*گوید: حسين بر در خيمه نشسته بود و به شمشير خويش تكيه داشت و در حال چرت سرش پايين افتاده بود.

زينب خواهرش سر و صدا را شنيد و به برادر خود نزديك شد و گفت: «برادر صداها را كه نزديك مى‏شوند نمى‏شنوى؟» گويد: حسين سر برداشت و گفت: «پيمبر خدا را به خواب ديدم كه به من گفت امشب پيش ما ميايى.» گويد: «خواهر حسين به صورت خويش زد و گفت: «واى من.»

گفت: «واى از تو دور، خواهر كم آرام باش، رحمانت رحمت كند.» 

 حمد خدا گفت و ثناى او كرد و ياد خدا كرد چنانكه بايد و محمد و فرشتگان و پيمبران را صلوات گفت، چندان گفت كه خدا بهتر داند و به گفتن نيايد.

گويد: به خدا هرگز چه پيش از آن و چه بعد، نشنيدم كه گوينده‏اى بليغ‏تر از او سخن كند.

آنگاه گفت:

«اما بعد، نسب مرا به ياد آريد و بنگريد من كيستم آنگاه به خويشتن بازرويد و خودتان را ملامت كنيد و بينديشيد كه آيا رواست مرا بكشيد و حرمتم را بشكنيد؟ مگر من پسر دختر پيمبرتان و پسر وصى وى و عموزاده‏اش نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيمبر را در مورد چيزى كه از پيش پروردگارش آورده بود تصديق كرد؟ مگر حمزه سرور شهيدان عموى پدرم نبود؟ مگر جعفر شهيد طيار صاحب دو بال عموى من نبود؟ مگر سخنى را كه ميانتان شهره است نشنيده‏ايد كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به من و برادرم گفت: اين دو سرور جوانان بهشتى‏اند؟ اگر آنچه را مى‏گويم كه و حق همين است باور مى‏داريد به خدا از وقتى دانسته‏ام خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغساز زيان مى‏بيند، دروغ نگفته‏ام، و اگر باورم نمى‏داريد هنوز در ميان جماعت كس هست كه اگر در اين باب از او بپرسيد به شما مى‏گويد. از جابر بن عبد الله انصارى يا ابو سعيد خدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا انس بن مالك بپرسيد تا به شما بگويند كه اين سخن را درباره من و برادرم از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شنيده‏اند، آيا اين شما را از ريختن خون من باز نمى‏دارد؟ شمر ذى الجوشن گفت: «هر كه بفهمد تو چه مى‏گويى خدا را بر يك حرف مى‏پرستد. حبيب بن مظاهر بدو گفت: «به خدا كه تو خدا را بر هفتاد حرف پرستش مى‏كنى، شهادت مى‏دهم كه راست مى‏گويى و نمى‏فهمى چه مى‏گويد كه خدا بر- دلت مهر نهاده.» گويد: آنگاه حسين به آنها گفت:

«اگر در اين سخن ترديد داريد، آيا اندك ترديدى داريد كه من «پسر دختر پيمبرتانم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما يا قوم ديگر «به جز من پسر دختر پيمبرى وجود ندارد، تنها منم كه پسر پيمبر شما «هستم. به من بگوييد آيا به عوض كسى كه كشته‏ام يا مالى كه تلف كرده‏ام «يا قصاص زخمى كه زده‏ام، از پى منيد؟» گويد: اما خاموش ماندند و با وى سخن نكردند.

گويد: آنگاه بانگ زد:

«اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قيس بن اشعث، اى «يزيد بن حارث! مگر به من ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده و باغستانها سرسبز «شده و چاهها پرآب شده و پيش سپاه آماده خويش مى‏آيى، بيا.» گفتند: «ما ننوشتيم.» گفت: «سبحان الله، چرا، به خدا شما نوشتيد.» گويد: آنگاه گفت: «اى مردم! اگر مرا نمى‏خواهيد بگذاريدم از پيش شما به‏ سرزمين امانگاه خويش روم.» گويد: قيس بن اشعث گفت: «چرا به حكم عموزادگانت تسليم نمى‏شوى؟ به خدا با تو رفتارى ناخوشايند نمى‏كنند و از آنها بدى به تو نمى‏رسد.» حسين بدو گفت: «تو برادر آن برادرى، مى‏خواهى بنى هاشم بيشتر از خون مسلم بن عقيل را از تو مطالبه كنند؟ نه به خدا مانند ذليلان تسليم نمى‏شوم و مانند بردگان گردن نمى‏نهم. اى بندگان خدا من از اينكه سنگسارم كنيد به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مى‏برم از شر متكبرانى كه به روز حساب ايمان ندارند به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه مى‏برم.» گويد: آنگاه مركب خويش را خوابانيد و عقبة بن سمعان را بگفت تا آنرا زانوبند زد و قوم حمله كنان سوى وى آمدند.

*جابر جعفى گويد: حسين تشنه بود و تشنگى وى سخت شد نزديك آمد كه آب بنوشد، حصين بن تميم تيرى سوى وى انداخت كه به دهانش خورد، خون از دهان خويش مى‏گرفت و به هوا مى‏افكند، آنگاه حمد خدا كرد و ثناى او كرد سپس دو دست خويش را فراهم كرد و گفت: «خدايا شمارشان را كم كن و به پراكندگى جانشان را بگير و يكيشان را در زمين به جاى مگذار.» قاسم بن اصبغ بن نباته به نقل از كسى كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشته گويد: وقتى اردوگاه حسين به تصرف دشمن در آمد از روى بند روان شد و آهنگ فرات داشت.

گويد: يكى از بنى ابان بن دارم گفت: «واى شما، ميان وى و آب حايل شويد كه شيعيانش بدو نرسند.» گويد: «اسب خويش را برد و كسان از پى او برفتند، تا ميان حسين و فرات حايل شدند، حسين گفت: «خدايا تشنه‏اش بدار.» گويد: مرد ابانى تيرى بزد و آنرا در چانه حسين جاى داد.

گويد: حسين تير را بيرون كشيد و دو دست خويش را بگشود كه از خون پر شد آنگاه گفت: «خدايا از آنچه با پسر دختر پيمبرت مى‏كنند شكايت به تو مى‏آورم.» گويد: به خدا چيزى نگذشت كه خدا تشنگى را بر آن مرد مسلط كرد و چنان شد كه هرگز سيراب نمى‏شد.

قاسم بن اصبغ گويد: از جمله كسانى بودم كه براى تسكين وى مى‏كوشيدم آب را براى وى خنك مى‏كردم و شكر در آن بود، كاسه‏هاى بزرگ پر از شير بود و كوزه‏ها پر آب بود و او مى‏گفت: «واى شما، آبم دهيد كه تشنگيم كشت.» كوزه يا كاسه‏اى را به او مى‏دادند كه براى سيراب كردن اهل خانه بس بود، آب را مى‏نوشيد و چون از دهان خويش برمى‏داشت لحظه‏اى، دراز مى‏كشيد آنگاه مى‏گفت: «واى شما آبم دهيد كه تشنگيم كشت.» گويد: چيزى نگذشت كه شكمش چون شكم شتر بشكافت.

*ابو مخنف گويد: آنگاه شمر بن ذى الجوشن با گروهى در حدود ده نفر از پيادگان مردم كوفه سوى منزلگاه حسين رفت كه بنه و عيال وى در آن بود، حسين سوى آنها رفت كه ميان وى و بنه‏اش حايل شدند.

گويد: حسين گفت: «واى شما اگر دين نداريد و از روز معاد نمى‏ترسيد در كار دنيايتان آزادگان و جوانمردان باشيد، بنه و عيال مرا از اوباش و بى‏خردانتان محفوظ داريد.» شمر بن ذى الجوشن گفت: «اى پسر فاطمه اين به عهده تو است.» گويد: شمر با پيادگان كه ابو الجنوب عبد الرحمان و مقثعم بن عمرو بن يزيد هردوان جعفى و صالح بن وهب يزنى و سنان بن انس نخعى و خولى بن يزيد اصبحى از آن جمله بودند سوى وى آمد و به ترغيبشان پرداخت به ابو الجنوب گذشت كه سلاح كامل داشت و بدو گفت: «برو به سراغش.» گفت: «چرا خودت نمى‏روى؟» شمر گفت: «با من اين جور حرف مى‏زنى؟» او نيز گفت: «تو هم با من اين جور حرف مى‏زنى؟» گويد: به همديگر ناسزا گفتند و ابو الجنوب كه مردى دلير بود بدو گفت: «به خدا مى‏خواستم نيزه را در چشم تو فرو كنم.» گويد: پس شمر از پيش وى برفت و گفت: «به خدا اگر بتوانم زيانت بزنم مى‏زنم.» گويد: آنگاه شمر بن ذى الجوشن با پيادگان نزديك حسين آمد و حسين بدانها حمله برد كه عقب نشستند و عاقبت او را در ميان گرفتند پسرى از كسان حسين سوى وى مى‏آمد، خواهرش زينب دختر على او را بگرفت كه نگاهش بدارد حسين نيز گفت: «نگاهش بدار.» اما پسر نپذيرفت و دوان سوى حسين آمد و پهلوى وى بايستاد.

 گويد: بحر بن كعب از بنى تيم الله شمشير بر حسين فرود آورد، پسر گفت: «اى پسر زن خبيث، عموى مرا مى‏كشى؟» بحر او را با شمشير بزد. پسر دست را حايل شمشير كرد كه قطع شد و تنها به پوست بند بود.

گويد: پسر بانگ برآورد: «اى امت من.» حسين او را گرفت و به سينه چسبانيد و گفت: «برادرزاده‏ام بر اين حادثه كه بر تو رخ داد صبورى كن و آنرا ذخيره خير كن كه خدا ترا پيش پدران شايسته‏ات مى‏برد، پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن بن على كه خدا همه‏شان را صلوات گويد.» حميد بن مسلم گويد: آن روز شنيدم كه حسين مى‏گفت: «خدايا قطره‏هاى آسمان را از آنها بدار و از بركات زمين محرومشان كن. اگر تا مدتى بهره‏مندشان مى‏كنى آنها را به گروهها پراكنده كن كه دسته‏هاى جدا باشند و هرگز ولايتداران از آنها خشنود نباشند كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند اما به ما تاختند و خونمان را بريختند.» گويد: آنگاه با پيادگان چندان بجنگيد كه عقب رفتند.

*گويد: و چون حسين با سه چهار كس بماند جامه زيرى خواست كه خوش بافت بود و شفاف، يمنى و خوش بافت كه آنرا بدريد و پاره كرد كه از او در نيارند.

يكى از يارانش گفت: «بهتر است جامه زير كوتاهى زير آن بپوشى.» گفت: «اين جامه مذلت است كه پوشيدن آن شايسته من نيست.» گويد: و چون كشته شد، بحر بن كعب بيامد و آنرا در آورد و وى را برهنه واگذاشت.

محمد بن عبد الرحمان گويد: در زمستان دستهاى بحر بن كعب آب مى‏ريخت و در تابستان خشك مى‏شد، گويى چوب بود. حجاج بن عبد الله بن عمار گويد: عبد الله بن عمار را از اينكه در اثناى كشته شدن حسين حضور داشته بود ملامت كردند كه گفت: «مرا بر بنى هاشم منتى‏ هست.» گفتم: «منت تو بر آنها چيست؟» گفت: «با نيزه به حسين حمله بردم و نزديك او رسيدم به خدا اگر خواسته بودم فرو كرده بودم، اما باز آمدم، نه چندان دور، و با خويش گفتم چرا منش بكشم، ديگرى او را مى‏كشد.» گويد: آنگاه پيادگان از راست و چپ به وى حمله بردند و او به راستى‏ها حمله برد تا پراكنده شدند و به چپى‏ها نيز تا پراكنده شدند پوشش خز به تنش بود و عمامه داشت.

گويد: به خدا هرگز شكسته‏اى را نديده بودم كه فرزند و كسان و يارانش كشته شده باشند و چون او محكم دل و آرام خاطر باشد و دلير بر پيشروى. به خدا پيش از او و پس از او كسى را همانندش نديدم وقتى حمله مى‏برد پيادگان از راست و چپ او چون بزغالگان از حمله گرگ، فرارى مى‏شدند.

گويد: به خدا در اين حال بود كه زينب دختر فاطمه به طرف وى آمد گويى گوشوارش را مى‏بينم كه ما بين گوشها و شانه‏اش در حركت بود و مى‏گفت: «كاش آسمان به زمين مى‏افتاد!» در اين وقت عمر بن سعد نزديك حسين رسيد.

زينب بدو گفت: «اى عمر پسر سعد، ابو عبد الله را مى‏كشند و تو نگاه مى‏كنى!» گويد: گويى اشكهاى عمر را مى‏بينم كه بر دو گونه و ريشش روان بود.

گويد: «و روى از زينب بگردانيد.» حميد بن مسلم گويد: حسين جبه خزى بتن داشت و عمامه به سر، و با وسمه خضاب كرده بود.

گويد: پيش از آنكه كشته شود شنيدمش كه مى‏گفت- در آن حال پياده مى‏جنگيد چون يكه سوارى دلير، از تير احتراز مى‏كرد، جاى حمله را مى‏جست، به سواران حمله مى‏برد- مى‏گفت: «براى كشتن من شتاب داريد، به خدا پس از من از بندگان خدا كس را نخواهيد كشت كه خداى از كشتن وى بيش از كشتن من بر شما خشم آرد، به خدا اميدوارم خدا وهن شما را مايه حرمت من كند و به ترتيبى كه ندانيد انتقام مرا از شما بگيرد. به خدا اگر مرا بكشيد خدايتان به جان هم اندازد و خونهايتان را بريزد. و به اين بس نكند و عذاب دردناكتان را دو برابر كند.» گويد: مدتى دراز از روز ببود كه اگر كسان مى‏خواستند بكشندش كشته بودند اما هر كس به ديگرى وامى‏گذاشت و هر گروهى مى‏خواست گروه ديگر مرتكب كشتن او شده باشد. گويد: «آنگاه شمر ميان كسان بانگ زد كه واى شما، منتظر چيستيد، مادرهايتان- عزادارتان شود، بكشيدش.» گويد: پس، از هر سو به او حمله بردند ضربتى به كف دست چپ او زدند، اين ضربت را زرعة بن شريك تميمى زد، ضربتى نيز به شانه‏اش زدند، سپس برفتند و او سنگين شده بود و در كار افتادن بود.

گويد: در اين حال سنان بن انس نخعى حمله برد و نيزه در او فرو برد كه بيفتاد و به خولى بن يزيد اصبحى گفت: «سرش را جدا كن.» مى‏خواست بكند اما ضعف آورد و بلرزيد و سنان بن انس بدو گفت: «خدا بازوهايت را بشكند و دستانت را جدا كند.» پس فرود آمد و سرش را ببريد و جدا كرد و به خولى بن يزيد داد، پيش از آن ضربتهاى شمشير مكرر خورده بود.

جعفر بن محمد گويد: وقتى حسين بن على عليه السلام كشته شد سى و سه ضربت نيزه و سى و چهار ضربت شمشير بر او بود.

گويد: در آن وقت هر كس به حسين نزديك مى‏شد سنان بن انس بدو حمله مى‏برد كه بيم داشت سر از دست وى برود، تا وقتى كه سر را برگرفت و آنرا به خولى سپرد.

گويد: هر چه به تن حسين بود در آوردند، جامه زير را بحر بن كعب گرفت.

روپوش را كه خز بود قيس بن اشعث گرفت. نعلين او را يكى از بنى اود گرفت اسود نام، شمشيرش را يكى از بنى نهشل گرفت كه پس از آن به كسان حبيب بن بديل رسيد.

گويد: كسان به رناس‏ها و حله‏ها و شترها روى آوردند و همه را غارت كردند.

گويد: كسان به زنان حسين و بنه و لوازم وى روى كردند، زن بود كه بر سر جامه تنش با او درگير مى‏شدند و به زور مى‏گرفتند و مى‏بردند.

زهير بن عبد الرحمان خثعمى گويد: سويد بن عمرو بن ابى المطاع از پاى در آمده بود و بى‏توان ميان كشتگان افتاده بود و چون شنيد كه مى‏گفتند: «حسين كشته شد.» جانى گرفت، كاردى داشت، شمشيرش را گرفته بودند، با كارد خويش مدتى با آنها بجنگيد، آنگاه كشته شد. عروة بن بطار تغلبى و زيد بن رفاد تجيبى او را كشتند، وى آخرين كشته بود. حميد بن مسلم گويد: پيش على اصغر پسر حسين بن على رسيديم كه بر بستر افتاده بود و بيمار بود، شمر بن ذى الجوشن و پيادگان همراه او را ديدم كه مى‏گفتند:

«چرا اين را نكشيم؟» گويد: گفتم: «سبحان الله، كودكان را هم مى‏كشيم؟ اين كودك است.» گويد: كارم اين بود و هر كس را مى‏آمد از او كنار مى‏زدم تا عمر بن سعد بيامد و گفت: «كس به خيمه اين زنان نرود و متعرض اين پسر بيمار نشود، هر كه از لوازمشان چيزى گرفته پسشان دهد.» گويد: به خدا كسى چيزى پس نداد.

گويد: على بن حسين گفت: «پاداش خير يا بى خداى به گفتار تو شرى را از من‏ دور كرد.» گويد: كسان به سنان بن انس گفتند: «حسين پسر على و پسر فاطمه دختر پيمبر خدا را كشته‏اى، مهمترين مرد عرب را كشته‏اى كه سوى اينان آمده بود و مى‏خواست از ملكشان بركنارشان كند پيش اميران خويش رو و پاداش خويش را از آنها بخواه كه اگر به عوض كشتن حسين بيت المالهاى خويش را به تو دهند كم است.

گويد: وى بر اسب خويش بيامد كه مردى دلير و شاعر بود و عقلش خللى داشت بيامد و بر در خيمه عمر بن سعد بايستاد و به بانگ بلند شعرى خواند به اين مضمون:

«ركابم را از طلا و نقره سنگين كن «كه من شاه پرده‏دار را كشته‏ام «كسى را كشته‏ام كه پدر و مادرش «از همه بهتر است «و چون كسان نسب خويش گويند «نسب وى از همه والاتر است.» عمر بن سعد گفت: «شهادت مى‏دهم كه ديوانه‏اى و هرگز سالم نبوده‏اى. او را پيش من آريد.» و چون بياوردندش با چوب او را بزد و گفت: «اى ديوانه! چرا چنين سخنى مى‏كنى، به خدا اگر ابن زياد بشنود گردنت را مى‏زند.» گويد: عمر بن سعد، عقبه بن سمعان را گرفت كه غلام رباب، دختر امرؤ القيس كلبى، مادر سكينه دختر حسين، بود. بدو گفت: «كيستى؟» گفت: «بنده‏اى مملوك.» گويد: پس او را رها كرد و هيچكس از آنها جز وى جان به در نبرد مگر مرقع بن ثمامه اسدى كه تيرهايش را ريخته بود و زانو زده بود و مى‏جنگيد، كسانى از قومش پيش وى آمدند و گفتند: «امان دارى، با ما بيا.» و با آنها برفت و چون‏

*گويد: آنگاه عمر بن سعد ميان ياران خود ندا داد: «كى داوطلب مى‏شود كه اسب بر حسين بتازد؟» ده كس داوطلب شدند از جمله اسحاق بن حيوة حضرمى- همان كه روپوش حسين را ربود و بعدها پيسى گرفت- و اخنس بن مرثد كه بيامدند و با اسبان خويش حسين را لگد كوب كردند چندان كه پشت و سينه او را در هم شكستند. گويد: شنيدم كه مدتى پس از آن وقتى اخنس بن مرثد در جنگى ايستاده بود، تيرى ناشناس به او خورد كه قلبش بشكافت و جان داد.

*گويد: از ياران حسين عليه السلام هفتاد و دو كس كشته شد مردم غاضريه، از قبيله بنى اسد، حسين و ياران او را يك روز پس از كشته شدنشان به خاك سپردند. از ياران عمر بن سعد هشتاد و هشت كس كشته شده بود بجز آنها كه زخمى شده بودند. عمر سعد بر كشتگان نماز كرد و به خاكشان سپرد.

*گويد: همينكه حسين كشته شد، همان روز سر او را همراه خولى بن يزيد و حميد بن مسلم ازدى سوى ابن زياد فرستادند، خولى با سر بيامد و آهنگ قصر كرد اما در قصر را بسته يافت و به خانه رفت و سر را زير طشتى نهاد. وى را دو زن بود يكى از بنى اسد و ديگرى از حضرميان به نام نوار، دختر مالك بن عقرب. آن شب شب زن حضرمى بود.

هشام گويد: پدرم به نقل از نوار دختر مالك مى‏گفت: «خولى سر حسين را آورد و در خانه زير لاوكى نهاد، آنگاه به اطاق آمد و به بستر خويش رفت، گفتمش: «چه خبر؟ چه دارى؟» گفت: «بى‏نيازى روزگاران برايت آورده‏ام، اينك سر حسين با تو در خانه است.» گويد: گفتمش: «واى تو، نه به خدا هرگز با تو به يك اطاق نمى‏مانم.» گويد: از بسترم برخاستم و روى خانه رفتم خولى زن اسدى را خواست و پيش برد و من نشسته بودم و نگاه مى‏كردم.

گويد: به خدا نورى را مى‏ديدم كه چون ستون از آسمان به لاوك مى‏تابيد و پرندگانى سپيد ديدم كه در اطراف آن به پرواز بود.

حميد بن مسلم گويد: و چون صبح شد سر را پيش عبيد الله بن زياد برد.

گويد: عمر بن سعد آن روز و فردا را ببود آنگاه حميد بن بكير احمرى را بگفت تا ميان مردم نداى رحيل سوى كوفه داد. وى دختران و خواهران حسين را با كودكانى كه همراه داشته بود و على بن حسين را كه بيمار بود، با خود ببرد. قرة بن قيس تميمى گويد: زنان را ديدم كه وقتى بر حسين و كسان و فرزند وى گذشتند فغان كردند و به صورتهاى خويش زدند.

گويد: بر اسب از راهشان گذشتم، به خدا هرگز زنانى نكو ديدارتر از آنها نديده بودم به خدا از سياه چشمان يبرين نكوتر بودند.

گويد: هر چه را فراموش كنم گفته زينب دختر فاطمه را فراموش نمى‏كنم كه وقتى بر برادر مقتول خويش گذشت مى‏گفت:

«اى محمدم، اى محمدم، فرشتگان آسمان بر تو صلوات گويند، «اين حسين است در دشت افتاده، آغشته به خون اعضاء بريده! «اى محمدم، دخترانت اسيرند، باقيماندگانت كشتگانند كه باد «بر آنها مى‏وزد.» گويد: به خدا همه دشمن و دوست را بگريانيد.

گويد: سرهاى ديگران را نيز بريدند و هفتاد و دو سر همراه شمر بن ذى- الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج و عزرة بن قيس فرستادند كه پيش عبيد الله ابن زياد بردند.