امروز شرکت بودم که زنگ گوشی فکسنی کنار میزم به صدا در اومد. گوشی آلبالویی رنگی که قبلن وقتی پریسا هنوز نرفته بود، کنار میز اون بود. (کلا تو شرکت رسمه که گوشیها کنار میزها قرار دارن، نه روی اونها! البته به استثنای رئیسا!) به هرحال گوشی رو که برداشتم صدای خانمی از اون ور خط اومد که سلام و حال و احوال میکرد. صدا اونقدر واضح و نزدیک بود که فکر کردم هرکی هست از داخل شرکته! متوجه شد که هنوز نشناختمش. گفت منو نمیشناسین؟ شناختمش! خود پریسا بود که نه از داخل شرکت و نه حتی از داخل کشور، که از خارجه تماس میگرفت! خدا رو شکر هنوز فارسی رو متوجه میشه! چند وقت دیگه شاید مجبور باشم باهاش به زبان خارجه ای حرف بزنم! به هرحال به زبان شیرین فارسی با هم اختلاط کردیم. از جایی که هست راضیه و منتظره که وضعیتش زودتر تثبیت بشه. بهش پیشنهاد دادم که سفره ابوالفضل نذر کنه که کاراش زودتر ردیف بشن. با روی باز پذیرفت و فقط در مورد بعضی مسائل جانبی اون کمی بحث کرده و به نتایج بسیار خوبی دست یافتیم. از من خواست که سری به وبلاگم بزنم و آپش نمایم. ما هم اطاعت امر کردیم و اکنون آن را آپ نمودیم.