یک کتاب
خواندن رمان گور به گور از ویلیام فاکنر و با ترجمه نجف دریابندری را به پایان رساندم. «گور به گور» عنوانی است که مترجم به این اثر داده است؛ نام اصلی آن «As I lay dying» است که میتوان آن را به معادل تقریبی «در بستر مرگم» ترجمه کرد. حکایت خانوادهای روستایی در جنوب امریکاست؛ بیان نسبتاً سادهای از چگونگی گذران زندگی این مردمان و تلقی آنان از زندگی و مرگ.
مادر خانواده در بستر مرگ است. دختر هفده سالهاش، دیویی دل، بالای سر او مدام بادش میزند و پسر بزرگش که نجار قابلی است در پشت پنجره و جلوی چشم او تابوتش را با مداومت و وسواس زیاد میسازد و او خود نظارهگر ساخت تابوت خویش است. با مرگ زن، شوهر و فرزندانش برای اجرای وصیت او، که خواسته در جفرسون و در میان فامیل خود دفنش کنند، جنازهاش را درون تابوت گذاشته، راهی شهر جفرسون میشوند. سفری سخت و طاقتفرسا آغاز میشود که غیر از انجام وصیت مرده، مقاصدی مهم، و شاید مهمتر از اجرای وصیت ادی، را هم برای بعضی زندگان در بر دارد! انسی، پدر خانواده، میخواهد دندان مصنوعی بگذارد تا بتواند از نعمات خداوند بهره کافی ببرد و دیوییدل دختر خانواده قصد دارد از شر جنین ناخواستهای که در رحمش دارد و حاصل رابطهی نامشروع با لِیف، کارگر مزرعه، است خلاص شود.
داستان از زبان راویان متعدد (که شمارشان به پانزده نفر میرسد) روایت میشود. اما سیر داستان را میتوان بدون اشکال و یا وقفهای آزار دهنده پی گرفت. روایتی این چنین ما را به درون ذهن تکتک شخصیتهای داستان، حتی شخصیتهای فرعی آن، میبرد و در کنار سیر بیرونی داستان، سفری به درون آدمها را هم تجربه میکنیم. «گور به گور» سیری است در آفاق و انفس!
درخانه اگر کس است