در پست قبلی به یک پیامک اشتباهی اشاره کردم و اینکه قسمت نشد ماجرا را اینجا بیاورم. حالا یه بار دیگه تلاشم رو می کنم تا ببینیم خدا چه می خواد!

یه رفیقی داشتم که در کل پسر خوبی بود و خوب هم شعر می گفت. شعرهای اسطقس دار و درست و حسابی. یه زمانی با هم در یک موسسه ای همکار بودیم. به دلیل ویژگیهای خاصی که داشت بقیه همکاران اون قسمت دوست داشتن دستش بندازن. البته اون هم کم نمی آورد. اصلاً و ابداً. اون برای هرکدوم از ماها یه شعر طنز بلند بالا و البته اسطقس دار ساخته بود. طوری که اگر آدمای معروفی بودیم مجله های طنز اون شعرها رو روی دست می بردن! این دوستمون در عین سادگی سعی وافری می کرد که خودش رو زرنگ نشون بده. خوب این هم از سادگی اش بود دیگه. آدمای رند و زرنگ کاملاً برعکسن. تلاش می کنن خودشون رو به قول معروف سک و ساده نشون بدن. این آقا پسر گل که اسمش حسن بود (و البته هنوز هم هست!) آدم خیلی شلخته ای بود و اصلا روی کارهاش تمرکز نداشت و همیشه روی میزش پر بود از پرونده های مختلف که بعضا از ماهها و بلکه سالها پیش بلااقدام مونده بودن. در ارتباط با خانما هم خیلی خام و ناشیانه عمل می کرد و خیلی زود بعد از برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل می شد. به هر حال این نتیجه ی تصور غلطیه که یه آدم از خودش داره و خودش رو خیلی زرنگ یا دارای قابلیتهایی که نداره می دونه. بگذریم. حسن آقا بالاخره ازدواج کرد. اما بعد از مدتی تصمیم به طلاق گرفت و زنش رو طلاق داد. یه همکاری داشتیم به نام حمید که اون هم آدم منحصر به فردی بود (و البته هنوز هم هست!) .البته همه ی آدما منحصر به فردن. اما بعضیها منحصر به فردترن! به هرحال این حمید آقاهه از طلاق حسن یه پیرهن عثمونی ساخته بود که بیا و ببین! هر جا می نشست می گفت حسن اصلاً آدم قابل اعتمادی نیست چون زنش رو طلاق داده! حالا این هم خودش شده بود یه سوژه ی دیگه! به هرحال حسن آقا بعد از مدتی الافی در وادی حیرت، دوباره زن گرفت و این زوج خوشبخت زندگی شیرینی رو آغاز کردن...! 

بگذریم! چندی پیش دیدم یه پیامک از حسن برام رسیده. بازش که کردم متوجه شدم اشتباهی فرستاده! می خواسته برای یه شخص دیگه ای بفرسته ولی برای من فرستاده. البته اگه مفاد این اس ام اس به اطلاع سایر دوستان می رسید سوژه یک ساله ی اونا می شد. اما خوب من همچین آدمی نیستم دیگه. ولی اینجا اشکالی نداره. چون شما که نمی شناسینش. این پیامک رو با حذف نام خانوادگی حسن میارم:

«خدیجه خانوم سلام

ظاهراً شما تمایلی به با من بودن ندارید، لطفاً دعوت من به دیزین را حمل به جسارت نکنید. من فقط خواستم با کسی که برای اولین بار توانسته تمرکز ذهنی من را (در مورد تمرکزش قبلا توضیح دادم!) به هم بزند بیشتر باشم. روز خوش و همیشه شاد باشید.

ارادتمند- دکتر....(البته دکتر هم نیستها! ولی زرنگه!!!)»