مادرم!
صبح روز سه شنبه وقتی زنگ زدم، صدایش سنگین بود. حالش را پرسیدم. بریده بریده اما بدون کمترین آه و ناله ای جوابم را داد: خوبم... دیشب... خوابم نبرد... شب قبلش هم نتوانسته بود بخوابد. گفتم غذا نخوردی، ضعیف شدی... سعی کن غذا بخوری تا بهتر بشی. زهره برات سوپ درست می کنه شب میاریم.
صبر کردیم تا طرح ترافیک تمام شود و بتوانیم با ماشین خودمان به خانه اش برویم. می دانستم که روزهای آخرش را سپری می کند، اما فکر نمی کردم که دقایق و لحظات آخرش باشد. در راه به چند داروخانه هم سر زدیم تا داروهایش را تهیه کنیم. دقایقی را هم برای خرید چیزهای دیگر صرف کردیم. وقتی به بالینش رسیدیم که دیگر خیلی دیر شده بود! بالای سرش رفتم. مجتبی گوشی را روی قلبش گذاشته بود تا شاید صدای ضربان قلبش را بشنود. مهدی آینه می خواست تا در برابر دهانش بگیرد. شاید که بخاری هرچند اندک امیدمان را زنده کند. صدایش کردم. چشمانش نیمه باز به یکسو خیره مانده بود. ماساژ قلبی و نفس مصنوعی دادیم. اثری نکرد. چشمانش را بستم. بعد از دو شب بی خوابی به خوابی آرام فرو رفت. پس از دو سال تحمل درد و رنج آسوده شد. وقتی حدود دو سال قبل نتیجه سونوگرافی، نشان دهنده وجود یک توده در بدنش بود، خدا خدا می کردم که چیز خاصی نباشد. تفألی به دیوان حافظ زدم. این غزل آمد:
آن یار کز او خانهی ما جای پـری بـود
سر تا قدمش چون پـری از عیب بـری بـود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پـرده برافتاد
تا بـود فلک شیوهی او پـردهدری بـود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوهی صاحبنظری بـود
از چنگ منش اختر بد مهر به در برد
آری چه کنم دولت دور قمری بـود
عذری بنه ای دل که تـو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بـود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بـود
خوش بود لب آب و گل وسبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان ، رهگذری بـود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوهگری بـود
هر گنج سعادت که خـدا داد به حـافـظ
از یُـمـن دعای شب و ورد سحری بـود
درخانه اگر کس است