بلندپروازیهای آنچنانی بعضی ها در عین عاجز بودنشان از انجام درست وظایف روزمره و عادی خود، آن حکایت سعدی علیه الرحمه را به یاد می آورد که:

«منجمی به خانه درآمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود گفت:

تو بر اوج فلک چه دانی چیست

چون ندانی که در سرایت کیست!»

بعدالتحریر: این حکایت هم بدون اینکه ارتباط چندانی با قبلی داشته باشد به خاطرم آمد:

«ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: ترا مشاهره (اجرت) چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان! 

گر تو قرآن برین نمط خوانی

ببری حرمت مسلمانی!»