منفعت طلبی(1)

منفعت طلبی به عنوان یک اصل در جامعه غربی پذیرفته شده و هیچ هم امر مذمومی شمرده نمیشه. برای همین هم هیچکس از بیان اینکه به دنبال منافع خودش هست ابائی نداره. اما متقابلا مقررات سفت و سختی هم برای اینکه این خصیصه ی به رسمیت شناخته شده به حقوق دیگران لطمه ای نزنه پیش بینی شده. مثل قوانین ضد تراست، قوانین مربوط به حقوق مصرف کننده، مقررات مربوط به جلوگیری از رقابت مکارانه و غیر عادلانه و قوانین مسوولیت مدنی. اما در کشور ما منفعت طلبی امری مذموم دانسته می شه. برای همین هم اصلا به رسمیت شناخته نمی شه و به همین جهت مقررات محکمی هم برای جلوگیری از مضرات اون پیش بینی نمی شه. اما و هزار اما که متاسفانه در عمل تا دلت بخواد منفعت طلبی آن هم به صورت بی بند و بار و بی حساب وکتاب وجود داره و به دلیلی هم که گفتم کسی جلودارش نیست. حتما نمونه های عبرت آموزی رو از منفعت طلبی بی ضابطه ی هموطنان عزیزمون در هر قشر و طبقه سراغ دارین. بی سواد و باسواد و پولدار و غیر پولدار هم نداره. بعدا نمونه های جالبی رو از این جور منفعت طلبی ها براتون می گم. شما هم اگه دوست داشتین بگین.

در محضر مولانا - 1

بند بگسل باش آزاد ای پسر 
چند باشی بند سیم و بند زر 
گر بریزی بحر را در کوزه ای 
چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای 
کوزه چشم حریصان پر نشد 
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد 
هر که را جامه ز عشقی چاک شد 
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد 
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما 
ای دوای نخوت و ناموس ما 
ای تو افلاطون و جالینوس ما 
جسم خاک از عشق بر افلاک شد 
کوه در رقص آمد و چالاک شد 
عشق جان طور آمد عاشقا 
طور مست و خرّ موسی صاعقا 
با لب دمساز خود گر جفتمی 
همچو نی من گفتنیها گفتمی 
هر که او از هم زبانی شد جدا 
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا 
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت 
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت 
جمله معشوقست و عاشق پرده ای 
زنده معشوقست و عاشق مرده ای 
چون نباشد عشق را پروای او 
او چو مرغی ماند بی پر، وای او 
من چگونه هوش دارم پیش و پس 
چون نباشد نور یارم پیش و پس 
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود 
آینت دانی چرا غماز نیست 
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

مثنوی معنوی - دفتر اول


سال نو مبارک

آغاز سال نوی میلادی را شادباش می گویم. امیدوارم سال جدید سالی همراه با شادکامی، کامیابی و درک درست معنای زندگی برای همگان باشد.


یک اتفاق ساده!

صدای چرخش کلید و باز شدن در، چرت پیرمرد را پاره کرد. به زحمت بلند شد ایستاد. صدای پا که نزدیکتر شد گفت: شمایی قاسم آقا؟ 

- نه، منم آقابزرگ، فاطمه. با مامان اومدیم.

- تویی فاطمه جان؟ من رو نمی بینی خوشحالی؟

- این چه حرفیه آقا جون. خوبی شما؟

پیرمرد در حالی که هنوز ایستاده بود: ای. خدا رو شکر. خوب که نه! این بی اختیاری ادرار خیلی اذیتم می کنه. نمی دونم خدا چرا مرگ من رو نمی رسونه! خدا هم با من لج کرده.

- آقا جون شما فقط 87 سالتونه. پدر آقا یعقوب الان صد سالشه!

- صد سال؟! فکر نکنم صد سالش باشه.

- چرا دیگه! میگن زمان رضا شاه سرباز بوده.

پیر مرد به فکر فرو رفت. داشت با خودش حساب می کرد که اگه اون موقع سرباز بوده باشه، الان چند سال باید داشته باشه. گفت: نه. صد سال نمی تونه داشته باشه. کمتر داره.

- اون فرقش با شما اینه که سالمه.

مادر فاطمه از توی آشپزخانه گفت: نه بابا. اون هم چشمش مشکل داره. نمی بینه.

پیرمرد: خوب اینکه وضعش از من هم بدتره که! 

پیرمرد دوباره به فکر فرو رفت. بعد آهسته گفت: نکنه من هم تا صدسالگی زنده بمونم! بعد قدمی برداشت و رفت به طرف طاقچه اتاق. دستش رو گذاشت روی طاقچه تا بتونه تعادلش رو برای نشستن حفظ کنه. خیلی براش مشکل بود. در همین حال دستش از طاقچه رها شد و افتاد روی زمین. فاطمه دستپاچه شد. مادرش رو صدا کرد. مادر اومد. پیرمرد رو برگردوند. صدای خرخر ضعیفی ازش به گوش می رسید. شروع کرد به گریه و شیون. 

- زنگ بزن به اورژانس. زنگ بزن به بابات. 

فاطمه با اضطراب و وحشت: اینکه طوریش نیست. بلندش کن. خواست بشینه نتونست، افتاد.

- چی میگی تو. داره جون میده! برو زنگ بزن دیگه...

نگاه بی حرکت پیرمرد به گوشه اتاق خیره مانده بود.


گفتمان!

میرا راد در وبلاگش یه مطلبی رو گذاشت که من هم نظرم رو در باره اون مطلب تو قسمت کامنتش دادم. بعد اون هم در جواب به نکاتی چند اشاره کرد و من هم باز توضیحی در باره نظرم دادم و بعد اون توضیحی داد وخلاصه یه گفتمان درست و حسابی شکل گرفت که دیدم بد نیست با اندکی ویرایش اینجا بیارمش. البته باید توجه داشته باشید که این گفتمان در حد یک گفتمان فی‌البداهه است و نه بیشتر:
میرا: همی الان یه ایمیل برام اومد که آتیشم زد. این خارجی های بیشعورِ چپ و چولهِ مرده شور برده، هر وقت میان از ایران عکس بندازن، عکس یه مشت آدم بدبخت بیچاره رو میندازن که کنار رودخونه دارن پشت بچه هاشون رو میشورن! آشغالها! مثلاً حالا تو همون فرانسه، دهات نیست؟ تو انگلیس، آدم بدبخت نیست؟ تو استرالیا، گوسفند نداره کسی؟ بعد اصلاً تا حالا عکس ناجور از این کشورها دیدین؟!!! بابا این خبرنگارای نکبتشون چرا از تهرون عکس نمیگیرن؟ چرا وقتی میرن توی یه روستا نمیرن از ماشین زانتیای کدخدا عکس بگیرن؟!!! هــــــــــــــــا؟!! همینه که همه ی دنیا فکر میکنن ما یه مشت بربر بی فرهنگیم. بعد اون گوگوش [...] میره آواز میخونه که آی آی من مردم. همه فک میکنن همه مردای ایرونی آشغال و کثافتن. یا اون هنگامه ی خیرندیده [...] میره شو درست میکنه با اون صدای نکره ش ایران ایران میکنه، ورداشته چهل تا عکس از بچه گیاش رو که تو دوغوزآباد زندگی میکرده، انداخته تو شو! ببخشید! خیلی عصبانیـــــــــــــــــــــــــــم!

من: کار ما از جای دیگه عیب داره، نه از چند تا عکس. فرض کن حالا اومدن فقط از ویلاها و برجهای آنچنانی شمرون عکس گرفتن و در تمام دنیا منتشر کردن. اونوقت مشکل ما حل میشه و محبوبیت جهانی پیدا می کنیم؟ اونوقت با این آدمای خوش تیپ و با تربیتمون چه کنیم خانم؟ بعدش هم فرض کن همه مردم جهان ما را خیلی پیشرفته و بافرهنگ و ... بدونن. این چه تاثیری بر واقعیتهای غیرقابل انکار ما خواهد داشت؟! زمانی مشکل ما حل میشه که از درون، خودمون رو درست کنیم. اخلاقمون رو پالایش کنیم، دروغ نگیم، به نظر دیگران احترام بذاریم، به جای حرف عمل کنیم، به جای شعار کار مفید انجام بدیم، به علم احترام بذاریم، و.... در اون صورت مطمئنا نظر دنیا هم در باره ما عوض میشه و هیچ عکس وفیلمی هم نمیتونه تاثیر منفی بذاره. در اون صورت اصلا نباید نگران نظر دیگران در باره خودمون باشیم. اینکه الان نگران این موضوع هستیم به خاطر اینه که  اعتماد  به نفس نداریم و میدونیم یه جای کارمون عیب داره و  حسابی هم عیب داره.

میرا: بعله درسته که کار ما از جای دیگه عیب داره... اما این مسائل، ما رو از اون چیزی که هستیم بدتر میکنه. تا جایی که وقتی میری ترکیه و میگی من ایرانیم، شاخ در میارن!!! میگن شماها چرا انقد مدرنید! ایران که خیلی بد! یا وقتی میری یه جای دیگه، بهت میگن تو ایتالیایی هستی؟!! و وقتی میگی نه ایرانیم. میگن پس باید درباری باشی!!!! اصلاً نمیتونن قبول کنن که آدم معمولی ایرانی بدونه لباس چی بپوشه !!!! یعنی ساده ترین کار واسه ما آدمهای معمولی! قبوله که فرهنگ ما مشکل داره اما اینها خرابتر میکنن همه چی رو! من میگم ما اونقدری که اونا فکر میکنن تعطیل نیستیم! پس چرا به خودشون اجازه میدن همچین غلطایی میکنن؟!!!!

من: درسته کاملاً. اونها واقعیات ما رو نمی دونند. تصورشان از ما خیلی متفاوت از واقعیت ماست. اما من میخوام بگم با توجه به چهارچوب ذهنی اونها از ما (که واقعیات جامعه و مردم  ما در شکل دادن به اون چهارچوب موثر بوده) اونها دوست دارن که ما رو اینجوری ببینن. یعنی فقط چنین عکسها و تصاویری است که با دیدگاه ذهنی اونها در مورد ما مطابقت داره و بنا بر این چنین تصاویری از ما طرفدار پیدا می کنه. علت این که این تصاویر زیاده هم همینه. چون مشتری اش زیاده. یکی از علتهای موفقیت فیلمهایی که بدبختیهای جامعه ما رو نشون میده در جشنواره های خارجی همینه. اما اگه اون چهارچوب ذهنی اصلاح شد اونوقت خواهی دید که این تصاویر جای خودش رو به تصاویر متفاوتی خواهد داد. در واقع رواج این عکسها و فیلمها و پرطرفدار بودنشون معلول اون تصوریه که اونها از ما دارن، نه علت و البته خود این امر به دامن زدن به اون تصور و تقویت اون چارچوب فکری کمک میکنه. ولی تا مشکل اصلی ما حل نشه مطمئن باش که هیچ کاریش نمی تونیم بکنیم. فیلم بدون دخترم هرگز رو حتما دیدی. اون بر اساس داستانی ساخته شده از یک خانم امریکایی که شوهر ایرانی داشته و در ایران زندگی هم کرده. اما تصویری که از ایران ارائه شده  بسیار اغراق آمیزه و از واقعیتهای ایران و مردمش فاصله بسیار داره. اما خوب سینما روهای غرب این چهره از ایران رو می شناسن دیگه. خلاصه اینکه در نتیجه رفتار و کنش های ما، یک پیشداوری در ذهن مردم جهان و به خصوص غرب شکل گرفته و اونها ما رو بر اون اساس میشناسن و مورد قضاوت قرار میدن. تا وقتی که تغییری اساسی در ما ایجاد نشه این پیشداوری تغییر نمی کنه و تا وقتی این پیشداوری تغییر نکنه هم با عکس و فیلم و اینها نمیشه تغییری در نگرش اونها ایجاد کرد.

میرا: بله متاسفانه اون فیلم چرت و احمقانه رو دیدم + فیلم های آقای مجید مجیدی که دلم میخواد [...]! بهترین وسیله ی نقلیه ای که تو فیلماش استفاده میکنه گاری و موتور گازیه....


پیامک عشقی-فلسفی یک حسن!

در پست قبلی به یک پیامک اشتباهی اشاره کردم و اینکه قسمت نشد ماجرا را اینجا بیاورم. حالا یه بار دیگه تلاشم رو می کنم تا ببینیم خدا چه می خواد!

یه رفیقی داشتم که در کل پسر خوبی بود و خوب هم شعر می گفت. شعرهای اسطقس دار و درست و حسابی. یه زمانی با هم در یک موسسه ای همکار بودیم. به دلیل ویژگیهای خاصی که داشت بقیه همکاران اون قسمت دوست داشتن دستش بندازن. البته اون هم کم نمی آورد. اصلاً و ابداً. اون برای هرکدوم از ماها یه شعر طنز بلند بالا و البته اسطقس دار ساخته بود. طوری که اگر آدمای معروفی بودیم مجله های طنز اون شعرها رو روی دست می بردن! این دوستمون در عین سادگی سعی وافری می کرد که خودش رو زرنگ نشون بده. خوب این هم از سادگی اش بود دیگه. آدمای رند و زرنگ کاملاً برعکسن. تلاش می کنن خودشون رو به قول معروف سک و ساده نشون بدن. این آقا پسر گل که اسمش حسن بود (و البته هنوز هم هست!) آدم خیلی شلخته ای بود و اصلا روی کارهاش تمرکز نداشت و همیشه روی میزش پر بود از پرونده های مختلف که بعضا از ماهها و بلکه سالها پیش بلااقدام مونده بودن. در ارتباط با خانما هم خیلی خام و ناشیانه عمل می کرد و خیلی زود بعد از برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل می شد. به هر حال این نتیجه ی تصور غلطیه که یه آدم از خودش داره و خودش رو خیلی زرنگ یا دارای قابلیتهایی که نداره می دونه. بگذریم. حسن آقا بالاخره ازدواج کرد. اما بعد از مدتی تصمیم به طلاق گرفت و زنش رو طلاق داد. یه همکاری داشتیم به نام حمید که اون هم آدم منحصر به فردی بود (و البته هنوز هم هست!) .البته همه ی آدما منحصر به فردن. اما بعضیها منحصر به فردترن! به هرحال این حمید آقاهه از طلاق حسن یه پیرهن عثمونی ساخته بود که بیا و ببین! هر جا می نشست می گفت حسن اصلاً آدم قابل اعتمادی نیست چون زنش رو طلاق داده! حالا این هم خودش شده بود یه سوژه ی دیگه! به هرحال حسن آقا بعد از مدتی الافی در وادی حیرت، دوباره زن گرفت و این زوج خوشبخت زندگی شیرینی رو آغاز کردن...! 

بگذریم! چندی پیش دیدم یه پیامک از حسن برام رسیده. بازش که کردم متوجه شدم اشتباهی فرستاده! می خواسته برای یه شخص دیگه ای بفرسته ولی برای من فرستاده. البته اگه مفاد این اس ام اس به اطلاع سایر دوستان می رسید سوژه یک ساله ی اونا می شد. اما خوب من همچین آدمی نیستم دیگه. ولی اینجا اشکالی نداره. چون شما که نمی شناسینش. این پیامک رو با حذف نام خانوادگی حسن میارم:

«خدیجه خانوم سلام

ظاهراً شما تمایلی به با من بودن ندارید، لطفاً دعوت من به دیزین را حمل به جسارت نکنید. من فقط خواستم با کسی که برای اولین بار توانسته تمرکز ذهنی من را (در مورد تمرکزش قبلا توضیح دادم!) به هم بزند بیشتر باشم. روز خوش و همیشه شاد باشید.

ارادتمند- دکتر....(البته دکتر هم نیستها! ولی زرنگه!!!)»


قسمت!

یه مطلب جالبی رو می خواستم اینجا بذارم. در مورد یک اس ام اس اشتباهی که از طرف یک دوست شاعرپیشه برام رسید! دو بار بعد از اینکه نوشتم ناگهان دیلیت شد. یه خورده طولانیه و مثل اینکه قسمت نیست بذارمش! شاید هم طرف نشسته هکش کرده یا شاید این بلاگفا یه کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. فعلاً که دیگه حوصله از اول نوشتنش رو ندارم. شاید وقتی دیگر  

ویژگیهای یک سیاستمدار پدرسوخته!

از وینستون چرچیل پرسیدند ویژگیهای مطلوب کسی که می خواهد سیاستمدار شود کدامند؟

چرچیل: توانایی پیش بینی آنچه که فردا، هفته دیگر، ماه آینده و سال بعد اتفاق خواهد افتاد؛ و پس از آن، توانایی توجیه اینکه چرا این اتفاقات روی نداده است!

مادر مهربانم

امروز تمام روز پیش مادرم بودم. حال عمومی اش شکر خدا خیلی بهتر شده و رنگ و رویش هم خوب است. 

ای خدای بزرگ و مهربان! نعمت سلامتی کامل مادر عزیز و مهربانمان را به ما عطا فرما!

بدون شرح!

فرانکلین روزولت رییس جمهور وقت امریکا در باره سوموزا دیکتاتور وقت نیکاراگوئه:

He may be a son of a bitch, but he's our son of a bitch

این آدم، حرامزاده هم که باشد حرامزاده ی خودمان است.

کریسمس مبارک

میلاد مسیح، پیام آور مهربانی، عشق و نوعدوستی مبارک باد

مادر عزیزم

امروز مادر عزیزم مورد عمل جراحی قرار گرفت. خدای بزرگ و مهربان وجود نازنینش را در پناه امن خود به سلامت دارد. آمین!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

درین چمن چو درآید خزان یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت تست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

هرآنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز چشم او سپند مباد

زمان مناسب یک اندیشه

در جایی گفته ای نغز و پرمغز خواندم از شخصی ناشناس: «چیزی هست که از تمام ارتشهای دنیا قوی تر است و آن نظر و اندیشه ای است که زمانش فرا رسیده است.» 

این واقعا سخن درستی است. یک اندیشه هرچند که بسیار عمیق و صحیح باشد تا هنگامی که زمانش نرسیده نمی تواند جریانی را به وجود آورد. حتی ممکن است صاحب آن فکر متهم به جنون شود. اما وای به روزی که زمان یک اندیشه فرا رسد. در آن صورت دیگر هیچ چیز جلودارش نخواهد بود. در این هنگام است که قوی ترین ارتشهای دنیا هم یارای مقابله با آن را ندارند. ادیانی که توانستند علی رغم تمامی مشکلات و موانعی که صاحبان قدرت و ثروت در برابرشان به وجود آوردند، پا بگیرند و تأثیری انکارناشدنی بر روح و جان انسانها و بر تاریخ بشریت بگذارند، همگی در زمان مناسب خود عرضه شدند. از آخرین نمونه ها و مصادیق گفته بالا می توان به حضور و پیروزی شگفت انگیز اوباما در انتخابات امریکا اشاره کرد. او ایده و نظریه تغییر را هنگامی مطرح کرد که زمانش فرا رسیده بود.

شوفر

دیروز سوار تاکسی شدم. پیکانی بود قراضه و قدیمی. طبق معمول سر صحبت با راننده تاکسی باز شد. صحبت از مسائل اجتماعی باز هم طبق معمول کشید به مسائل سیاسی. دیدم این آقای شوفر اطلاعات سیاسی اش(نه فقط مسائل روزمره سیاسی) خیلی زیاد است و مثل یک آدم تحصیلکرده و کاملاً آگاه تحلیل می کند. خلاصه کلی صحبت ها شد. خیلی قشنگ تحلیل می کرد. موقعی که پیاده می شدم عرض کردم از حضورتان استفاده کردیم.

سرای منجم!

بلندپروازیهای آنچنانی بعضی ها در عین عاجز بودنشان از انجام درست وظایف روزمره و عادی خود، آن حکایت سعدی علیه الرحمه را به یاد می آورد که:

«منجمی به خانه درآمد. یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود گفت:

تو بر اوج فلک چه دانی چیست

چون ندانی که در سرایت کیست!»

بعدالتحریر: این حکایت هم بدون اینکه ارتباط چندانی با قبلی داشته باشد به خاطرم آمد:

«ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: ترا مشاهره (اجرت) چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان! 

گر تو قرآن برین نمط خوانی

ببری حرمت مسلمانی!»


باز هم مادرم...

امروز مادر را در بیمارستان بستری کردیم. قرار است ظرف چند روز آینده تحت عمل جراحی قرار گیرد. فعلا دارند آزمایشهای لازم را انجام می دهند. روحیه اش خوب است. اما به خصوص با رژیم مایعات و تزریق و خوراندن آنتی بیوتیکهای مختلف خیلی احساس ضعف می کند. حتی لحظه ای نمی توانم از یادش غافل شوم. 

مادرم

مادر گوهری است که تا وقتی داری اش نمی توانی  قدر و ارزشش را دریابی. همچون ماهی در اقیانوس بیکران وجودش، عشقش و محبتش غوطه وری. تصور نبودنش را نمی کنی. فکر می کنی همیشه و تا ابد همین گونه خواهد بود. اصلا فرض دیگری برایت متصور نیست... 

دیشب یلدا را با مادرم سپری کردیم. فردا در بیمارستان بستری میشود. اکنون دوست دارم لحظه لحظه های وجودش را همچون جرعه های شراب ناب با تمام وجودم بچشم و بنوشم. تنها آرزویم سلامتی اوست.

یلدا مبارک

مهر رخشا نکوترین چهره است

شب یلدا تولد مهر است

این همایون شب خیال انگیر

هست در آخرین شب پاییز

لفظ یلدا اگرچه سریانی است

شب مهرآفرین ایرانی است

به دری معنی اش بود زادن

زندگانی به دیگری دادن

همچو تاریخ ما کهنسال است

مهر و شادی و جذبه و حال است

مهر، پیوند مردمان وخداست

مهر، پیمان مردمی و وفاست

مهر، نیرو و نور و آزادی است

مهر، پاکی و نیکی و شادی است

یلدا مبارک

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم 

بر بلندِ کاجِ خشک کوچه ی بن بست


گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر ترازِ بی بقای خاک!

                                               «شاملو»

لنگه کفش جهان عرب

ماجرای پرتاب دلیرانه یک جفت لنگه کفش به طرف رییس جمهور امریکا خیلی سریع ابعاد جهانی پیدا کرد. تلویزیون های کشورهای عربی و همینطور تلویزیون خودمان بارها صحنه پرتاب کفش ها را نشان دادند و بعید نیست که به زودی نام این خبرنگار آذین بخش یکی از خیابانهای مهم پایتخت شود و در کنار نامهایی چون احمد قصیر، سلیمان خاطر، فتحی شقاقی، عماد مغنیه، خالد اسلامبولی و سیمون بولیوار قرار گیرد. بگذریم. نفس این کار و به خصوص پیامدهای بعدی آن یعنی حمایت وسیعی که به خصوص در کشورهای عربی از این خبرنگار به عمل آمد نشان می دهد که در حال حاضر امریکا و بخصوص بوش اصلا چهره مقبولی در جهان عرب ندارند و به همین دلیل هم پرتاب این کفش ها دل بسیاری را خنک کرده است. نشان می دهد که یک جای کار امریکا در حمله اش به عراق از نظر عربها حسابی ایراد داشته است. طبیعتا این همه کشتار آن هم از غیرنظامیان هزینه بسیار بالایی برای دفع شر صدام از عراق بوده است. از طرف دیگر معلوم می شود که در جریان حمله امریکا به عراق غرور ناسیونالیستی عربها حسابی لطمه دیده است و حالا کار این خبرنگار حکم مرهمی را دارد که بر زخم غرورشان نهاده می شود.

با همه اینها این نیز قابل تامل است که آیا در فقدان حمله امریکا وضع عراقیها بهتر از این بود که اکنون هست؟ همه می دانیم که مردم عراق در زمان صدام در سایه مرگ زندگی می کردند. کشتاری که صدام از عراقیان کرد کم نبود. وضع معیشتی آنها نیز در 10 ساله آخر حکومت صدام بسیار وخیم بود. آزادی نیز اصولا محلی از اعراب نداشت. کاری که این خبرنگار با بوش کرد در زمان صدام حتی تصورش هم ممکن نبود. اما اکنون حداکثر ریسکی که این خبرنگار دلاور عراقی کرده یکی دو سال زندان به جرم اهانت به مقام کشور خارجی است. تازه از قبل این کفشهای افسانه ای حسابی هم پولدار شده است. وکلای سابق صدام هم هیاتی صدنفره را برای دفاع از او تشکیل داده اند! دختر قهرمان دیگر عرب معمر قذافی هم به ایشان مدال اعطا فرموده و بقیه عربها هم در تدارک خدمتی به این فرزند خلق عرب هستند. خدا برایشان نگهش دارد.

راستی جهت اطلاع برادر این خبرنگار هم فرموده اند که از نظر معظم له فرقی بین ایران با امریکا وجود ندارد.

تبریک

عید سعید غدیر بر همگان مبارک بادFamous 5

دانشگاه ، صخره نوردی و بقیه قضایا!

امروز برای ملاقات استاد راهنما آن هم بعد از مدتها، رفتم دانشگاه. اول صبحی جایتان خالی در حالی که برف هم می بارید کلی کوهپیمایی و صخره نوردی کردم تا رسیدم به دانشکده. بعد از ملاقات با استاد راهنما و اخذ رهنمودهای لازم سری زدم به کتابخانه مرکزی دانشگاه. جالب این بود که چند تا از این گیتهای امنیتی که در فروشگاهها هست برای جلوگیری از سرقت، گذاشته بودند دم در خروجی سالن کتابخانه. یک خانمی هم نمی دانم برای آزمایش آن بود یا برای تفنن یا مردم آزاری یا هرچیز دیگر کتابی را گرفته بود دستش و هی می برد جلوی سنسور آن و صدای سوت دستگاه را در می آورد. فکرش را بکنید کسانی که در حال مطالعه بودند چقدر از این صدای دلنواز که بدون وقفه به گوش می رسید محظوظ می شدند. نمی دانم کدام نابغه ای استفاده از این دستگاهها آن هم با هشدار صوتی را برای کتابخانه تجویز کرده است. هر کس بوده قطعا اهل کتاب خواندن و کتابخانه رفتن نبوده تا بفهمد دارد چکار می کند. به هرحال من که تحمل آن صدا را نداشتم خیلی زود آمدم بیرون.

سیستم و مقامات!

دیشب رادیو خبری را نقل کرد که فلان مقام راه آهن به طور ناشناس سوار یکی از قطارهای واگذار شده به بخش خصوصی شده تا وضعیت سرویس دهی این قطار را خودش بررسی کند. بعد هم مصاحبه مستقیم و زنده ای را با این مقام انجام داد که در آن ایشان از وضعیت خدمات رسانی و تمیز نبودن ملحفه ها و غیره کلی اظهار ناخرسندی کرد. اینکه یک مقام و احتمالا بالاترین مقام یک سازمان مجبور باشد کارش را رها کند و برای بررسی وضعیت مجموعه تحت امرش شخصا وارد عمل شود نشان می دهد که یک جای کار حسابی عیب دارد. مگر سازمان راه آهن بازرس ندارد و کلی برای آنها هزینه نمی کند؟ پس چرا تا کنون این موارد را گزارش نکرده اند که خود مدیرعامل یا مقام بالای راه آهن مجبور باشد شخصا وارد عمل شود؟! این نمونه ای است کوچک از یک معضل اساسی در نظام اداری و مملکتداری ما. نمونه های بزرگترش را در آنچه به دیدارهای مردمی معروف شده می توان دید. اینکه می بینیم رییس جمهور یا رییس قوه قضاییه دیدارهای مردمی آن هم نه برای آشنا شدن با مشکلات عمومی مردم بلکه برای رتق و فتق مشکلات شخصی افراد با دستگاههای اداری و قضایی برگزار می کنند و به مدیران مجموعه خود هم تکلیف می کنند که چنین کنند، نشان می دهد سیستم اداری و قضایی بسیار ناکارآمد است و  آقایان با در پیش گرفتن این شیوه و تبلیغ آن در واقع اذعان می کنند که از اصلاح و کارامد کردن آن عاجزند. در حالیکه:

۱- قطعا نه رییس جمهور و نه وزرا با چند دقیقه صحبت با مردم  و با توجه به تنوع بسیار مشکلات آنها نمی توانند حتی به درستی مشکل آنان را متوجه شوند، چه رسد که آن را حل کنند. نهایت امر این است که دستوری را خطاب به مدیران میانی می نویسند و باز هم موضوع در پروسه معمول اداری قرار می گیرد.

۲- در مورد رییس قوه قضاییه مشکل دوچندان است. اکثر کسانی که به وی مراجعه  می کنند برای حل مشکلی که در پرونده خود در مراجع قضایی دارند به ایشان متوسل می شوند. هرگونه دستوری از ناحیه ایشان خطاب به قضات و مقامات قضایی دخالت در امر قضا محسوب می شود و غیرقانونی است و موجب اخلال در روند دادرسی. از طرف دیگر مراجعه یک طرفه از سوی اصحاب دعوی به رییس قوه قضاییه موجب داوری و استنباط یک سویه وی از موضوع خواهد شد و مثل معروف را تداعی می کند که هرکس یک طرفه به قاضی رود، راضی باز می گردد.

۳- آقایان فکر می کنند که می شود مشکل ۷۵ میلیون ایرانی را به این صورت حل کرد. حال فرض کنید که فقط ۲۰٪ مردم (حدود ۱۵میلیون نفر) بخواهند در نوبت ملاقات حضوری مثلا با ریس قوه قضاییه یا رییس جمهور قرار بگیرند و ایشان هم بدون استثنا هر روز با ۵۰ نفر ملاقات و مشکل آنان را حل کنند ( که البته چنین چیزی محال است)، در این صورت ۸۲۱ سال زمان لازم است تا بشود به مشکلات همین تعداد از مردم رسیدگی کرد. تصور نمی کنم که خود آقایان از بی فایده بودن این شیوه بی اطلاع باشند و قطعا تبعات سوء آن را تا کنون دیده اند. بنابر این اصرار بر تداوم آن را باید به دلایلی دیگر مربوط دانست.

ضمناً عید سعید قربان مبارک باشد

روی کین و احمدی نژاد

1- خبرگزاری های خیلی معتبری مثل ایرنا و فارس و سایتهای خیلی معتبرتری مانند جام جم آنلاین و فردا نیوز خبری را به نقل از سایت the dailymash منتشر می نمایند مبنی بر اینکه روی کین (سرمربی ایرلندی تیم فوتبال ساندرلند) علت تغییر قیافه (ریش گذاشتن) خود را تشبّه به آقای احمدی نژاد (به دلیل علاقه اش به وی) اعلام کرده است.

2- سایت دیلی مش یک سایت طنز است و مطلب موردنظر خبرگزاریهای عزیز و نوآورمان نیز طنزی است در قالب یک مصاحبه خیالی با روی کین!

3- تازه این برادران متعهد در نقل قول از همین مطلب طنز هم رعایت امانت را نکرده اند و پیازداغ بسیاری بر آن افزوده اند. متن زیر عین خبر ایرنا است که پیاز داغهایش را با رنگ قرمز مشخص کرده ام:

«علت تغيير قيافه من ، علاقه به محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران است .روي كين بازيكن سابق منچستر يونايتد و ملي پوش محبوب تيم ايرلند و سر مربي ساندرلند ، در جمع بسياري از خبرنگاران در پاسخ به اين پرسش كه چرا در اين مدت ، با ظاهري جديد ومتفاوت روي نيمكت ساندرلند حاضر شده است ، اظهار داشت :دوست داشتم شبيه دكتر احمدي نژاد ، رئيس جمهوري اسلامي ايران باشم . وب سايت ديلي مش كه اين خبر را منتشر كرده است به نقل از كين ، افزود : 

تصميم به استعفا ، بسيار سخت بود . در حقيقت مي‌خواستم با ساندرلند به آنچه كه وعده داده بودم ، برسم اما اين گونه نشد. وي ابراز اميدواري كرد كه اين تيم ، در ادامه راه موفق عمل كند و بدون او به آنچه كه قرار بود برسد ، دست پيدا كند .»

4- البته بعضی از این سایتها و خبرگزاریها بعد از اینکه متوجه گاف بزرگ خود شدند خبر را سریعا حذف فرمودند. اما بعضی دیگر یا  محو جمال تازه روی کین هستند و هنوز دوزاریشان نیفتاده یا فکر می کنند که اوضاع شیرتوشیرتر از آن است که من و شما فکرش را می کنیم!

5- یک سوال! اینکه بر فرض آقای روی کین واقعا می گفت که خواسته ظاهرش را مانند احمدی نژاد کند، خیلی باعث افتخار و سربلندی بود که اینگونه همه دستپاچه شدند و اینجور از هول حلیم خودشان را پرتاب کردند در دیگ؟!

کشتن به نام خدا!

نمی دانم چگونه کسانی که به هرحال نام و ظاهر انسان بر خود دارند می توانند به راحتی خون همنوعان خود را بریزند. متاسفانه در این سوی جهان جان انسان حرمت و ارزشی ندارد و به آسانی آب خوردن از او گرفته
می شود. همیشه هم نامی و عنوانی دهان پرکن برای این عمل غیر انسانی و وحشیانه می یابند تا نمی دانم دیگران را یا خود  پست فطرتشان را فریب دهند. این بار هم نام خدا و اسلام  را سرپوش  کثیف ترین و رذیلانه ترین عملی کرده اند که در یک انسان می توان سراغ گرفت. کشتن سیزده تن گروگان که از خردادماه امسال در اختیار گروه «جندالله» قرار داشته اند اوج دنائت و پستی قاتلان را نشان می دهد. کشته شدگان اکثراً از سربازان وظیفه ای بوده اند که در پاسگاهی مرزی خدمت می کردند. کسانی که نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز. اما چه می شود کرد. حتماً حکم خدا بوده است که باید توسط نماینده اش حضرت عبدالمالک ریگی اجرا می شد.
 

دلگیر

هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟
هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟
هيچ داني چه گرانبار غمي است
كز پس عمري با سعي و عمل خو كردن
فارغ از سير فلك رو به زمين آوردن
وانگهي
اين سيه كار هوس باز سراپا نيرنگ
بزند چرخي و بازيچه ي تقدير شوي ؟

* * *

هيچ مي دانستي
چه غم جانكاهي ست
نوز بر نامده از چاله فتاندن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهي
با دو صد بند گران، بسته ي تزوير شوي ؟...

* * *
هيچ باور داري
زير اين برشده ي دود وَش زنگاري
سرزميني است عجيب
همه چيزش وارون
كاندرو مرگ به از زندگي است
شرف انسان در بندگي است
ديدة گريان خوب است و لب خندان بد
موهبتهاي خدا فقر و نياز و مرض است
كه كني عصيان روزي دو اگر سير شوي ؟

* * *
هيچ پنداشتي اي بسته به آينده اميد
عاشق صبح سپيد
اي به سوداي طلوع سحري جسته ز جا
راه پيماي جهان فردا
كز پس عمري سعي و عمل و شوق و اميد
زير آوار شب تيره زمينگير شوي ؟
واندر اين دامگه جهل و جنون، زرق و ريا
به گناهي كه چرا دم زدي از چون و چرا
هدف ناوك مردافكن تكفير شوي ؟

* * *

هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟
هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟

 سعيدي سيرجاني- 1365

 

تقسیم کار

در تقسیم کار ازلی و ابدی کره خاکی، علم ورزی و کشف و اختراع و ابداع لوازم زندگی مادی و این جهانی و به طور کلی امور سخت و خشن به غربیان واگذار شده و در مقابل، کشف و اختراع و ابداع شعر و عرفان و لوازم زندگی معنوی و آن جهانی و نصیحت کل مردم دنیا و به طور کلی امور لطیف و ناز به ما سپرده شده است. 

آواز شترمرغ ها!

بالاخره رفتم و فیلم آواز گنجشکها ساخته مجید مجیدی را دیدم. فیلمی است که در عین واقع گرایانه بودنش از لطافتی ستودنی هم بهره مند است.اما جز یک صحنه کوتاه از گنجشک هایی که در اتاق حبس شده بودند دیگر خبری از گنجشکها و آوازشان نبود و برعکس تا دلتان بخواهد شترمرغهای محترم در آن نقش آفرینی کرده بودند و حتی سکانس آخر فیلم صحنه رقص یک شتر مرغ بود.

آفتابه لگن

از نکات بامزه در این عالم خاکی و در میان ما آدمیان این است که وقتی چیز خوبی را واقعا نداریم، حالا یا نمی توانیم داشته باشیم یا به مصلحت نیست که داشته باشیم، تلاش زیادی می‌کنیم که خلأ این نداشتن را با نمایش چیزهایی که به نوعی حاکی از داشتن آن چیز است پر کنیم. این ضرب المثل «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» دقیقا همین نکته را می‌گوید. مثال: شما حتما در تلویزیون صحنه هایی از پارلمان های کشورهای اروپایی و امریکا را دیده اید. حتما دیده اید که چطور این همه آدم مهم در ساختمانی کهنه و کوچک و بدون امکانات آنچنانی، تنگ هم می نشینند و در باره مسائل خیلی مهم کشورشان تصمیم می گیرند. تا حالا هم نگفته اند که مثلا چون جایمان تنگ است نمی توانیم خوب فکر کنیم و تصمیم بگیریم و باید یک ساختمان دیگر با صندلی های راحت و آخرین امکانات روز مثل کامپیوتر و ... داشته باشیم تا قادر باشیم تصمیمات خوب بگیریم. اما از این طرف نگاه کنید به مجلس مثلاً... چین! چه عظمتی دارد ساختمانش و امکاناتش و قس علیهذا. اما این مجلس با این عظمت تا حالا توانسته چین را در افکار مردم جهان، کشوری دموکراتیک نشان دهد؟ خداییش توانسته؟!!

تا جوی سیراب نشود...

کسری را گفتند که وکیلان تو تا از نفقات، نفع خود برنگیرند به نیازمندان چیزی نرسانند. گفت تا جوی سیراب نشود نگذارد که آب از او بگذرد.
(لطائف- مولانا علی صفی)