گل داد و مژده داد!
به یاد «ندا» که «یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت»!
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
***
نازلی! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: «زمستان شكست!»
و
رفت...
«احمد شاملو»
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 4:17 توسط پارسا
|
درخانه اگر کس است