صدای چرخش کلید و باز شدن در، چرت پیرمرد را پاره کرد. به زحمت بلند شد ایستاد. صدای پا که نزدیکتر شد گفت: شمایی قاسم آقا؟ 

- نه، منم آقابزرگ، فاطمه. با مامان اومدیم.

- تویی فاطمه جان؟ من رو نمی بینی خوشحالی؟

- این چه حرفیه آقا جون. خوبی شما؟

پیرمرد در حالی که هنوز ایستاده بود: ای. خدا رو شکر. خوب که نه! این بی اختیاری ادرار خیلی اذیتم می کنه. نمی دونم خدا چرا مرگ من رو نمی رسونه! خدا هم با من لج کرده.

- آقا جون شما فقط 87 سالتونه. پدر آقا یعقوب الان صد سالشه!

- صد سال؟! فکر نکنم صد سالش باشه.

- چرا دیگه! میگن زمان رضا شاه سرباز بوده.

پیر مرد به فکر فرو رفت. داشت با خودش حساب می کرد که اگه اون موقع سرباز بوده باشه، الان چند سال باید داشته باشه. گفت: نه. صد سال نمی تونه داشته باشه. کمتر داره.

- اون فرقش با شما اینه که سالمه.

مادر فاطمه از توی آشپزخانه گفت: نه بابا. اون هم چشمش مشکل داره. نمی بینه.

پیرمرد: خوب اینکه وضعش از من هم بدتره که! 

پیرمرد دوباره به فکر فرو رفت. بعد آهسته گفت: نکنه من هم تا صدسالگی زنده بمونم! بعد قدمی برداشت و رفت به طرف طاقچه اتاق. دستش رو گذاشت روی طاقچه تا بتونه تعادلش رو برای نشستن حفظ کنه. خیلی براش مشکل بود. در همین حال دستش از طاقچه رها شد و افتاد روی زمین. فاطمه دستپاچه شد. مادرش رو صدا کرد. مادر اومد. پیرمرد رو برگردوند. صدای خرخر ضعیفی ازش به گوش می رسید. شروع کرد به گریه و شیون. 

- زنگ بزن به اورژانس. زنگ بزن به بابات. 

فاطمه با اضطراب و وحشت: اینکه طوریش نیست. بلندش کن. خواست بشینه نتونست، افتاد.

- چی میگی تو. داره جون میده! برو زنگ بزن دیگه...

نگاه بی حرکت پیرمرد به گوشه اتاق خیره مانده بود.