رادیو فرهنگ و راه حل بلایای طبیعی!

روز سه شنبه تو ماشین رادیو فرهنگ رو گرفته بودم که لااقل چهار تا کلمه حرف فرهنگی هم بشنوم. خبر دادند از تشکیل کار گروه مشترک با حوزه علمیه جهت بررسی نقش دعا و استغاثه در جلوگیری از بلایای طبیعی! کلی هم آمار میدادن که میزان خسارات بلایای طبیعی سالانه اینقدره و از این حرفا! دیدم حالا با این کارگروه که ضمنا از سه کمیسیون تشکیل میشه حتما سال بعد باید از آمار بلایای طبیعی و خسارات اون در کشورمون کاسته بشه، و الا نتیجه منطقیش این میشه که دعا اثری نداشته! و البته بودجه ای که به این کارگروه و بررسی هاشون اختصاص داده شده هم به خسارات بلایای طبیعی اضافه میشه!

پی نوشت: درگذشت هنرمند قدیمی و دوست داشتنی حمیده خیرآبادی رو هم به همه هنردوستان تسلیت میگم. این عزرائیل مثل اینکه خیلی موضوع رو جدی گرفته ها!

تبریک با اندکی تاخیر!

واااااای! به کل فراموش کردم

سال نو مبارک

سبز باشید

 

خاکستری

آدمها نه سفید سفیدن و نه سیاه سیاه. خاکسترین.این نکته ی کاملا درستیه. اما باید به یک نکته دیگه هم توجه کرد و اون اینکه همین آدمهای خاکستری هم همشون مثل هم نیستن. بعضیها خاکستری روشن و بعضی خاکستری تیره و سیرن. رنگ خاکستری بعضی اونقدر روشنه که به سفیدی میزنه و خاکستری بعضی اونقدر تیره است که روی شب رو هم سفید میکنه!

حالا مساله اینجاست که همین رنگ خاکستری روشن مایه دردسر میشه. کافیه یه لکه کوچیک بیفته روی اون تا رسوای عالمش کنه. از طرف دیگه رنگ تیره و تار اون یکی هم حسابی براش شانس میاره. اصلا برداره یه پاتیل لجن هم رو خودش خالی کنه خیلی جلب توجه نمیکنه. حتما نمونه های زیادی از این جور آدمها رو دیدین. اون آدم روشنه که اهل دروغ و دغل و تقلب نیست اگه به اقتضای آدم بودن خطای کوچیکی هم مرتکب شه حسابی کارش خراب میشه و اعتبارش رو از دست میده و رسوا میشه. اما اون یکی انقدر دروغ گفته و دغل بازی کرده که دیگه برای همه عادی شده و اگه یه بار حرف راستی از دهنش در بیاد کلی براش آبرو و احترام میاره و خیلی ها حق رو به جانبش میدن. این دو دسته آدمها رو همه جا میشه پیدا کرد. بین عامه مردم، بین سیاستمدارا، بین تحصیلکرده ها، بین بی سوادها، بین دکترا، وکلا، معلما، استادا، مهندسا. خلاصه همه جا...

واقعا که!

اگر در دنیای امروز تعداد زیادی از مردم بودند که بیش از آن که آرزوی بدبختی دیگران را داشته باشند مشتاق خوشبختی خود بودند، زمین در مدتی کوتاه بهشت برین می شد.         «برتراند راسل»

حاجی ارزون فروش و شارلاتانیسم وطنی!

دیشب دنبال یه وان کوچولو برای حموم خونه می گشتیم. یه جا دیدیم و قیمت کردیم. فروشنده از روی لیست قیمت اون مدل رو نگاه کرد و گفت 197هزار تومن. کارتش رو گرفتیم. بعد ادامه دادیم به گشتن مغازه های دیگه. کمتر مغازه ای اون سایز مورد نظر ما رو داشت. یه جا مدل دیگه ای با سایز تقریبا مناسب رو داشت. کارت اون رو هم گرفتیم. مغازه بعدیش هم گفت داره. ما رو برد طبقه بالا چند تا وان رو نشون داد که اندازه مورد نظر ما نبودند. گفت باید سفارش بدیم. قیمتش هم از اینا بیست تومن ارزونتره. قیمتی که روی اون وانها بود سیصدو چهل -پنجاه تومن بود. گفتیم حالا حداقل از رو کاتالوگ نشون بده تا اگه پسندیدم سفارش بدیم. کاتالوگ رو که اورد دیدیم همونیه که تو مغازه اولی دیده بودیم! اولش به روی خودمون نیاوردیم. فقط گفتیم قیمتش خیلی گرون نیست؟! در این موقع پیرمرد صاحب مغازه که یه پیرهن مشکی تنش کرده بود و دو تا از این انگشترای گنده ی عقیق و فیروزه هم دستش بود اومد جلو و شروع کرد به تعریف از خودش و ارزون فروش بودنش. گفت من تو این مغازه های خیابون شیراز از همه ارزونتر میدم. برا اینکه من مغازه مال خودمه و مثل بقیه مجبور نیستم ماهی چند میلیون اجاره بدم. من قهرمان ارزون فروشیم. توی همه کشور منو به عنوان ارزون فروشی میشناسن. اصلا من درآمدم از جای دیگه است و از این مغازه سود نمی برم... همینجور یه ریز می گفت و می گفت و البته با چاشنی قسم های مکرر به خدا و پیغمبر و ... بعد من گفتم آخه قیمت گرونه. گفت شما 250 ببرین. در این موقع خانمم گفت که ما همین رو جای دیگه قیمت کردیم میدادن 197 هزار تومن. اونم بدون درنگ گفت خوب براشون فاکتور کنین 190 تومن! پسرش که پشت صندوق بود از این تابلو بازی باباش برآشفته شد و گفت بابا اونها حتما قیمت پانلش رو حساب نکردن. گفتم اون قیمت با پانل و شاسی بود. گفت خوب فلان چیزش رو حساب نکردن... به هرحال ما می خواستیم از مغازه بیایم بیرون پیرمرده یه ریز حرف می زد و اصرار داشت که همون موقع فاکتور کنیم. گفت من فقط واسه این بهتون تخفیف میدم که الان به پول نیاز دارم. اصلا شما 180 هزار تومن بردارین. گفتم باید با تاسیسات چی مون صحبت کنیم بعد میایم. گفت نمی خواد ما خودمون نصب می کنیم واستون. راستش مونده بودم که چی داره تو کله این پیرمرده میگذره و چه کاسه ای زیر نیم کاسه اشه! گفتم حالا ما باید صحبت کنیم و از در مغازه اومدیم بیرون. همین طور که از مغازه دور می شدیم گفت اگه صدو پنجاه تومن بدم هم نمی برین؟! با خودم گفتم این شارلاتانیسم هم بدجوری مسریه و داره تمام مملکت رو می گیره!

یه شب ماه میاد

یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ کوچه به کوچه 
باغ انگوری ~ باغ آلوچه 
دره به دره ~ صحرا به صحرا 
اون جا که شبا ~ پشت بیشه‌ها 
یه پری میاد ~ ترسون و لرزون 
پاشو میذاره ~ تو آب چشمه 
شونه‌می‌کنه ~ موی پریشون… 
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ ته اون دره 
اون‌جا که شبا ~ یکه و تنها 
تک‌درخت بید ~ شاد و پرامید 
می‌کنه به‌ناز ~ دسشو دراز 
که یه ستاره ~ بچکه مث 
یه چیکه بارون ~ به جای میوه‌ش 
نوک یه شاخه‌ش ~ بشه آویزون… 
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ از توی زندون 
مث شب‌پره ~ با خودش بیرون، 
می‌بره اون‌جا ~ که شب سیا 
تا دم سحر ~ شهیدای شهر 
با فانوس خون ~ جار می‌کشن 
تو خیابونا ~ سر میدونا: 
«ــ عمو یادگار! ~ مرد کینه‌دار! 
مستی یا هشیار ~ خوابی یا بیدار؟» 
مستیم و هشیار ~ شهیدای شهر! 
خوابیم و بیدار ~ شهیدای شهر! 
آخرش یه شب ~ ماه میاد بیرون، 
از سر اون کوه ~ بالای دره 
روی این میدون ~ رد می‌شه خندون 
یه شب ماه میاد 

تبر!

کتاب باید همانند تبر یخ شکن باشد تا بتواند دریای یخ بسته ی روح ما را بشکند. «فرانس کافکا»

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند...

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ انا الحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی

ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و هم سکوت 
ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روئید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیمه شب
به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست 

محمد رضا شفیعی کدکنی 

دولت جاوید یافت آنکه نکونام زیست

امروز صبح پیش از آن که از خانه بیرون روم گفتم نگاهی بیاندازم به دنیای وب. در اولین وبگردی ها به خبر درگذشت آیت الله منتظری برخوردم. اول باورم نشد. تا کنون کسانی که آرزوی مرگش را داشتند چند بار شایعه فوت او را در انداخته بودند. اما این بار گویا خبر حقیقت داشت. او آرزوی مرگش را در سالهای گذشته بر دل آنان گذاشته بود تا پربارترین سال عمرش را پیش از مرگ رقم بزند. اینک او با مرگش نیز به ما آموخت که می توان بسیار پرثمر زیست و پر ثمر مرد. او فقیهی بود انسان دوست و آزاده. فقیهی که حرمت انسانها را صرفنظر از دین و عقیده سیاسی اشان لازم می شمرد. او نشان داد که می توان مسلمان بود، می توان فقیه بود، می توان مرجع تقلید بود و با همه اینها می توان تمامی انسان ها را از آن حیث که انسانند دوست داشت و محترم شمرد. منتظری در حافظه تاریخی مردم ایران نامی نیک یافت و با مرگش به جاودانگی پیوست. یادش گرامی باد

شمارش

انسان عادت دارد که مشکلاتش را بشمارد، اما خوشی هایش را شماره نمی کند. اگر او این کار را آنچنان که باید انجام می داد، می فهمید که  شادکامی هم به اندازه کافی در طالعش دیده شده. 

«داستایوفسکی»

سیب

شعری که حميد مصدق سرود:


تو به من خنديدي

 و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتي و هنوز، 

سال هاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان 

مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت 

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

شعری که فروغ فرخ زاد در پاسخ به حمید مصدق گفت:
من به تو خنديدم 

چون كه مي دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسايه،

 سيب را دزديدي 

پدرم از پي تو تند دويد 

و نمي دانستي 

باغبان باغچه همسايه 

پدر پير من است 

من به تو خنديدم 

تا كه با خنده تو 

پاسخ عشق تو را 

خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو ليك

 لرزه انداخت به دستان من و 

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو 

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 

و من رفتم

 و هنوز 

سال هاست كه در ذهن من آرام آرام 

حيرت و بغض تو تكرار كنان 

مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

*****
بعدالتحریر: مطمئن نیستم که شعر دوم از فروغ باشه، اما به هرحال از هر کی هست دستش درد نکنه!

مناجات نامه (3)

خدایا!

به ما یاد بده که تو خدای همه هستی و هر کس به اندازه ی فهم و توانایی ذهنی اش از تو بهره می برد. بیاموزمان که بزرگی خدای هر کس نشان دهنده ظرفیت ذهن اوست و نباید کسی را به این دلیل که خدایش بزرگ است، خدایش دستورات غیر عقلانی نمی دهد، خدایش خشن نیست، خدایش مهربان و بخشنده است، خدایش گیر الکی نمی دهد و خدایش در بند ظاهر نیست، خدایش ضریب هوشی بالایی دارد و در یک کلام خدایش با خدای ما فرق می کند و از خدای ما بزرگتر و باشکوه تر است تکفیر کنیم!

تبادل زبانی، تبادل فرهنگی

تاثیر و تاثر فرهنگها بر هم رو میشه از تبادلات زبانی اونها فهمید. فرهنگهای غالب زبان خود را هم همراه با عناصر فرهنگی خود به زبان فرهنگهای پذیرا وارد می کنند که البته امری است طبیعی. مطالعه مبادلات زبانی می تونه روشن کننده میزان تاثیر فرهنگهای مختلف بر هم و از هم باشه...

چند شب پیش داشتم در فرهنگ لانگمن نگاه می کردم لغاتی رو که در زبان انگلیسی ریشه پارسی دارند و البته تازه بعضیهاشون هم نه مستقیم بلکه با واسطه ی زبانهای دیگه وارد زبان انگلیسی شده اند. تعداد این لغات مطابق دیکشنری لانگمن 44 تا است که بیشترشون البته مربوط به دورانهای گذشته میشن و چند تایی شون هم تقریبا جدیدن و بر میگردن به 30 سال اخیر. بعضی از این واژه ها عبارتند از:

sugar: شکر

Spinach: اسفناج

Sherbet: همون شربت خودمون

Shawl: خوب شال دیگه

Shah: این هم همون شاه خودمون دیگه که دیگه نداریم الحمدلله و تازه از تو کتابای تاریخ هم برش داشتن. ببینین اصلش مال ماست!

pajamas: پیژامه، لباس رسمی ما ایرونیها تو مهمونیهای خودمونی!

mullah: ملا

mogul:مغول، ظاهرا ما به دنیا شناسوندیمشون! البته در انگلیسی به معنای کسی که قدرت و نفوذ زیادی در یه صنعت داره استعمال میشه!

chador:چادر

bazaar:بازار 

ayatollah:آیه الله که به تازگی به لغت انگلیسی اضافه کرده ایم

و بالاخره: aubergine: بادمجان محصول دلخواه ما ایرانیها که باهاش هزار جور غذا میشه درست کرد و انواع و اقسام حکایتها ازش تو فولکلورمون داریم.

خوب حالا ما با این همه دستاورد در فرهنگ جهانی یعنی نمی تونیم علوم انسانی خودمون رو داشته باشیم ونیازمند علوم انسانی غربیهای خدانشناس نباشیم که باعث اینهمه مشکل و دردسر برامون بشه؟ هان>!!!



جرقه های غیرمنتظره زندگی

"Our brightest blazes of gladness are commonly kindled by unexpected sparks."

- Samuel Johnson

مرگ و مهدی سحابی

مهدی سحابی مترجم ارزنده ی کشورمان درگذشت. از جمله آثار او ترجمه ی رمان مفصل «در جستجوی زمان از دست رفته» اثر مارسل پروست است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

«عشق به زندگی رابطه ای قدیمی بیش نیست که نمی دانیم از دستش چگونه خلاص شویم. نیرویش در این است که دائمی است. اما مرگ این تداوم را قطع و آرزوی نامیرایی مان را علاج می کند.» 

نوری زاد

یه آقایی هست به نام محمد نوری زاد که یه وقت از نویسنده های کیهان بود و شدیدا مخالف اصلاح طلبها. بعد از انتخابات یه جور دیگه می نویسه. یکی از آخرین نوشته هاش اینه. البته تاکید می کنم این نوشته، از کسیه که تا چند وقت پیش یه کسی بود مثل... مثل ... بگذریم!

قابل توجه بعضی ها!

People take different roads seeking fulfillment and happiness. Just because they're not on your road doesn't mean they've gotten lost
- H. Jackson Brown

happiness

شاد بودن هدف نیست، بلکه سبکی از زندگی است.

(برتون هیلز)

7+7

Mahatma Gandhi pictured in 1931. Photo Courtesy Wikipedia

گاندی هفت چیز را بدون هفت چیز دیگر خطرناک می دانست:

1- ثروت، بدون زحمت
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصيت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانيت
6- عبادت، بدون ايثار

و:

7- سياست، بدون شرافت


دایره قسمت!

بالاخره لایحه هدفمند کردن یارانه ها به تصویب رسید و دیگه باید همه مردم غیور خودشون رو آماده کنن که شیر و نان و برق و بنزین و گازوییل و ... رو به قیمت خداد تومن بخرن تا بیخودی از کیسه بیت المال برای اینجور چیزها خرج نشه.

من اگه با همه کارهای این دولت مخالف باشم با این یکیش موافقم به دو دلیل:

1- هیچ خوبیت نداره که لقمه رو از گلوی مردم محروم ونزوئلا و بیروت و غزه و بورکینافاسو بگیرن بریزن تو حلقوم یه مشت آدم نمک نشناس و خدا نشناس و خادم نشناس و خائن نشناس و خلاصه هیچی نشناس و زبون نفهم.

2- سهم این مردم هم البته اینطور نیست که فراموش بشه، بلکه 24 ساعته داره سوار بر امواج مهرورزانه ماکرو ویو توی خودِ خونه هاشون تقدیمشون میشه. خوب دیگه چی میخواین؟ می خواین بگن جمیله بیاد؟

18+

یک آزمایش جامعه شناختی ساده:

می دانید که یکی از ویژگیهای موتور جستجوی گوگل این است که وقتی حرف یا حروفی را وارد نوار مخصوص جستجو می کنید، کلماتی را که با آن حرف یا حروف آغاز می شوند و بیشترین تعداد جستجو توسط کاربران را داشته اند نمایش می دهد. حالا برای درک نتیجه ای که از تحمیل انواع فشارها و محدودیتها به جامعه و مردم ایران در طی سالهای متمادی، به بار آمده این آزمایش ساده را انجام دهید. (قبلاً تاکید می کنم که این آزمایش اگرچه علمی و جامعه شناختی است اما فقط مخصوص عزیزان بالای 18 سال است!):

1- هریک از حروف الفبای فارسی مثلا الف، ب، پ، ت، س، ع، ک، گ و ... را به طور جداگانه وارد جستجوگر گوگل کنید و لیست درخشان بیشترین موارد جستجو توسط هموطنان عزیز که اکثرا هم از نسل انقلاب هستند را ببینید.

2- هریک از حروف انگلیسی را نیز به همین ترتیب وارد کنید و نتیجه آن را هم ببینید و ملاحظه فرمایید که کدامیک از این دو جامعه( ایرانی و غربی) متعادلترند.

در مورد نتایج این آزمایش کمی فکر کنید و سعی کنید به این پرسش پاسخ دهید که ما در کجا قرار داریم...

مناجات نامه (2)

خداوندا!

به ما بیاموز که دین وسیله است نه هدف! وسیله کمال یافتن و انسانتر شدن. پس نمی شود آن را هدفی قرار داد که حتی انسانیت هم در برابرش به مسلخ رود و لگدمال گردد. 

مناجات نامه!(مناجات یکم)

(گفتم تو این گیر و داری که هیچ گوش شنوایی پیدا نمیشه و بنا بر این همه یه جوری به خدا گیر دادن، بد نیست من هم مناجات نامه شخصی خودم رو کلید بزنم...)

خدایا! 

ما را توانایی فهم آن ده که همه انسانها مخلوق تو هستند و تو فقط خدای ما نیستی و ممکن است گوشه چشمی هم به دیگرانی جز ما داشته باشی!

بدون شرح!

میگن وقتی می خوای کسی رو بشناسی از دوستان و اطرافیانش بشناس. این موضوع در مورد جریانهای سیاسی و اجتماعی هم صدق می کنه. در اینجا شاخص ترین اشخاص هر یک از دو جریان عمده کشور در هر صنف رو بدون هر گونه اظهار نظری نام می بریم:

1- سیاستمدار:

اون وریا: احمدی نژاد، کردان، مشائی، 

این وریا: خاتمی، میرحسین موسوی، کروبی، 

2- نظریه پرداز:

اون وریا: حسن عباسی، رحیم پور ازغدی، مصباح یزدی

این وریا: دکتر سروش، مجتهد شبستری، محسن کدیور

3- خواننده: 

اون وریا: منصور ارضی

این وریا: محمد رضا شجریان

4- مرجع تقلید:

اون وریا: ؟

این وریا: منتظری، صانعی

5- روحانی:

اون وریا: احمد جنتی، محمد یزدی، مصباح یزدی، ابوالقاسم خزعلی، احمد خاتمی

این وریا: موسوی خوئینی ها، محمد خاتمی، محقق داماد، فاضل میبدی، محسن کدیور

6-کارگردان:

اون وریا: جواد شمقدری، جمال شورجه، مسعود ده نمکی

این وریا: جعفر پناهی، محسن مخملباف، کیومرث پور احمد

7- روزنامه نگار:

اون وریا: حسین شریعتمداری، امیر محبیان

این وریا: شمس الواعظین، مسعود بهنود

8- چهره فرهنگی:

اون وریا: صفار هرندی، حداد عادل

این وریا: عطاءالله مهاجرانی، دکتر سروش

9- تپلی:

اون وریا: فیروز آبادی

این وریا: ابطحی (قبل از زندان)

10- لاغر مردنی:

اون وریا: حداد عادل

این وریا: ابطحی (بعد از زندان!)

تفنگت را زمین بگذار!

استاد شجریان در همراهی با مردم ایران تصنیفی را بر اساس سروده ای از فریدون مشیری اجرا کرده اند که اگر خواستید تصنیف را دانلود کنید به اینجا بروید. کسانی که اینترنت کم سرعت دارند بهتر است به اینجا بروند.

اما شعر پر مغز مرحوم فریدون مشیری که دستمایه اثر به یاد ماندنی استاد شجریان شده این است:

 تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل

دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

*********
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
*********

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
*********
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
*********

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست ...
*********

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار ...

اعتراف

"من، گالیله‌ئو گالیله‌ئی، فرزند وینچنزو، اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، در این دادگاه معدلت حاضر شده، در برابر شما قضات محکمۀ تفتیش زانو می‌زنم، بر کتاب مقدس که اینک در برابر من است، دست می‌گذارم و سوگند یاد می‌کنم که همواره به این کتاب، یکایک تعالیم و نصایح و مواعظ آن اعتقاد داشته و به لطف خداوند در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت. با هدایت عالیجنابان و طلب مغفرت از درگاه پروردگار آشکارا می‌گویم: این نظر که خورشید ثابت است و زمین به دور آن می‌چرخد، نظری سخیف و باطل است که هرگز نباید در جایی تدریس و اشاعه شود. من برائت ابدی خود را از این نظریه اعلام می‌کنم. حقیقت روشن این است که زمین مسطح و ثابت است، این خورشید و ستارگان هستند که پیوسته دور زمین می‌چرخند. در برابر سروران گرامی و همه مسیحیان مایل هستم کمترین شائبۀ بی‌ایمانی را از خود دور کنم. با قلبی پاک و ایمانی استوار از چنین افکار کفرآمیز برائت می‌جویم. سوگند می‌خورم که نه به صورت کتبی و نه به شکل شفاهی کلمه‌ای بر خلاف کلام مقدس خداوند ادا نخواهم کرد. در برابر شما اعلام می‌کنم که اینک به بطلان و نادرستی عقاید پیشین خود واقف شده‌ام و نور ایمان به قلبم تابیده است. اکنون هر حکم و جزایی که برایم تعیین شود با میل و رغبت خواهم پذیرفت. در پایان متذکر می‌شوم که برای کسب اطمینان از صحت و دقت اعترافات خود، هر آنچه در اینجا گفتم را پیش از این با شعور و هشیاری کامل با خط خود روی کاغذ آورده‌ام، تا هیچ خللی در آن راه نیابد."

سرانجام گالیله

گالیله به حبس ابد محکوم شد، اما به خاطر کهولت سن به او اجازه دادند که در خانه خود در حومۀ فلورانس محبوس بماند، تا در سال ۱۶۴۲ درگذشت. یعنی درست همان سالی که ایزاک نیوتن فیزیکدان انگلیسی به دنیا آمد، و بر پایه نظریات گالیله فیزیک مدرن را متحول کرد.

نزدیک چهار قرن بعد پاپ ژان پل دوم در سال ۱۹۹۲ رسوایی محاکمه گالیله را "سوءتفاهمی دردناک" در تاریخ مسیحیت دانست که از تقابل دانایی و ایمان زاده شده بود. در فوریه ۲۰۰۹ واتیکان مراسمی رسمی برای بزرگداشت گالیله برگزار کرد.

(نقل از سایت فارسی بی بی سی)

تلرانس!

هوگو بوهون گفت: «آدم مقبول از نظر من کسی است که با من موافق باشد.» (بنجامین دیزرایلی)

سفر به تنگه ساواشی- قسمت آخر (یا همون دوم خودمون!)

روی کتیبه قاجاری هم البته باز هموطنان عزیز و هنرمند ما با انواع وسایل کتابت مثل ماژیک و از این قبیل حسابی هنرمندی به خرج داده و از خودشون یادگاری به جا گذاشته و روح مرحوم فتحعلی شاه رو شاد کرده بودن. کلا تو کشور ما به اینجور آثار خیلی اهمیت داده میشه! یادمه یه بار که رفته بودیم شهر باستانی شوش، مجسمه ها و سر ستون های دوره هخامنشی مثل نخاله های به جا مونده از کارهای ساختمانی همینطور ریخته بودن رو زمین و به حال خودشون رها شده بودن. خیلی جاهای دیگه هم همین وضع رو دارن و نمی دونم که تعمدی در این کارها وجود داره یا فقط اهمال مسوولین رو نشون میده! این در حالیه که در موزه های غربی از مدلهای ساخته شده همین آثار مثل شهر باستانی شوش و کاخ زمستانی هخامنشی به شدت حفاظت میشه و در صورت تماس بازدید کننده ها با اونها آژیرهای موزه به صدا در میان (اگه اشتباه نکنم مدل شهر شوش با همین وصفی که گفتم تو موزه نیویورک نگهداری میشه)

به هر حال آخرای تنگه در حالیکه دست آریا (پسر 5 ساله ام) تو دستم بود پام لیز خورد و افتادیم تو آب. آریا بیشتر آب خورد و من زانوم خورد به یه سنگ و زخمی شد. خوشبختانه موبایلم که تو جیبم بود و به تازگی خریدمش آسیبی ندید. دوربین هم چون تو جلدش بود طوریش نشد و فقط جلد اون خیس شد. اما عینک آفتابی ام رو بعدا متوجه شدم که از جیبم افتاده و رفته! (این روزا مثل اینکه قسمت شده موبایل و عینک و ... رو عوض کنم!)

تنگه که تموم شد رسیدیم به یه دشت وسیع و بسیار چشم نواز. در قهوه خانه ای که اونجا بود یه ساعتی نشستیم و چای خوردیم و غلیون کشیدیم. (خوب دیگه بعضی وقتا از این کارا هم می کنیم!) زیبایی این دشت گفتنیه ها! دفعه بعد که بریم اونجا وسایل رو با خودمون می بریم و یه جایی تو همون دشت اطراق می کنیم. به هرحال بعد از حدود 45 دقیقه حرکت تو خشکی باز به آب رسیدیم. عمق آب تنگه دوم کمتره و حرکت توش راحت تر. غیر از قسمت آخرش که باید بریم بالا تا به آبشار برسیم. یعنی صعود از درون آب. آبشار آخرین قسمت از این سفر برای کسانیه که به قصد تنگه ساواشی میان. کسانی که حرفه ای ترن هنوز هم میتونن مسیر رو ادامه بدن. در حوضچه زیر آبشار خانم ها و آقایون آبتنی می کردن و بعضی هم زیر آبشار دوش آب سرد گرفته بودن. 

فکر

فکر مثل چتر نجات است. وقتی کار می کند که باز باشد. (جیمز دِوار)

سفر به تنگه ساواشی! (قسمت اول)

دیروز بالاخره طلسم رفتن به تنگه واشی رو شکستیم و رفتیم به تنگه ساواشی! (به هر دو نام معروفه). قبلا چند بار قصد رفتن به اونجا رو کرده بودیم که هر بار به دلیلی نشد و این شد که تنگه واشی برامون شد یه تصویر ذهنی محض و رویایی که باید به حقیقت بپیونده که بالاخره دیروز پیوست! بنا به تجربه ای که نداشتیم خوب یه سری اشکالات پیش اومد که خیلی مهم نبودن و میشه اونها رو به پای تجربه های سفر گذاشت. دفعه بعد که بریم حتما از اونها استفاده می کنیم

ساعت شش و نیم صبح پنجشنبه از تهران حرکت کردیم. بهتره صبح زود راه بیافتید تا شلوغی جاده منتهی به تنگه باعث معطلی اتان نشه و فرصت کافی هم برای استفاده از این سفر یک روزه داشته باشین. نزدیکیهای 9 صبح بود که با عبور اتومبیلمان از رودخونه وارد آخرین پارکینگی شدیم که اونجا هست. قبض رو که گرفتم دیدم هزینه پارکینگ تا سقف 8 ساعت 2000 تومنه. یعنی بالاتر از پارکینگهای درکه. 1000 تومن هم که قبلش در ورود به اونجا ازمون گرفته بودن بابت همیاری و جمع آوری زباله و از این حرفا. باید بگم که در طول مسیر به خصوص در دشت میان تنگه های اول و دوم مقدار زیادی زباله که هموطنای عزیزمون مرحمت کرده بودن به چشم می خورد که بیشترش هم زباله های تجزیه  نشدنی مثل شیشه های نوشابه خانواده و آب معدنی و پاکت چیپس و پفک بود. تعدادی هم سطل زباله به شکلهای مختلف بود که اکثرا زباله هاش رو آتیش زده بودن که نمی دونم کار همون همیاران محترم بوده که کار خودشون رو راحت کردن یا مردم که به هرحال هر چی بود کار وطنی بوده و فکر نکنم ربطی به عوامل بیگانه داشته باشه!

ما که نمی دونستیم دقیقا داریم به کجا میریم یه مقدار خوراکی و دمپایی و غیره برداشتیم و راه افتادیم . حدود یه ربع که راه رفتیم رسیدیم به ابتدای تنگه اول. باید می رفتیم تو آب که رفتیم. آب حداکثر تا زانوهامون می رسید.  اثر آب که بر دیواره های تنگه وجود داشت نشون می داد که یه زمانی تا گردن یه آدم متوسط هم  می رسیده. تجربه جالبی بود. طول مسیر تنگه اول حدود سیصد متره. در میانه راه کتیبه ای بزرگ از دوران قاجار به جا مونده که تصاویر شاه قاجار و سردارانش رو در حال شکار نشون می داد و اطرافش هم  نوشته هایی بود. این کتیبه به دستور فتحعلی شاه رو سینه دیواره تنگه حک شده تا جاودانه بشه! واقعا دیکتاتورها چه جوری فکر می کنن ها! الان می بینین که چقدر شاهای قاجار  جاودانن! نه؟! همه دیکتاتورها و مستبدها مثل هم فکر می کنن و شخصیتا به هم شباهت زیادی دارن. منتظر بقیه مطلب در پست بعدی باشین! ولی علی الحساب برای اطلاع از موقعیت جغرافیایی و تاریخی این مکان دیدنی به اینجا هم برین!