بشمار برگهای گلی را
بشمار برگهای گلی را
وقتی که هیچ کار نداریبا یاد یار زمزمه ای کن
در غربتی که یار نداری
هرشب کنار پنجره بنشین
بر امتداد جاده نظرکن
شاید که دوستی ز ره آید
هرچند که انتظار نداری
هرصبح زنگ ساعت نه را
چون بشنوی ز خانه برون شو
چابک برو، اگرچه بدانی
با هیچکس قرار نداری
در دکّه یی فلک زده بنشین
با روزنامه یی که خریدی
نوشیدنی هرآنچه که باشد
حرفی به جز «بیار» نداری
فنجان قهوه را که تهی شد
وارونه کن که نقش ببندد
در او درخت خشک خزانی
یعنی که: برگ و بار نداری
«سیمین بهبهانی-دی 1377»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 22:57 توسط پارسا
|
درخانه اگر کس است