاه و تبه شد
مه فرو مُرد و گرفت اختر و خورشيد سيه شد
تو درخشيدي و خورشيد درخشيد دوباره
تو بمان تا مَه و خورشيد بمانند هماره
از: دکتر عبدالکریم سروش
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 0:20 توسط پارسا
|
درخانه اگر کس است