روز اول دی دو سال پیش این مطلب رو تو همین وبلاگ نوشتم:

«مادر گوهری است که تا وقتی داری اش نمی توانی  قدر و ارزشش را دریابی. همچون ماهی در اقیانوس بیکران وجودش، عشقش و محبتش غوطه وری. تصور نبودنش را نمی کنی. فکر می کنی همیشه و تا ابد همین گونه خواهد بود. اصلا فرض دیگری برایت متصور نیست... 

دیشب یلدا را با مادرم سپری کردیم. فردا در بیمارستان بستری میشود. اکنون دوست دارم لحظه لحظه های وجودش را همچون جرعه های شراب ناب با تمام وجودم بچشم و بنوشم. تنها آرزویم سلامتی اوست.»

چهارم دی همون سال هم این پست رو گذاشتم:

«امروز مادر عزیزم مورد عمل جراحی قرار گرفت. خدای بزرگ و مهربان وجود نازنینش را در پناه امن خود به سلامت دارد. آمین!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

درین چمن چو درآید خزان یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت تست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

هرآنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز چشم او سپند مباد»

...و امروز سه هفته است که برای همیشه رفته. مادر برای فرزندانش عزیزه. اما اون خیلی فراتر از یک مادر بود. در مرگش دور و نزدیک می گریستند. اون دریای عشق و محبت بود...

خدا کنه این تلخی که تمام وجودم رو گرفته و لحظه ای رهام نمیکنه دائمی نباشه... این احساس تهی شدن، این حس گنگ...