برادر عمر البشیر و مابقی قضایا!

هفته پیش عجب هفته بامزه ای بودها:

1- به دنبال صدور حکم جلب عمرالبشیر از سوی دیوان کیفری لاهه به اتهام جنایات جنگی و نسل کشی در دارفور سودان، فیلسوف و سیاستمدار برجسته معاصر حضرت آقای دکتر علی لاریجانی هول هولکی راه افتاد رفت سودان برای ابراز همدردی با آن برادر مبارز و خستگی ناپذیر (که البته از حامیان سرسخت برادر صدام حسین هم بود.)

2- این ماجرای لنگه کفش پرانی داره بیخ پیدا می کنه ها! باید به اون برادر بی تربیتی که در ارومیه لنگه کفش انداخت گفت که ای عزیز بی تمیز! گفتن لنگه کفش بنداز بورس تحصیلی بگیر! اما باید ببینی طرفت کیه. حالا حتما انتظار داری که دانشگاه هاروارد برای تقدیر و تشکر بهت بورس تحصیلی بده؟! حالا اگه جرات داری بیا جلو خودت رو نشون بده تا بفهمی که لنگه کفش پرانی یعنی چه! ای بی تربیت. ای عامل استکبار. ای بی فرهنگ! کفش برای پوشیدنه یا انداختن؟!!

3- خاتمی رفت شیراز تا در شاه چراغ سخنرانی کنه. اما این فرماندار دلسوز و فداکار شیراز که نگران ترافیک منطقه بود در یک اقدام انتحاری خودش رو انداخت جلوی ماشین خاتمی و ازش خواست که از این کار خودداری کنه...

4- روزنامه اعتماد ملی با سردبیری محمد قوچانی چه بالا و پایینی میپره که کروبی رو  حداقل هم تراز خاتمی نشون بده. طفلکی ها تازه دوزاریشون افتاده که خیلی از قافله عقب موندن! 

بوی باران، بوی بهار، همین...

هوای خوبی بود امروز تا ساعت 2 که دوباره آفتاب از لابلای ابرا سرک کشید و اوقات ما را تلخ نمود. خوب ما که از زمستون چیزی نفهمیدیم امسال. دیگه باید منتظر بهار باشیم تا ببینیم چه می شود. اما بهاری که زمستون رو پشت سر نداشته باشه خیلی نمی چسبه. باری کم کم باید بساط هفت سین رو آماده کنیم.

بوی باران بوی سبزه بوی خاک... به به!


اندر باب سیاست و فرهنگ و میراث فرهنگی

1- دوران انتخاباتی شروع شده. قدر این دوران رو بدونید. همۀ دولتمردا و شهردارا و نماینده های مجلس مهربون و مردم دار می شن. رییس جمهور در طرح امنیت اجتماعی تردید می کنه. مجلس هم همینطور. اون آقاهه اسمش چی بود؟ خیلی اپن مایند بود... آها ... آقای کلهر دوباره میشه سخنگوی فرهنگی رییس جمهور و کلّی هم طرفدار آزادیهای فرهنگی میشه و از وزیر ارشادِ همین رییس جمهور هم حسابی انتقاد می کنه! شهردار همه جوره پایه می شه. آسفالت می کنه، کلی کیسه شن مجانی تحویل مردم میده. همه خیلی خوب حرف می زنن. دیدگاهها بازتر میشه. قدر این دوران رو بدونین که چند ماه بیشتر دوام نداره.

2- این میدون مشق قدیم (که از سردر باغ ملّی واردش میشن) رو رفتین؟ نرفتین؟ حتماً برین ببینین. حتماً برین ها: خیابان سپه- بعد از اداره پست!

خاتمی،... و سلامتی شما!

1- خاتمی رسماً کاندیدای ریاست جمهوری شد. از این خبر خوشحال شدم. دیگه بالاتر از سیاهی مگه رنگی هست؟! قابل توجه اونهایی که با تحلیلهای عجیب و غریب دوره قبل نرفتن رای بدن یا رفتن و... نتیجه اش وضعیت امروزی ما شد. امیدوارم که این بار مردم ما دست از این به قول مسعود بهنود شلختگی سیاسی بر دارن و نذارن این وضع ادامه پیدا کنه.

2- شورای نگهبان مخالفت خودش رو با شمارش کامپیوتری آرای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد و گفت که به کامپیوتر اعتماد نداره! خوب حق داره. این کامپیوتر هیچی نوَفَهمَه!

3- دیگه سلامتی شما!

برف

امشب برف شروع به باریدن کرد. تند هم شد و زمین رو سفیدپوش کرد. من پشت لپ تاپم مشغول پایان نامه ام بودم. اما دلم نیومد این برف رو که امسال دیگه درّ گرانبهاست رها کنم. به خانم و پسرانم گفتم لباسهاتون رو بپوشین بریم بیرون. خوب اونها هم از خدا خواسته. هرچه به طرف بالاتر می رفتیم شدت برف بیشتر می شد. می خواستم جلوی پارک ملت بایستم. اما حواسم نبود و درب اصلی پارک رو رد کردم. رفتیم بالاتر و از خیابان مقدس اردبیلی وارد ولنجک شدیم. قصد نداشتم بالاتر برم، اما با اصرار بچه ها و تایید بانو دل به دریا زدم و رفتیم به سمت بالای ولنجک. قبلا یکی دو بار تجربه بدی داشتم و حسابی اونجا گیر کرده بودم. یک بارش زمانی بود که تازه ماشین رو عوض کرده بودم و هنوز یک هفته از خرید ماشین جدید نگذشته بود که اون بالا گیر افتادم و اصلا امکان حرکت نبود و کوچکترین حرکتی باعث سر خوردن ماشین تو برفا و عدم امکان کنترل اون می شد. من هم ایستادم تا یه مقدار برفها آب شن و بشه برم پایین. اما چشمتون روز بد نبینه. از هر طرف ماشینها سر می خوردن و از جلو و عقب و پهلو می خوردن به ماشین صفرکیلومتر من. به هرحال ایندفعه برف آبکی بود و مشکلی تو حرکت نداشتیم. شهرداری هم که از چندماه قبل شن ها رو اینطرف و اونطرف گذاشته که مردم بدونن چقدر با برنامه کار می کنن، هر چی شن و ماسه بود رو ریخته بود تو خیابونا که به نظر من اصلا نیاز به اینکار نبود. بگذریم. دو جا ایستادیم و بچه ها حسابی برف بازی کردن و البته من و خانم هم همدیگر رو از این نعمت الهی بی نصیب نگذاشتیم. خوب بالاخره آرزو به دل نموندیم. هر چند موقع برگشتن دیگه برف تقریباً بند اومده بود.

داستان معصومه، داستان انسانی از این سوی جهان!

در سایت «روز آنلاین» که البته جزو سایتهای فیلتر شده است، ماجرایی را خواندم در بارۀ اعدام زنی 32 ساله که از 12 سال پیش در زندان رفسنجان به سر برده. جرم او قتل شوهرش بوده است. آنگونه که وکیل او می گوید قصد کشتن شوهر را نداشته و در پی یک درگیری و برای رهایی از چنگ او، ناخواسته مرتکب قتل شده است. داستان غم انگیز این زن را در «ادامه مطلب» بخوانید.

ادامه نوشته

باش تا با تو بهار آید و صبح آید و باران


كه خَرَد باز خِرَد را كه گرفتار جنون شد
كه زند راه سلامت كه دل از پرده برون شد
رخ فرّخ بنمودي و دل از خلق ربودي
مزن آن خنده فرخنده چه غم ها كه فزودي
نه عجب پرده خلقي كه بدرّي و بسوزي
چه سزد شب چو نسوزد كه فروزد چو تو روزي
من از آن شب كه سحر خنده جادوي تو ديدم
همه تن صبح صفت، خنده زدم، خرقه دريدم
به كجا مي روي اي تازه تر از صبح بهاران
باش تا با تو بهار آيد و صبح آيد و باران
باش تا با تو شراب آيد و شهد آيد و شادي
شهد الله كه در شهد به گيتي تو گشادي
اهرمن مانَد و «من» مانَد و دشمن، چو نمانی
به كه ماني؟ كه بماند زتو سرپنجه ماني
مهربانا! تو نگشتي، من سودازده گشتم
مهروش ماندي و من از تو زمين وار گذشتم
مَه من، مِهتري از ماه و به از مهر مَهيني
شفقت را شفقي بخش به رخسار زميني
خارِ خوارم كه تو خورشيدي و من سايه نشينم
بكِش اين خار و گرنه بكُشد خوار و مُهينم
تو برآ، كي دگري با تو چو خورشيد برآيد؟
به برآ، ورنه دل از سينه اميد برآيد
به درآ، يا به درت تا به دماوند برآيم
گل نه اي تا به گلابي زتو خورسند برآيم
به سرِ چشمه نشستي كه گل چهره بشويي؟
چشمه در چشم تو خود شست و سمر شد به نكويي
تو به گِل نيم نگه كردي و گِل صاحب جان شد
به دلم پرده زن اي دوست كه در پرده نهان شد
شب مهجوري جان بنگر و زندانِ زمانه
فرحي بخش و فروغي كه فسردم زفسانه
چو سرابم، به خيالين جسدي ساخته ام من
چه خرابم! كه زبيگانه خودي ساخته ام من
محرمانِ مَه و محروم زمهريم خدايا!
يوسفان در چَه و گرگانِ سپهريم خدايا!
بدَم اي برق! كه بر غيرت ناهيد بخندم
بدَر اي زرق! كه بر غير، درِ ديده ببندم
اي به چالاكي و پاكي، غم باران بهاري
غم ياران خور و باران كن و مپسند غباري
سخن آب زبهر دل من گوي كه جويم
بنشين بر لبِ اين جو كه دگر بحر نجويم
رو تُرُش كردم و قند تو به صد زهر چشيدم
ناز خوش كردم و مهر تو به صد قهر خريدم
قهرمانم كن و قهرم كن و بين تا چه شكورم!
من نه آنم كه شكر نوشم و از شرك بشورم
ديدمت دوش كه مي آمدي اي كوكب دُرّي
شب تهي شد كه درآيي تو بدين پاكي و پُرّي
به دو صد ناز فرودآ كه به صد جاه رسيدي
چه نكويي، چه سپيدي، مگر از ماه رسيدي؟
به دو صد ناز درآيي كه دو صد راز بگويي
خبر از بحر دهي، قصه پرواز بگويي
به فداي تو كه دل داري و دل بُرده خويشي
به سراي مني اما به سراپرده خويشي
هله، اندوه سرآمد، بزن آن ساز طرب را!
هله، مطلوب درآمد، بشكن پاي طلب را!
دگر آن باده چه نوشم؟ نه ملولم، نه خُمارم
دگر آن ژنده چه پوشم؟ نه خزانم كه بهارم
تو مرا يار گرفتي، زچه از بخت بنالم؟
تو مرا بال گشودي، زچه بر عرش نبالم؟
همه عطرم، همه نورم، همه موجم، همه شورم
هم نشين مَه و هم سايه درياي طهورم
سخن رنج نگويم كه بدان گنج رسيدم
زطلب در طرب افتادم و از شب برهيدم
اي شب از رؤيت روحاني رؤياي تو روشن!
به سيه روزي ما بنگر و روز آر به روزن!
روزها در غم ما ياوه و بي گاه و تبه شد
مه فرو مُرد و گرفت اختر و خورشيد سيه شد
تو درخشيدي و خورشيد درخشيد دوباره
تو بمان تا مَه و خورشيد بمانند هماره
 
از: دکتر عبدالکریم سروش

عشق

در زندگی چیزی که دوست داریم مهم نیست، خودِ دوست داشتن مهم است... 

وقتی به زنی دل می بندیم، فقط حال روحی خودمان را در او بازمی تابانیم؛ در نتیجه، آنچه اهمیت دارد نه ارزش آن زن، که ژرفای این حال است؛ و هیجانهای عشق یک دخترِ پیش پا افتاده می تواند بیش از لذتی که از گفت و گو با یک مردِ برجسته یا حتی از تماشای  آثار ستایش آمیزش می بریم این امکان را به ما بدهد که بخش های اندرونی تر، شخصی تر، دورتر و بنیادی تر وجود خود را به حدّ شعور خویش برسانیم.

مارسل پروست- در جستجوی زمان از دست رفته

کولی واره

سوار خواهد آمد، سرای رُفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن

ز شست و شوی باران ، صفای گل فزون‌تر 
کنار چشمه بنشین، نشاط شست‌و‌شو کن

جلیقه‌ی زری را ز جامه‌دان برآور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن، ببند طوقی، اما
به سیم تو نیرزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای 
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه تار کهنه برکش
سرودی از جوانی، به پرده جست‌وجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی به یادم آمد
ترانه «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های‌وهو کن

سوار چون درآید در آستان خانه 
گلی بچین و با دلْ نثار پای او کن

سوار در سرایت  شبی به روز آرد
دهد به هر چه فرمانْ سر از ادب فرو کن

***

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن...

(سیمین بهبهانی)


یاد

سی ام دیماه چهاردهمین سالروز درگذشت مهندس مهدی بازرگان بود. بازرگان از معدود سیاستمداران پاک سرشت و پاکدامن این مرز و بوم بود و دوست و دشمن بر این ویژگی انکارناپذیر او اقرار دارند. امسال اما نگذاشتند که مراسم سالگرد درگذشتش در حسینيۀ ارشاد برگزار شود. بی تردید چنین حرکاتی هرگز نمی تواند نام و یاد کسی همچون او را از خاطرۀ تاریخ بزداید. تاریخ داور بی رحمی است که مو را از ماست می کشد و خوشبختانه همواره هر کس را در جای واقعی خود می نشاند. هیچ کس و هیچ گروهی نمی تواند با استفاده از زر و زور قضاوت تاریخ را به بیراهه ببرد. 

بلاتکلیفی مزمن ما!

دیگه حالم از این آب و هوای مسخره و مهمل داره به هم می خوره. خدا رحمت کنه مرحوم مغفور مظفرالدین شاه قاجار رو که افاضه فرمودند ما همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد. حالا حکایت این آب و هوای بلاتکلیف در وسط زمستونه که درست مثل بقیه بلاتکلیفیهامونه. گاه گداری هوا نصفه نیمه، ابری میشه و چند دونه ای برف میاد و تا میایم دلمون رو خوش کنیم که حال و هوای زمستون از راه رسید می بینیم که آفتاب عالم تاب داره از وسط ابرا خودش رو به رخ خلایق می کشونه که نگران نباشین ما اینجاییم!! من از بچگی از هوای بلاتکلیف بدم میومد. از اینکه در هوای آفتابی بارون بباره اصلا لذت نمی برم. از اینکه ببینم داره برف میاد و در عین حال ستاره ها هم از لابلای ابرا چشمک می زنن احساس ناخوشایندی بهم دست میده. از این بلاتکلیفی که مثل بقیه بلاتکلیفی هامون تو این مملکته نفرت دارم. اصلا خدا رحمت نکنه مظفرالدین شاه رو که بر بلاتکلیفی هامون افزود و این مشروطه پا در هوا و بلاتکلیف رو برامون به جا گذاشت! لااقل قبلش می دونستیم چه کاره ایم!

بی بی سی فارسی

مقاله ای از آقای حسن بهشتی پور دیدم در باره راه اندازی تلویزیون بی بی سی فارسی که مقاله ای است تحلیلی و مفید. بد نیست شما هم آن را بخوانید. لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

باراک اومد...

بالاخره باراک حسین اوباما شد رییس جمهور امریکا. اما من با دیدن مراسم آغازین ریاست جمهوری او واقعا از این مردم امریکا ناامید شدم! 

اولین و مهمترینش اینکه وقتی داشت با ماشین به سمت ساختمان کاپیتول (ساختمان کنگره) می رفت، این مردم بی احساس کنار خیابون وایساده بودن و فقط دست تکون میدادن و هلهله می کردن. نه هیجانی، نه شور و احساساتی، نه هیچی. بابا جون این آقا مثلا رییس جمهورتونه! خوب نباید محبت خودتون رو بهش اثبات کنین؟؟؟! کسر شأنتون بود اگه می دویدین دنبال اتومبیلش، خودتون رو می انداختین رو ماشینش؟ یا کله اتونو از شیشه اتومبیل می کردین تو و چند تا ماچ آبدار از لپاش یا فرق سرش می کردین؟؟ یا خودتون رو پرتاب می کردین جلوی ماشینش که قربونیش بشین؟ لااقل یه چهار تا گاوی، گوسفندی، شتری، حداقل خوکی، گرازی، بوفالویی، چیزی جلوی ماشین این بدبخت قربونی می کردین! چقدر شما مردم مادی و خسیس هستین آخه!! بعدش شما هیچ درخواستی از این بابا ندارین؟! نمی تونستین یه چند تا نامه بنویسین و بهش بدین که دلش خوش باشه؟! حتماً باید سفرهای ایالتی اش (همون استانی خودمون) شروع بشه تا این کارا رو بکنین؟! من مطمئنم از شما مردم تو همون سفرها هم بخاری بلند نمی شه! حالا این خط و این نشون! 

دوم اینکه این مردم نمک نشناس موقعی که جرج بوش به طرف جایگاه می اومد شروع کردن به هو کردنش. در حالی که اون بابا هنوز رییس جمهور و بالاترین مقام کشورشون بود! حالا صرفنظر از نمک نشناسی این مردم من نمی دونم اینا فکر آینده خودشون و بچه هاشون نیستن که همچین کارای سخیفی رو می کنن؟! فکر نمی کنن که این همه دوربین داره اونها رو می پاد و پس فردا پدر صاحابشون رو در میارن؟؟! آدم باید اینقدر جوگیر بشه و جلوی روی طرف اونو ضایع کنه؟! خوب باباجون صبر می کردین بره بعدا پشت سرش هرچی می خواستین اس ام اس می فرستادین. آخه این چه رسمشه دیگه؟!

سوم اینکه ما هرچی نگاه کردیم نه پلاکاردی نه عکسی نه چیزی ندیدیم. همه یکی یه پرچم امریکا رو گرفته بودن دستشون و تکون میدادن! که چی آخه؟! از این پرچم چی معلوم می شه؟ تو پلاکارد می تونین بنویسین که کی باید بمیره و کی باید زنده بمونه. تکلیف رو درست و حسابی روشن می کنه. قاطع. برنده. کوبنده! اما من نمی فهمم که چهار تا ستاره و چند تا میله یعنی چی؟؟!!!

در آخر اینکه خدا یه عقل درست و حسابی به این مردم امریکا بده که البته فکر نمی کنم خدا این کار رو بکنه... نه نمی کنه!


امروز

امروز باراک اوباما رییس جمهور منتخب امریکا رسماً کار خود را به عنوان رییس جمهور جدید ایالات متحده آغاز می کند. قبلا هم در باره اوباما مطالبی نوشته بودم. به نظر من صرفنظر از اینکه اوباما چه خواهد کرد و چه تغییراتی در امریکا و جهان ایجاد خواهد کرد انتخاب او نشانگر یک تحول اصیل در واقعیتهای امریکا است. نشان دهنده اینکه مردم این کشور تا حد زیادی مرزهای نژادی و طبقاتی را پشت سر گذاشته اند. این نشانگر یک تحول جدی و مثبت است که قطعا به آسانی و در طی یک دوره کوتاه حاصل نشده و نتیجه ی مبارزات و تلاشهای فکری و عملی چندصد ساله در ایالات متحده است. تلاشها و مبارزاتی که اولین نتیجه درخشان خود را در زمان ابراهام لینکلن با الغای برده داری نشان داد و پس از الغای رسمی تبعیض نژادی که با تلاشهای تحسین برانگیز مارتین لوترکینگ به فرجام رسید اینک به ثمره ای بسیار دلنشین و در عین حال حیرت انگیز دست یافته است. ثمره ای که برای بسیاری دور از انتظار بود و اگر یادتان باشد بسیاری کسان ورود اوباما به صحنه انتخابات را حرکتی نمایشی می دانستند و باور نداشتند که او بتواند به جایگاه ریاست قدرتمندترین کشور جهان دست یابد. امری که امروزه محقق شده و این را می توان پیروزی دموکراسی دانست، صرفنظر از اینکه اوباما در ادامه راه چه رفتاری در پیش گیرد و صرفنظر از اینکه در تحقق وعده تغییر پیروز شود یا شکست بخورد.

چند تا نقل قول

- مارگارت هاسی:

یکی از دلایلی که تاریخ خود را تکرار میکند این است که بسیاری از مردم بار اول گوش نمی دهند.

- دانیل دفو:

بدترین بلایی که تا کنون دامنگیر بشر شده استبداد کلیسایی است.

-جی فاینجر:

زنها در زندگی عاشق چیزهای ساده می شوند و چه چیزی ساده تر از مردها!

- ساموئل جانسون:

در خیال دست شستن از جهان مباش مگر آنگاه که جهان بر کناره جویی تو افسوس بخورد.

-سیدنی جی هاریس:

وقتی می شنوم کسی با افسوس می گوید "زندگی سخت است"، دلم می خواهد از او بپرسم "در مقایسه با چه چیزی؟"

- ماری ابنرفن اشنباخ:

رماتیسم و عشق حقیقی را باور نمی کنیم مگر بعد از اولین حمله ی آنها.

- جرج برنارد شاو:

محک تربیت هر مرد و زنی نحوه رفتار او در دعوا و مرافعه است.

(برگرفته از کتاب "فرهنگ گفته های طنزآمیز"- رضی خدادادی- انتشارات فرهنگ معاصر)

مأموریت

به نظر من ضروری ترین و مهم ترین کار هر کس این است که قبل از هر چیز برای خودش روشن کند برای چه کاری به این جهان آمده و مأموریتش در این دنیای خاکی چیست. آنگاه خود را وقف آن مأموریت کند. بدینگونه یک زندگی هدفمند خواهد داشت. خواهد دانست که باید چه کند. روزهایش به بطالت نخواهند گذشت و در آخر کار هم وقتی به پشت سرش می نگرد خود را مغبون نخواهد یافت و احساس نخواهد کرد که زندگی ارزش سختی هایش را نداشته است. هر کس در این دنیا مأموریت خاص خودش را دارد و حساسیت ها، استعدادها، علائق و توانایی هایش جملگی برای تحقق آن مأموریت ساخته و پرداخته شده اند. هر کس با نگرش عمیق به درون خود می تواند مأموریتش را دریابد. 

شادی و اندوه

 شادي شما، همان اندوه بي نقاب شماست.
چاهي كه خنده‌هاي شما از آن بر مي‌آيد،
چه بسيار كه با اشكهاي شما پر مي‌شود.
و آيا جز اين چه مي‌تواند بود؟
هرچه اندوه، درون شما را بيشتر بكاود، جاي شادي در وجود شما بيشتر مي‌شود.
مگر كاسه‌اي كه شراب شما را دربردارد، همان نيست كه در كورهء كوزه گر سوخته است؟
مگر آن ني كه روح شما را تسكين مي‌دهد، همان چوبي نيست كه درونش را با كارد خراشيده اند؟
هرگاه شادي مي كنيد، به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد كه سرچشمهء شادي به جز سرچشمه اندوه نيست.
و نيز هرگاه اندوهناكيد، باز دل خود را بنگريد تا ببينيد كه به راستي گريهء شما از براي آن چيزيست كه مايه شادي بوده است.
پاره‌اي از شما مي‌گوييد "شادي برتر از اندوه است" و پاره‌اي مي‌گوييد "نه، اندوه برتر است."
اما من به شما مي‌ گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند.
اين‌دو با هم مي‌آيند، و هر گاه كه شما با يكي از آن‌ها بر سر سفره مي‌نشينيد، به ياد داشته باشيد كه آن ديگري در بستر شما خفته است.
به راستي شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويخته‌ايد.
فقط آنگاه كه خالي هستيد در يك تراز آرام مي‌مانيد.
هرگاه كه خزانه دار شما را برمي‌دارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيرد، شادي و اندوه شما ناگزير زير و زبر مي‌شود.

از: پيامبر و ديوانه، جبران خليل جبران، ترجمه نجف دريابندري

اندر احوالات روزگار...

اول اینکه- 23 دی اولین سالگرد درگذشت مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی است که خدایش بیامرزاد!

دوم اینکه- کشور ما در خصوص میزان تورم، بین 180 کشور رتبه 176 را کسب کرده. خوشحال شدین؟ خوب خیلی خوشحال نشین! برای اینکه این رتبه بندی از کمترین میزان تورم شروع شده و هر چه میزان تورم کشورها بیشتر بوده در رتبه های بالاتری قرار گرفتن! ناراحت شدین؟ خوب خیلی ناراحت هم نشین! برای اینکه شما باید نیمه پر لیوان رو ببینین. باید خودتون رو بذارین جای اون 4 تا کشوری که بعد از ما قرار گرفتن و به رتبه خودتون راضی بشین! فکر کنین اگه خدای نکرده جای اون چهار تا کشور یعنی اریتره، گینه، میانمار و زیمبابوه بودیم چقدر ضایع بود. نه؟؟؟

سوم اینکه- آقای سخنگوی دولت از طرح کلیات یک لایحه در دولت برای محدود کردن فعالیت شرکتهای وابسته به صهیونیسم در ایران خبر دادن. خوب ما تا حالا فکر می کردیم این شرکتها تو ایران فعالیت ندارن که!

چهارم اینکه- (به نقل از خبرگزاری فارس) مردم قهرمان قرچک برای دفاع از 60 سال مقاومت مردم فلسطین و برای مبارزه جهانی با صهیونیسم یک قرارگاه مقاومت در قرچک تاسیس کردن.

پنجم اینکه- راستگراها فعلا بدجوری افتادن دنبال میرحسین موسوی (نخست وزیر 20 سال پیش) برای کاندیدا شدن. قبلا شینده بودیم که مسیح مهاجری (مدیر مسوول روزنامه جمهوری اسلامی) از طرف مقامات بلندپایه مامور شده که به میرحسین توصیه کنه که کاندیدا شه. امروز هم تو روزنامه اعتماد ملی خوندم که لاریجانی، محسن رضایی و حداد عادل با میرحسین دیدار کردن و دعوتش کردن که کاندیدای ریاست جمهوری بشه. البته بعید می دونم که بخوان از اون حمایت کنن. حتما می خوان فعلا از شر خاتمی خلاص شن. 

منفعت طلبی(3)

می دونین و حتما بسیار شنیدین که فلان مقام اروپایی یا امریکایی به خاطر سوء استفاده از کارمند خانم زیردستش یا به خاطر اینکه بیش از حد مجاز کمک مالی از هواداران حزبش دریافت کرده یا اینکه کمک مالی اعلام نشده گرفته یا پیشنهاد پست دولتی در قبال دریافت رشوه کرده و از این قبیل، تحت تعقیب قرار گرفته و موقعیت و مقامش رو از دست داده. خوب این سخت گیریها هم به خاطر مهار کردن همون اصل منفعت طلبیه. اما در کشورهای دیگه ای مثل.... مثل بورکینافاسو و مانند آن اینجوری نیست و تا دلتون بخواد از این سوء استفاده ها و حسابهای بانکی اعلام نشده یا سهام شرکتهای آنچنانی و به طور کلی سوء استفاده از اموال عمومی و بیت المال یا سوء استفاده از موقعیت و مقام نسبت به زیردستان و ارباب رجوع و ... وجود داره. 

در باره ی زناشویی

... آنگاه المیترا باز به سخن در آمد و گفت در باره زناشویی چه می گویی ای استاد؟
و او در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود
هنگامیکه بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان میکنند همراه خواهید بود
آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود
اما در همراهی خود حد فاصل را نگهدارید
و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید:
بگذارید مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح شما
جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید
از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید
همانگونه که تارهای ساز تنها هستند... با آنکه از یک نغمه به ارتعاش در میایند
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگاهداری
زیرا که تنها دست زندگی میتواند دلهایتان را نگهدارد
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ 
زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند
 و درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمی بالند

(جبران خلیل جبران- پیامبر- ترجمه نجف دریابندری)
                

حساب و کتاب روزگار

اگه به جای واحد زمانی سال از واحد زمانی روز استفاده کنیم اونوقت درک درست تری از زمان خواهیم داشت. از مدتی که تا حالا از عمرمون گذشته، از مدتی که از ازدواجمون گذشته، از زمانی که از روزهای خاطره انگیز زندگیمون سپری شده و بالاخره از فرصتی تقریبی که تو این دنیا داریم. مثلا اگه شما 30 سال داشته باشین یعنی فقط 10950 روز زندگی کردین. اگه یه انسان به طور متوسط 80 سال هم عمر کنه یعنی کل عمرش بیشتر از 29200 روز نیست. یعنی "80 سال" برخلاف ابهت ظاهریش مدت زیادی نیست و هر روز که می گذره یک شماره از این عدد کم میشه و یعنی اینکه اگه عمر 80 ساله هم داشته باشی و الان 40 سالت باشه، فقط 14600 روز دیگه ازش باقی مونده که البته احتمالا به خوشی اون 14600 روز اول نیست.  

نسبیت!

نینوچکا: چرا باید چمدانهای دیگران را حمل کنی؟

باربر: خب این شغلم است خانم.

نینوچکا: این شغل نیست، بی عدالتی اجتماعی است.

باربر: بستگی به انعامش دارد.

(چارلز براکت و بیلی وایلدر)

منفعت طلبی(2)

در پستی که قبلا در باره منفعت طلبی داشتم، وعده کردم که بعضی از مصادیق این منفعت طلبی بی حساب و کتاب و بی قاعده ی وطنی رو براتون بگم. یکی از آخرینهاش تو بیمارستانی که مادرم بستری بود پیش اومد. مادر من از طرف یکی از موسسات پولدار دولتی بیمه است. (به خاطر اینکه مرحوم پدرم کارمند اون موسسه بوده و مادرم الان مستمری بگیر اون موسسه است.) بیمه بسیار کاملی که حتی هزینه همراه و اتاق خصوصی رو هم تقبل می کنه و فکر می کنم چنین بیمه ای واقعا کم نظیر باشه. به هر حال وقتی مادرم رو عمل کردن، از پشت بلندگو همراهاش رو صدا کردن و من و برادرم هم با عجله و نگرانی رفتیم پشت در اتاق عمل. بعد یه آقایی با لباس اتاق عمل اومد و گفت عمل خیلی خوب بود و بلافاصله هم دست خودش رو از این که لطف کردن و همراهان بیمار رو صدا کردن رو کرد که بله... ما از دو وسیله در اتاق عمل برای بخیه استفاده کردیم که شما لطف کنین یا تشریف ببرین به فلان شرکت و عین اونها رو برامون بخرین بیارین و یا اینکه هزینه اش رو به مبلغ ششصدوچهل هزار تومان به این حساب بریزین و پول آژانس رو هم بپردازین که ما خودمون زحمتشو بکشیم! ما که اصلا تو این موقع انتظار چنین حرفی رو نداشتیم گفتیم خوب باشه! اما شاید امروز نتونیم و فردا... راستی آقای محترم مادر ما بیمه فلان جاست و اونها گفتن شما حتی یک ریال به بیمارستان پول ندین! آقاهه با کمی عصبانیت فرمودن نه شما فاکتور رو ببرین براشون پولشو کامل میدن. بعد دیدیم که یه دفتری رو باز کرد و کلی حساب و کتاب و فاکتورهای کسایی که اون وسیله رو خریدن یا قبض پرداخت ششصدو چهل هزار تومان رو در آورد و حالا همه اینها در جوار اتاق عمل و با لباس و حتی شاید دستهایی که هنوز نشسته بود... در همین حین آقای دکتر جراح اومدن و قبل از اینکه چیزی بگن آقاهه گفت من بهشون گفتم و خیال دکتر رو راحت کرد و بنابراین دکتر هم مختصری از نتیجه عمل رو گفت و رفت. به هر حال ما رفتیم از مسوول حسابداری بیمارستان پرسیدیم که در جواب گفت شما هیچ مبلغی ندید و بگید صورتحساب رو بفرستن به حسابداری. از موسسه مربوط هم پرسیدیم گفتن نباید پولی بدین. خوب ما هم پول رو ندادیم. اما مگه این آقاهه که دستیار جراح بود دست از سر ما برداشت؟! حاشا و کلا! هر چی می گفتیم که آقا حسابداری بیمارستان گفته ندین می گفت من از جیب خودم خریدم و به اونها مربوط نیست. حتی یک بار رفت بالاسر مادرم و به مادرم که بعد از یک عمل سنگین حال خوبی نداشت گفت پول من رو بدین و شما تا چند روز دیگه مرخص میشی و دست من به جایی بند نیست و قس علیهذا. به هرحال کار به مدیریت بیمارستان کشید و اونها دخالت کردن و مشکل با این آقای دستیار تموم شد. اما بعد از این بود که آقای دکتر جراح شخصاً پیگیر ماجرا شد و بهانه های عجیب و غریب که حسابداری بیمارستان اول فاکتور میخواد و بعد پول رو میده ( که خوب نمی دونم این چه مشکلی داشت؟) و اینکه اگه شما ندین من باید بدم و از این حرفا. به هرحال ما زیر بار نرفتیم و روی آقای دکتر (یا تاجر؟) رو هم کم کردیم. اما خوب می دونم که خیلی ها راحت قبول می کنن و مستقیما با دستیار اتاق عمل وارد حساب و کتاب میشن. من فکر می کنم که این آقاهه حتما پورسانت خوبی از اون شرکت می گیره یا اینکه شاید اصلا همه اش حرفه و اصلا دستگاهی که میگن استفاده نمی کنن و بخیه معمولی میزنن و نمی دونم دیگه چه احتمالاتی وجود داره که اینا فقط و فقط پول رو از ما میخواستن و حاضر نبودن با حسابداری بیمارستان طرف بشن؟!

به هرحال این یک نمونه از منفعت طلبی های بی قاعده ایه که شاید تو کمتر کشوری بتونین سراغشو بگیرین و البته تو کشور ما تا دلتون بخواد نمونه هاش وجود داره.

اندر احوالات ماده و معنا!

امشب طرفهای تجریش بودیم. گفتیم یه سر هم بریم امامزاده صالح. معمولا جای پارک اون طرفا پیدا نمی شه. اما امشب به خاطر خلوتی نسبی تهران تونستیم ماشینو ببریم داخل ترمینال اتوبوسها در جنب امامزاده. ساختمان امامزاده همچنان در حال بازسازی است. از چند سال پیش که ترکیب قدیمی امامزاده رو به هم زدن، دیگه اون حس و حال سابق رو نداره. نمی دونم این چه دیدگاهیه که همه چیز حتی امور کاملا معنوی رو هم توی مادیات و خرج کردن و تجملات می بینه. مشهد هم همینطور شده. با این همه خرجی که کردن و حتی تعویض ضریح و... دیگه اون حال و هوای سابق رو نداره. اصلا این همه تجمل نمی ذاره خیلی تو خودت بری. خوب این هم نشون دهنده نگاه کاملا مادی کسانیه که این تصمیم ها رو می گیرن. یه ساختمون ساده و خشت و گلی تو یه روستا خیلی بهتر می تونه حال و هوای خاص یه مسجد یا امام زاده رو حفظ کنه تا گنبد و گلدسته های عظیمی که اصلا به ترکیب روستا نمی خورن و مثل یه وصله ناجور به نظر میان. بگذریم... قطع اون چنار کهنسال امامزاده صالح که در خاطره پدر بزرگها و مادربزرگهای ما هم نقش بسته بود داغی رو روی دلم گذاشته که هر وقت به اون امامزاده پا میذارم و جای خالی اون رو می بینم تازه میشه!

چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شدو شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت...

 ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه نوشته

آغاز مردن

شعری از پابلو نرودا
     ترجمه از احمد شاملو 

به آرامی آغاز به مردن می كنی 
اگر سفر نكنی، 
اگر كتابی نخوانی، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، 
اگر از خودت قدردانی نكنی. 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی 
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، 
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی 
اگر برده‏ی عادات خود شوی، 
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ... 
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی 
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی، 
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی 
اگر از شور و حرارت، 
از احساسات سركش، 
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، 
دوری كنی . . . 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی 
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، 
اگر ورای روياها نروی، 
اگر به خودت اجازه ندهی 
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات 
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . . 


امروز زندگی را آغاز كن! 
امروز مخاطره كن! 
امروز كاری كن! 
نگذار كه به آرامی بميری


عاشورا به روایت تاریخ

صفحاتی از عاشورا (به نقل از تاریخ طبری- ترجمه ابوالقاسم پاینده-جلد هفتم- نشر اساطیر- چاپ پنجم-1375):

*گويد: وقتى از قصر بنى مقاتل حركت كرديم و لختى برفتيم، حسين چرتى زد و آنگاه به خود آمد و مى‏گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين» و اين را دو بار يا سه بار گفت.

گويد: پسرش على بر اسب خويش بيامد و گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين، پدر جان! فدايت شوم، حمد و انا للَّه براى چه مى‏گويى؟» گفت: «پسركم چرتم گرفت و سوارى بر اسبى ديدم كه گفت: قوم روانند و مرگها نيز روانست، و بدانستم كه از مرگ ما خبرمان مى‏دهند.» گفت: «پدر جان، خدا بد برايت نياورد، مگر ما بر حق نيستيم؟» گفت: «قسم به مرجع بندگان، چرا.» گفت: «پدر جان! چه اهميت دارد، بر حق جان مى‏دهيم.» گفت: «خداى نكوترين پاداشى كه به خاطر پدرى به فرزندى داده ترا دهد.»

بقیه را در «ادامه مطلب» بخوانید...

ادامه نوشته

بر دل و دین خرابت نوحه کن!

امام حسین و یاران وفادارش در راه عقیده خود جان باختند. حسین می توانست بیعت با یزید را بپذیرد و از مهلکه جان سالم به در برد. اما چنین نکرد و شرافت و آزادگی اش را به بهای جانش پاس داشت. مرگ او همواره الهام بخش آزادگان و پاکبازان بوده است. چنانکه مهاتما گاندی در باره حسین چنین می گوید: «من زندگي امام حسين، آن شهيد بزرگ اسلام را به دقّت خواندم و توجّه كافي به صفحات كربلا نمودم و بر من روشن است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد، بايستي از سرمشق امـــام حسين پيروي كند.» 

به گفته مولانا او زندان تن را رها کرد، کنده و زنجیر را فرو نهاد  و به خدایش پیوست. اگر بر این امر باور داریم باید شادمان باشیم و نه عزادار:

روح سلطاني ز زنداني بجست                   

جامه چه درانيم و چون خاييم دست؟

چون كه ايشان خسرو دين بوده اند          

وقت شادي شد چو بشكستند بند

سوي شادُروانِ دولت تاختند                 

كُنده و زنجير را انداختند

و اگر بدین امر باورمند نیستیم باید بر خود بگرییم و عزادار خود باشیم:

بر دل و دين خرا بت نوحه كن                

كه نمي بيند جز اين خاكِ كهن

                                         در محضر مولانا(2)

 روز عاشورا همه اهل حلب                     
باب انطاكيه اندر تا به شب
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم                   
ماتم آن خاندان دارد مقيم
ناله و نوحه كنند اندر بكاء                         
شيعه عاشورا، براي كربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان                        
كز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعره هاشان مي رود در ويل و وشت           
پر همي گردد همه صحرا و دشت
***
يك غريبي شاعري از ره رسيد                  
روز عاشورا و آن افغان شنيد
شهر را بگذاشت و آن سو راي كرد             
قصد جست و جوي آن هيهای كرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد     
چیست این غم؟ بر که این ماتم فتاد؟
اين رئيس زفت باشد كه بمرد؟                
اين چنين مجمع نباشد كار خُرد!
نام او القاب او شرحم دهيد                       
كه غريبم من شما اهل دِه ايد
چيست نام و پيشه و اوصاف او؟                
تا بگويم مرثيه زالطاف او
مرثيه سازم، كه مرد شاعرم                      
تا از اينجا برگ و لا لنگي برم
آن يكي گفتش كه: هي ديوانه اي؟                
تو نه اي شيعه، عدّو خانه اي
روز عاشورا، نمي داني كه هست                
ماتم جاني كه از قرني به است؟
پيش مومن كي بود اين غصه خوار؟              
قدر عشق گوش عشق گوشوار؟
پيش مومن ماتم آن پاك روح                        
شهره تر باشد زصد طوفان نوح
 گفت: آري ليك كو دور يزيد؟                 
كي بُده ست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد؟
چشم كوران آن خسارت را بديد                 
گوش كرّ ان آن حكايت را شنيد
خفته بودستيد تااكنون شما؟                      
كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان!      
 زآن كه بد مرگي است اين خواب گران
روح سلطاني ز زنداني بجست                   
جامه چه درانيم و چون خاييم دست؟
چون كه ايشان خسرو دين بوده اند          
وقت شادي شد چو بشكستند بند
سوي شادُروانِ دولت تاختند                 
كُنده و زنجير را انداختند
روز ملك است و گش و شاهنشهي           
گر تو يك ذره از ايشان آگهي
ور نِه اي آگه، برو بر خود گري            
زآن كه در انكار نقل و محشري
بر دل و دين خرا بت نوحه كن                
كه نمي بيند جز اين خاكِ كهن
ورهمي بيند چرا نبود دلير                     
پشت دار و جان سپار و چشم سير؟
در رخت كو از مي دين فرّخي؟              
گر بديدي بحر، كوكفّ سخي؟
آنك جو ديد آب را نكند دريغ                  
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ 
(مثنوی معنوی- دفتر ششم)
 

زمان مناسب یک اندیشه(2)

چندی پیش در مطلبی تحت عنوان «زمان مناسب یک اندیشه» ضمن نقل قولی از یک ناشناس (که شاید صاحب آن قول ویکتور هوگو باشد) مبنی بر اینکه قدرتمندترین ارتش های دنیا هم نمی تواند در مقابل اندیشه ای که زمان مناسبش فرا رسیده کاری از پیش ببرد، به ذکر مثالهایی در این باره پرداختم. مقاله ای جالب دیدم در همین خصوص که بد نیست شما هم آن را بخوانید.